از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

03 January
3Comments

افسانۀ محبت (سرودۀ آخر: گل لاله)

افسانه محبتبر اساس داستان «افسانه محبت» نوشتۀ: صمد بهرنگی
سرودۀ: زندیک

به نام دل انگیز انسان و عشق
که مأوای مهر است و ایمان و عشق
به نام خوش نیکی و راستی
که ناید به آدم کژ و کاستی
چنین گشت و بستند بار سفر
چو شهباز کو می‌کشد بال و پر
به دشت و دمن، کوه و صحرا زدند
به توفان و شب‌های دریا زدند
رسیدند بر دشت مرگ سپید
ز برف و یخ‌اش چشم عاری ز دید
زمستان شبی پر ز اندوه بود
که سرما ز دریا به سرکوه بود
بدیدند تک لاله‌ای غمزده
به‌موهای سرخی که برهم زده
دو چشمش تمنای دیدار یار
لبانش تمنای آغاز کار
بهاری به‌دل داشت در برف سرد
بهاری که می‌بُرد از خانه درد
بهاری ز سودای آزادگی
بهاری چه شیرین به‌دلدادگی
رسیدند بر او همان هفت مرد
همان هفت پولاد هفتاد درد
گشود آن لبش لالۀ سرخ‌فام
شکفت از گل شادی‌اش سرخ جام
بکردا چو کوچکترین را خطاب:
بیا ای تو را جان شیرین شراب
اگر بوسی از جان خویشت مرا
بگویم تو را راه و بیراهه را
چو بوسید گل را به‌مهری چنان
که بوسند لبهای مهرآوران
بگفتا که رازی بیاموزت
کبوتر شوی یا که اسب آرمت
چگونه به جلد کبوتر روید
و یا اسب گردید و راه آورید
و لیکن مرا خود دگر راه نیست
ببین با دو چشمی که گمراه نیست
چو خونم نریزم به دشت و دمن
دگر لاله‌ ناید در این انجمن
زمستان همه لاله را کشته است
و جادوگری‌ها ز سرگشته است
به وارونگی‌های جادوصفت
و سرمای عاشق‌کش بدصفت
بمانم در این دشت و یاری کنم
پر از لاله‌های بهاری کنم
چنین گفت و مستانه بدرود کرد
نظر سوی دریا چو یک رود کرد
چنین گشت و آن هفت پولادگر
همان هفت مهرآور دادگر
گهی چون کبوتر سوی آسمان
پریدند با خویش و راز نهان
گهی اسب گشتند و بس راهوار
جهیدند از دشت سوی بهار
به‌صبحی بهاری رسیدند باز
به‌دخترعموهای پر مهر و ناز
بدیدند جای یکی خالی است
بهارش ز گلهای امسالی است
یکی‌شان که کوچکترین بود وی
نبودی و جایش گل و جام و می
سرودند ازو جمع شش خواهران
که رفته‌ست بر وی بسی داستان
که آن خواهر کوچک، آن لاله‌ بود
دلش بهر هر لاله‌ای واله بود
چنین داد در گل‌ستان جان خویش
چنین رفت در نور ایمان خویش
زمستان همه لاله را کشته بود
و جادوگری‌ها ز سرگشته بود
به وارونگی‌های جادوصفت
و سرمای عاشق‌کش بدصفت
اگر او نبود این بهاران نبود
یکی لاله در دشت‌زاران نبود
***
بگفتا پسر قوچ‌علی را چنین
ز گرمای خونها به‌بطن زمین
ز شرم‌اش بر این حرمت دوستان
تمنای یک گل در این بوستان
بگفتا اگر خواهرت لاله است
چو آوای گلدشت آلاله است
مرا در نوای‌اش همی راز دار
مرا زین غم و سردی‌ام باز دار
چنین خواهرت خواستگاری کنم
و امید بر رستگاری کنم
بدو گفت چوپان غم و ناله بس
مرا مهر تو با گل لاله بس
بیا با من آنجا کنارم نشین
کنار همان لالۀ آتشین
اگر خواست وی مهر و عشق تو را
مرا بس که بینم سرشک تو را
سپس چون کبوتر ز جان و سرشت
چنین گشت گردونۀ سرنوشت
دو یار اینچنین بال در هم زدند
بساط شب تار بر هم زدند
شب و روز در این سفر سوی دوست
به‌سوی تمنای گیسوی دوست
***
نشسته سر کوه چون لاله‌ای
نوا می‌زد از شور نی ناله‌ای
همی قصه می‌گفت بس دلپذیر
ز بیخوابی و شور شبهای دیر
بسی راز دلها به مهتاب گفت
و دل‌مردگی را ز مهتاب رُفت
به ناگه دو یار خوش و بالدار
یکی‌شان سفید و یکی خالدار
نشستند بر شانۀ دخترک
کشیدند بر شانه‌هایش سرک
بخندید دختر بگفتا چه خوب
دلم بس گرفته‌ست وقت غروب
ز تنهائی‌ام بس دلم زار شد
ز تنهائی این دل که آوار شد
نشینید تا آورم دانه‌ای
کشم بر پر نازتان شانه‌ای
چنین گفت و از پیش آنان برفت
که هم دانه آرد کنار درخت
ز جلد خود آنگه برون آمدند
به مهری ز آتش فزون آمدند
چو لاله به سوشان همی‌ بازگشت
دو چشمان شادش بسی ناز گشت
بگفتا برادر دلم زار شد
کجائی؟ که شبها دل آزار شد
و چشمش به مرد جوان خیره شد
دلش شام نومید را چیره شد
و چوپان نگاهی پر از مهر دید
نگاهی که گلهای پر مهر چید
و تا صبح گفتند بس قصه‌ها
بسی شادمانی، بسی غصه‌ها
و وقتی که دستان لاله گرفت
دو دست جوان را ز مهر و سرشت
بگفتا که چوپان مبارک به تو
تو ای لالۀ نو گل سال نو
چنین گشت و چوپان همی پر کشید
کبوتر شد، از دشت‌ها سر کشید
که روزی به سوی تو آمد چنان
تو را «قیز خانم» بگفتی نهان
و اینک من و تو کنار همیم
و جان و دل خویش را مرهمیم
تو خواهی مرا دست تیغم بده
و یا مرهمی زین دریغم بده
***
هنوز آفتابی سر بام بود
و هم قصه را این سرانجام بود
که دختر دگر جاه و دیوان نخواست
و مرگی در این قصر ویران نخواست
و جام می عشق را سر کشید
به سوی ره دوستی پر کشید
دو یار کبوتر سوی آسمان
به‌سوی رهائی در این داستان
به‌سوی افق پر کشیدند گرم
به‌دور از دریغ و غم و خشم و شرم
دو عاشق همی بال و پر هم زدند
بساط شب تار بر هم زدند
آری…
محبت نباشد به جز مرگ نیست
و بر این درختان یکی برگ نیست
از انسان بخشنده و مهربان
که مهرش بود گرمی جسم و جان

 

15 دی 1391
تقدیم به همۀ گلهای لاله…
که اگر نباشند، نحسی این زمستان، همین دنیای وارونۀ جادوصفت، تا ابد گریبانگیر است
زندیک

 

3 پیام ارسال شده است به "افسانۀ محبت (سرودۀ آخر: گل لاله)"


  1. سوشیانت میگوید:

    سروده بسیار زیبایی است و به همراهی و کمک ژرفای گفتار و گوهر راستیی که در آن کاشته ای کاری ستودنی پدید آورده ای .

  2. Zendic میگوید:

    و دل من هم برای این حرفهای تو خیلی تنگ شده بود… خوش آمدی دوباره

  3. فردا میگوید:

    محبت نباشد بجز مرگ نیست
    وبر این درختان یکی برگ نیست

    بسیار دلنشین و گرم در این زمستان سرد


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *