از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

11 August
0Comments

عطر پنهانی

عطر پنهانیبیا با یک نگین اشک خود زینت ردایم کن
اگر نامم نمی‌دانی مرا عاشق صدایم کن

مرا پیراهن ار شامی به‌دست محتسب افتد
تو عطر خویش حاشا کن؛ فرارم ده، خفایم کن
ادامۀ نوشته…

04 August
4Comments

ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولونوشته: صمد بهرنگی
ترجمه به شعر: زندیک

توی یک برکۀ آب
توی یک دنیای دور
توی یک دنیای بیزار و غریب و ناجور
که همین دنیای ماست:
یکی بود یکی نبود
یه ماهی سیاه کوچولوئی بود
ادامۀ نوشته…

11 June
0Comments

صدای پای اختاپوس

در سریر کوره راه سرد
کین تن برده به صدها درد
با صدای شوم زنجیری به پاهایش
ز هر بانگ رهائی دل بریده
و ناپایانِ بغض ماه را در آبِ دیده، باز دیده
میکشد افتان و نالان
ادامۀ نوشته…

10 June
0Comments

به خاطر «اینا»

در تاریخ 2 ژوئن 2014، حملۀ نیروی هوائی خونتای فاشیستی اوکراین (دولت فعلی کی یف) به لوگانسک، 8 کشته و 28 زخمی بر جای گذاشت.
«اینا ولادیمیروفنا کوکروتسا» (Инна Владимировна Кукурудза) یکی از کارکنان اتحادیۀ اعتبار، شهروندی غیر مسلح و بیگناه بود که در این حملۀ هوائی کشته شد. او پس از جراحات وحشتناکی که برداشت، در آمبولانس درگذشت.
ادامۀ نوشته…

10 May
0Comments

غزلی برای اودسا

Odessaمن از حالات گیسوی تو دانستم که بیداری
و در چشمان پرگویت بسی ناگفته ها داری
من از گرمای آغوشت بدین اسرار پی بردم
که چون صحرای داغ و تفته، تب داری و بیماری
دمی غم را تو مرهم نه، دمی این دیده برهم نه
تو عقل و عشق در هم نه، دمی بس کن دل آزاری
«اودسا» جوهر خشم است بر اوراق جانهامان
بگو آری که غم داری، به چشمانت بگو آری
ادامۀ نوشته…

25 April
0Comments

به مناسبت اول ماه مه: شبح کمونیسم

Communeزنده باد اول ماه مه روز جهانی کارگر!
پنداشتند که شبح کمونیسم را برای همیشه از دید محو کرده اند. دوران تباهی فرا رسیده بود. دوران سرخوشی ابدی سرمایه، دوران اسارت بی پایان پرولتاریای در زنجیر. دورانی که شبح کمونیسم دیگر در آن جائی نداشت. چه سودای باطلی!
برگرفته از: بیانیه اعلام موجودیت تدارک کمونیستی

شبح کمونیسم

شبحی می بینم
بر فراز جزوات خالی
ضرب و تقسیم علوم عالی
ادامۀ نوشته…

18 March
3Comments

شعر بهار دلنشین به مناسبت فرا رسیدن نوروز

نوروزتان پیروزNorooz

تقدیم به همه کارگرانی  که نوروز را جشن میگیرند، از هر کشور و رنگ و ملیت و زبان و قومی که هستید، نوروزتان پیروز باد.
سرودی بر وزن و ریتم «بهار دلنشین» زنده یاد بیژن ترقی
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن…
(دستگاه همایون – بیات اصفهان)
سروده: زندیک

تا که گلباران شده خاک زمین از خون من
از خودآگاهی مرا گردد دگر گردون ز من
گامی بر آینده زنم، گامی به سوی خویشتن
همره شو با این گامها، کارگر همنوع من
ادامۀ نوشته…

31 December
0Comments

ای مرغ سحر

ای مرغ سحر، چهره ام و اشک روان راSyria girl
لطف نظری کن که ببینی غم جان را
اندوه من و فلسفۀ بیخبران را
این راه من و خاک ره کارگران را
این اشک من و داغ دل رنجبران را

مرغ سحرم، نوع بشر را نظری کن
بر شام اسف، گر نظرت شد گذری کن
موجود دو پا را دگر از خود خبری کن
بر محنت سوریه به لطفت سفری کن
این شام جنون سوختۀ رنج کشان را
ادامۀ نوشته…

27 December
3Comments
21 December
1Comment
19 December
0Comments
30 November
0Comments

دمی با ما بیا !

یوسف گمگشته دیگر باز ناید ساقیاحافظ
گر ز پا افتاده ای از غم، دمی با ما بیا
جنت و دوزخ، صراط الدین، جمیع منتظر
سرخی می را خوش و مهمل بدان الباقیا
زآتش دوزخ هراسم نیست، هیزم کم نیار
گر مرامم نیست جز رندی و چشم بی حیا
ادامۀ نوشته…

09 November
2Comments

برگ پائیزی

Mahtabز دل مستان شیرازی چرا دل میکنی، همدم؟
به رقص برگ پائیزی، چه سازی می زنی هردم؟
مگر من با تو جز تصدیق پیمانه چه بد کردم؟

نه از آتش، نه از دودم، که ریگی بر کف رودم
به جریان نفس هایت، به سوداهای بی سودم
که سودم بود آن شبها که مست و عاشقت بودم
مگر من با تو جز لبخند رندانه چه بد کردم؟

ادامۀ نوشته…

21 August
2Comments

طلوع اشتراک

به گوشم با صدائی دلربا مستانه گفته‌ست
که در هر تاب گیسویش چه اسراری نهفته‌ست
چو گیسویش به ارزانی حریف مهرت افتاد
مدار از یاد، مهرآور بسی در خاک خفته‌ست
از اعدام بنی عاشق که صبح سرخ جُستند
به‌دست شیخ، کو بوئی از انسانی نجُسته‌ست
بگفتم گرچه از خاکم ولی داغ نگاهت
غبار خاک را یکباره زین میخانه رُفته‌ست
ادامۀ نوشته…

01 August
21Comments

راه من و تو…

داغ لعنت خورده …Execution
در این شب افسرده که فریادی نیست
وز یاد عزیز رفقا یادی نیست
آن زنده رفیقان که به هر گوشۀ حبس
جان و دلشان را خبر از دادی نیست
اعدام بنی عاشق بی رنگ و ریا
از عشق که جز جوهر الحادی نیست
در خاک برآمیزم اگر مست و خراب
می ریز به خاکم که مرا شادی نیست
دل را مده بر ظاهر «روحانی»ها
راه من و تو جنبش خردادی نیست!
ادامۀ نوشته…

27 July
0Comments

بیدار عشق آدم خاکی

آدم خاکیکیست که راز دل ما ترجمان کند
وین شعر بی زبان مرا بر زبان کند
ترسد دلم چو یار نظر بر رقیب باخت
لیکن نترسد ار جفای بی امان کند
دادست دل ز شوخ نگاهش ز کف حیا
چون دختری که مو ز حجابش عیان کند
بیدار عشق آدم خاکیم و سرخوشیم
وین سرخوشی دمی است که غم را نهان کند
ادامۀ نوشته…

16 July
2Comments

دومرول دیوانه سر (سرودۀ نخست)

Domerolبه نام انسان
الا یا ایها الساقی
ره خونرنگ‌تان باقی

بر اساس «سرگذشت دومرول دیوانه سر»
نوشته صمد بهرنگی

سرودۀ زندیک

روزگاری که سیاهی زده بر کوچه نگاه
و در آن وهم خدا
داده امید رهائی بشر را به تباه
مرگ خاموش صدا
به صدای خفۀ سرب که هر گاه به گاه
می نشاند به دل مادرکان شعلۀ آه
تا ببینند در آن خام دلان
روی بیچهرۀ جلاد زمان را بر ماه
در دل دشت پر از لالۀ غمگین و پر از قصۀ گل
در دل قوم «اوغوز»
در بلندای سراسیمۀ روز
جاری از قطرۀ شبنم که شود اشک گل از غصۀ گل
پهلوانی بود نامش دومرول
ادامۀ نوشته…

11 July
2Comments

اشتراک چشمۀ سرخ حیات

ویرانهخانه‌ام ویران است
نام امروزش: سوریه و مصر و لبنان
نام فردای جنون سوخته اش ایران است

خانه ام ویران است
نه به بیزاری عام کلمه
که به دریوزگی روشن و خاص کلمه
دل شکستم به تماشای ولنگاری این «چپ چپ» دریوزۀ ما
که چنین پوف حقارت در اوست
و تمنای «وزارت»در اوست!
ادامۀ نوشته…

09 July
0Comments

سجدۀ زشت!

حسن روحانیعیب رندان مکن آخوند فرومایه سرشت!
که گناه من و ما بر تو نخواهند نوشت
تو به دنبال یکی «حوری»و من در پی یار
من به دنبال می ناب و تو دنبال بهشت
یار من کودک تشنه‌ست به دنبال سراب
کار تو مسجد و الله، به صد سجدۀ زشت
دل من در پی یار و سر تو در بازار
راز سرمایه چنین است، به مسجد و کنشت
ادامۀ نوشته…

20 June
0Comments

بد عهدی ایام

ساقیغم بد عهدی ایام نشاید ما را
عهد این خانۀ بدنام نشاید ما را
گر فروشند دل و جان سر بازار خراب
گله از قیمت انعام نشاید ما را
محرم راز شو ای سینه بر اسرار خصوص
اعتبار سخن عام نشاید ما را
پیر تزویر چو بدمستی و سالوسی کرد
دگرم پای در این دام نشاید ما را
ادامۀ نوشته…

08 June
1Comment

مدارا

Tanboorالا ای حافظ یاغی! مدارا کن بر این دلها
چو عشق آسان نمود، آخر چرا گفتی ز مشکلها
در این دریای آشفته که بیند زورق کاهم؟
که هر موجم زند بر صخره های کور ساحلها
کدامین موج را دیدند چون یکباره ترسیدند
این پاکیزگان صالح دلمرده محفلها
ادامۀ نوشته…

25 May
0Comments

بزن می تا سحر ناید

Hafezمن اهل کوچه عشقم، نه اهل خویشتن داری
نه درویشی و خرسندی، نه بی عاری و بی کاری
من از بیغوله کارم ،پیامی با جهان دارم
نه از کاخ گلستان طلبکاران بیگاری
مرا چپ مینمائی و بسی بر راست میرانی
نگاهی بر یسار و گوشه چشمی بر یمین داری
ادامۀ نوشته…

18 May
1Comment

پاکیزه گویان بهشتی

Hafezبسی اسرار دل دانیم و دانی
الا یا ایها الروح المعانی
چرا بر جانیان ساکت نشستید
تو را کفر است بر الله جانی
بگو حافظ بیفروز آتشی را
که قرآن را بسوزد جاودانی
ادامۀ نوشته…

03 January
3Comments

افسانۀ محبت (سرودۀ آخر: گل لاله)

افسانه محبتبر اساس داستان «افسانه محبت» نوشتۀ: صمد بهرنگی
سرودۀ: زندیک

به نام دل انگیز انسان و عشق
که مأوای مهر است و ایمان و عشق
به نام خوش نیکی و راستی
که ناید به آدم کژ و کاستی
ادامۀ نوشته…

11 December
8Comments

افسانۀ محبت (سرودۀ دوم: هفت اسب سپید)

افسانه محبتبر اساس داستان «افسانه محبت» نوشتۀ: صمد بهرنگی
سرودۀ: زندیک

به نام دل‌انگیز انسان و عشق
که مأوای مهر است و ایمان و عشق
… و «چوپان» افسانه در کوه بود
نوای نی‌اش ساز اندوه بود
ادامۀ نوشته…