از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

25 May
0Comments

بزن می تا سحر ناید

Hafezمن اهل کوچه عشقم، نه اهل خویشتن داری
نه درویشی و خرسندی، نه بی عاری و بی کاری
من از بیغوله کارم ،پیامی با جهان دارم
نه از کاخ گلستان طلبکاران بیگاری
مرا چپ مینمائی و بسی بر راست میرانی
نگاهی بر یسار و گوشه چشمی بر یمین داری
در این اسرار تو در قرب تقدیرت بسی دوز است
که دستی در خفا بر آسمان و بر زمین داری
«رفیقان» دشمن کارند و از تولید بیزارند
به هر پس حزبکی چندین «رفیقی» در کمین داری
چنین معمور کج را بس که ضرب دیگری ناید
مرا بس تا سخن گویم ز زیبائی معماری
بر این دیوار ویرانه به هر تک آجری شاید
توان تا که فروپاشیدنش را بر حذر داری
دلا خو کن به تنهائی که از تن ها بلا خیزد
از این تن ها بپرهیز ار تو ما را دوست می داری
حدیث خرده پایان را چه نحل گنده گوئی هاست
چه بس دیدم از این گنده پرستان در خف و زاری
اگر حافظ سبکدل بود، سر را بس سبک می ده
به راه این سبکبالان مهر و نیک پنداری
بزن زندیک دستت را به تب بر سینۀ تنبور
و از گرمای سیمش دان که بس دیوانه تب داری!
نفس کامشب برون آید، بزن می تا سحر ناید
که روزی زیر خاکی یا که آوخته سرِ داری

4 خردادماه 1392
زندیک

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *