از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

18 May
1Comment

پاکیزه گویان بهشتی

Hafezبسی اسرار دل دانیم و دانی
الا یا ایها الروح المعانی
چرا بر جانیان ساکت نشستید
تو را کفر است بر الله جانی
بگو حافظ بیفروز آتشی را
که قرآن را بسوزد جاودانی
خدایان را به رندان واگذارید
نه بر واگشتگان آن جهانی
تو را گفتند زیبائی چو یوسف
تو را دیدم بسی بهتر از آنی
بگفتند عاشقان ره مینمائی
بدیدم دزدی و ره می ستانی
بگفتندت که ابراهیم دهری
بدیدم رهزن سرگشتگانی
که جان سرکشم افسار بستی
ز هر کوهی به هر کوئی دوانی
ز یمن تو چه بس بیراهه رفتم
خوشا کی تا ابد بیراه مانی
که این بی آبروئی ساز عشق است
ز برراهان مبر هرگز گمانی
چو عیب رند روزی کرد زاهد
کنون هر زاهدی گشتست خانی
همین پاکیزه گویان بهشتی
خباثت بر چنین پاکیزگانی
که شعر حافظ و کفر ملیحش
چو روح آید به جسم تنگ و فانی
بزن زندیک پنجت را به تنبور
نشان بر جان وی شوری نهانی
نشان جو گر نفس می آید امروز
که روزی زیر خاک بی نشانی

 

28 اردیبهشت 1392
زندیک

 

یک پیام ارسال شده است به "پاکیزه گویان بهشتی"


  1. فردا میگوید:

    بزن زندیک پنجت را به تنبور

    بعد از انتظار طولانی باز هم با شعرت شوری نهادی…

    پاینده و پرشور باشی


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *