از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

18 February
0Comments

زندگی در پایان زمان

خطرناک‌ترین فیلسوف زندۀ امروز…، «الویس‌پریسلی» فلسفه…، فیلسوف آکسیونیست…، و مانند اینها القابی است که به «اسلاوی ژیژک» فیلسوف، نظریه‌پرداز، جامعه‌شناس و سیاستمدار اسلوونیائی داده می‌شود.Zizek
اسلاوی ژیژک برای جامعه‌شناسان ایرانی و دانشجویان فلسفه و علوم سیاسی نام ناآشنائی نیست و بالنسبه شخصی است که در میدان جامعه‌گرائی ایرانی تقریباً به خوبی شناخته شده است. منظور از این نوشتۀ کوتاه نیز معرفی ژیژک نیست، بلکه فقط معرفی یکی از کتاب‌های اوست. کتابی به‌نام «زندگی در پایان زمان» که به‌‌نظر من یکی از جالب‌ترین نوشته‌های اوست. جائیکه ژیژک از میدان تئوری‌پردازی‌های فلسفی و سیاسی تا حد زیادی پای بیرون می‌گذارد و مسئلۀ فاجعه را با زبانی ملموس بررسی می‌کند که در جهان امروز پیش روی ماست.
از سال 1980 تا کنون به‌طور متوسط 1،3 برابر سطح قابل بازیافت منابع کرۀ زمین به‌مصرف رسیده است. به عبارت روشن تر ما حدود سی و سه درصد بیشتر از آنچه که سیارۀ زمین قابل به بازیافت و بازساخت آن است را هر ساله تلف می‌کنیم و این اتلاف سریع منابع اکنون بیش از سه دهه است که در جریان است و هرروز شتاب بیشتری می‌گیرد. بدیهی است که در زندگی روزمرۀ خود شاید این تغییر را به وضوح نمی‌بینیم. مثال ساده‌ای این مفهوم خطابرانگیز را روشن می‌سازد: فرض کنید با اتومبیل خود رانندگی می‌کنید و فراموش می‌کنید که به درجۀ بنزین نگاه کنید، آیا اتومبیل شما قبل از آنکه بنزینش تمام شود به شما علامت و اخطار دیگری می‌دهد؟ خیر. اگر درجۀ بنزین و اخطارهای آن را نادیده بگیرید در لحظۀ معینی بنزین شما تمام خواهد شد و در وسط جاده خواهید ماند.
در مورد زندگی برروی سیارۀ زمین هم دقیقاً همینطور است. اگر فراموش کنیم که «درجۀ بنزین» را نگاه کنیم و تمامی اخطارهای آن را نادیده بگیریم، در لحظۀ معینی (بدون اخطار دیگری) منابع سیاره به پایان خواهند رسید. ما معمولاً آمار و ارقام (درجۀ بنزین) را نادیده می‌گیریم. این درجۀ بنزین اطلاعاتی هستند که سازمان‌های مختلف از مقادیر منابع سیارۀ زمین ارائه می‌کنند.
اگر سالانه سی و سه درصد بیش از بازیافت مصرف می‌گردد با محاسبۀ ساده‌ای می‌فهمیم که تا پایان تمامی منابع حیاتی سیاره فقط سی تا حداکثر چهل سال (در خوشبینانه‌ترین بررسی‌ها) فاصله داریم.
وقتی از منابع صحبت می‌کنیم مقصود فقط نفت نیست، عمر منابع نفتی حتی از این هم کمتر است. مقصود تمامی منابع غذائی، جنگل‌ها، آبها و معادن طبیعی است. با نابودی جنگل‌ها تمامی اکوسیستم از هم خواهد گسیخت و پس از مدت کوتاهی دیگر اکسیژن در اتمسفر برای تنفس کافی نخواهد بود.
اسلاوی ژیژک این واقعه را به‌درستی «پایان جهان» می‌داند و آنرا به‌عنوان پایان دردناکی برای حیات ذی‌شعور و جامعۀ بشری در سطح کرۀ زمین قلمداد می‌کند. در کتاب «زندگی در پایان زمان» او به آمار و ارقام نمی‌پردازد (او فرض می‌کند که ما این آمار و ارقام را قبلاً می‌دانیم) بلکه از زاویۀ روانشناسی اجتماعی به عکس‌العمل‌هائی می‌پردازد که نوع بشر در مواجهه با این فاجعۀ قریب‌الوقوع از خود نشان خواهد داد.

سخن کوتاه کنیم. از آنجا که پس از یک استراحت یک هفته‌ای بعد از دوسال و نیم کار روی کتاب «اطلاعات و ماهیت ارزش» اکنون پروژۀ دیگری را آغاز کرده‌ام، ترجمۀ کامل این کتاب اکنون از توان شخصی‌ام خارج است، ولی فقط در جهت معرفی کتاب به جامعه‌گرایان ایرانی بخش ابتدائی مقدمۀ این کتاب را ترجمه کردم و در اینجا به‌خدمت شما می‌آورم.
امیدوارم این کتاب به‌زودی به‌زبان فارسی ترجمه شود و اسلاوی ژیژک و اندیشه‌های انسانی و سوسیالیستی وی را بیش از پیش به جامعه‌گرایان ایرانی معرفی نماید.

در مسیر تعالی انسانی و تکامل جامعه گرائی پیروز باشید
کارگران و کاراندیشان جهان، متحد شویم
سوسیالیسم یک آرزوی غیرممکن نیست!
با عشق و دوستی، زندیک


مقدمه کتاب زندگی در پایان زمان: شرارت معنوی در آسمانها

 بیستمین سالگرد سقوط دیوار برلن میبایست زمانی برای تفکر باشد. این کاملاً تبدیل به یک کلیشه شده است که به «معجزه آسا» بودن سقوط آن دیوار تاکید نمائیم: مانند رؤیائی بود که به حقیقت پیوسته است!Living in the End Times
به همراه تجزیۀ رژیم کمونیستی که مانند یک خانۀ کاغذی ساخته شده از ورق بازی سقوط و متلاشی شد، چیزی غیرقابل باور به وقوع پیوست، چیزی که حتی دوماه قبل از وقوعش هیچکس آنرا ممکن فرض نمی‌کرد: چه کسی در لهستان می‌توانست اجرای یک انتخابات آزاد را تصور کند؟ یا اینکه تصور کند فردی مانند «لخ والسا» به مقام ریاست جمهوری برسد؟ اما بهرحال باید در نظر داشته باشیم که معجزۀ بزرگتری تنها چند سال بعد به وقوع پیوست: یعنی بازگشت کمونیست‌های قدیمی به قدرت از طریق یک انتخابات آزاد! و محدود شدن قدرت لخ والسا تا حدی که وی حتی از شخصی که یک و نیم دهه قبل تلاش کرد تا جنبش «سولیدارنوچه» را توسط یک کودتای نظامی سرکوب کند، یعنی ژنرال «ووجک ژاروژلسکی»، محبوبیت مردمی کمتری در انتخابات پیدا کند.

توضیح معمول برای چنین بازگشتی، توقعات اتوپیائی عامۀ مردم را تداعی می‌کند که آرزوهایشان یا مانع‌الجمع بود و یا متناقض: مردم می‌خواستند یک کیک شکلاتی داشته باشند و آن‌را بخورند (هم خدا را می‌خواستند و هم خرما را) آنها آزادی دموکراسی و سرمایه‌داری را می‌خواستند، بدون آنکه بهای سنگین زندگی در «جامعۀ خطرناک» را پرداخت کنند، یعنی با حفظ امنیت و ثباتی که کمابیش توسط رژیم کمونیستی در جامعه برایشان تضمین شده بود. همانطور که یک نظریه‌پرداز غربی طعنه‌گو گفته است: کاشف به عمل آمد که این مبارزه برای آزادی و عدالت، در نهایت به چیزهای اندکی بیشتر از ولع مصرف موز و پورنوگرافی مبدل گردید.

زمانی‌که یأس و ناامیدی اجتناب‌ناپذیر به‌دل مردم نفوذ کرد، باعث آغاز بسیاری عکس‌العمل‌های گاهاً متضاد و گاهاً مشترک گردید:
1- نوستالژی بازگشت به دوران خوب و صمیمی کمونیسم قدیمی
2- پوپولیسم ملی‌گرای راست افراطی
3- بیماری هذیان‌گوئی (پارانویا) دیرتر از موقع و افراطی بر ضد کمونیسم قدیمی (از قبیل بیان هذیان‌های غیرقابل باوری از وقایع عجیب در طول رژیم کمونیستی که البته هرگز اتفاق نیافتاده بودند.)

 عکس‌العمل اول و دوم به‌خوبی قابل درک هستند. نوستالژی کمونیستی نباید زیاد جدی گرفته شود زیرا از امیدی واقعی برای بازگشت به دوران خاکستری رژیم گذشته بسیار دور است و بیشتر شبیه به مراسم عزاداری است که برای فراموشی آرام و بی‌درد گذشته به‌کار می‌آید.
آغاز و ترفیع پوپولیسم راست افراطی نیز مختص کشورهای بلوک شرق نیست و گرفتاری تمام کشورهائی است که در چمبرۀ گلوبالیزاسیون گرفتار آمده‌اند.
در این میان عکس‌العمل سوم از همه جالب‌تر است: یعنی رستاخیز مردگان پارانویای ضدکمونیستی پس از گذشت دو دهه از وقایع. این عکس‌العمل در برابر سؤال منطقی مردم که می‌پرسیدند: «اگر کاپیتالیسم اینقدر از سوسیالیسم بهتر و عالی‌تر است، پس چرا زندگی ما هنوز اینقدر فلاکت‌بار است؟!» پاسخ می‌دهد: «زیرا ما هنوز در کاپیتالیسم حقیقی زندگی نمی‌کنیم، اینها همان کمونیست‌های قدیمی هستند که اکنون قیافۀ مدیران و صاحبان سرمایه را گرفته‌اند.» عجبا… مگر چه توقع دیگری داشتیم؟
این یک حقیقت غیرقابل انکار است که اکثریت مردمی که بر علیه رژیم کمونیستی گذشته مبارزه می‌کردند، به‌دنبال دستیابی به یک جامعۀ سرمایه‌داری نبودند. آنها امنیت اجتماعی می‌خواستند. اتحاد مردمی و نوعی از عدالت و آزادی می‌خواستند تا بتوانند زندگیشان را بکنند و هر دم زیر تیغ کنترل دولتی نباشند. یا اینکه دورهم جمع بشوند و از هرچیزی که دلشان می‌خواهد حرف بزنند. آنها یک زندگی می‌خواستند که از دوروئی و بدگمانی‌های حکومتی و دکترین‌های ایدئولوژیک قرون‌وسطائی آزاد باشد. بهترین تعریفی که از این خواسته‌ها می‌توان داد اینست که آنها فقط می‌خواستند به سوسیالیسم با چهرۀ انسانی دست یابند.

سؤال پراهمیت اینست که ما چگونه فروپاشی این امیدها را می‌فهمیم و بیان می‌کنیم. پاسخ استاندارد به این سؤال، همانطور که دیدیم، در تصویر مردم از واقعیت سرمایه‌داری (یا در واقع در عدم وجود این تصویر واقع‌گرایانه) نهفته است: مردم به سادگی فاقد یک تصویر صحیح و واقع‌بینانه از نظام سرمایه‌داری بودند، اذهان آنها مملو از تصورات و توقعات اتوپیائی از جهان سرمایه‌داری بودند. در صبح خمار پس از آن شب مستی پیروزی، مردم ناگزیر شدند که خمیازه‌ای کشیده و با واقعیت دردناک روبرو شوند و قوانین این واقعیات جدید را یاد بگیرند، بدین معنی که بهائی را که باید برای آزادی‌های سیاسی و اقتصادی پرداخت کنند، خوب بفهمند. این درواقع به‌معنای مرگی دوباره برای چپ اروپائی بود: ابتدا به‌عنوان یک کمونیست چپ تمامیت‌گرا (توتالیتر) و سپس به‌عنوان یک چپ مدرن دموکرات که در سالهای اخیر محبوبیت خود را در ایتالیا، فرانسه و آلمان به‌شدت از دست داده است.
تا اینجای کار، این پروسه به این منجر شده است که لیبرال‌ها و یا حتی محافظه‌کاران بسیاری از دیدگاه‌های سنتی سوسیالیست‌ها ‌را (مانند حمایت از یک زندگی امن و ابتدائی برای مردم، تحمل دگراندیشان و غیره) را به‌عاریت گرفته‌اند تا جائیکه اینها را جزو کشفیات خودشان می‌دانند. تا حدی که می‌توان گفت بسیاری از سخنان اشخاصی مانند آنجلا مرکل، اگر زمانی در ایالات متحده گفته می‌شد، موجب اتهام شدید وی به تمایلش به چپ رادیکال می‌گردید. البته این فقط تا مرزهای محدودی حقیقت دارد.

در دموکراسی پسا-سیاسی امروزی، دوقطبیت نسبی و سنتی میان سوسیال دموکرات‌های چپ مرکزی و محافظه‌کاران راست مرکزی مبدل به نوعی دوقطبی‌شدن نوین میان سیاسیون و پساسیاسیون شده است: یعنی میان لیبرال‌های تکنوکراتی که مبلغ تحمل چندفرهنگی هستند با مخالفانشان یعنی پوپولیست‌های راست افراطی و مبارزات سیاسی احساساتی‌شان و تعجبی نیست که در این میان مرکزگرایان سنتی قدیمی (سوسیال‌دموکرات‌ها، دموکرات‌های مسیحی، لیبرال‌ها و محافظه‌کاران) مجموعاً قانع می‌شوند که رهیافت‌های مشترکی را برای مقابله با دشمن مشترک بیابند. زیگموند فروید روزی درباره بن‌بست و نارضایتی فرهنگی نوشته است. امروزه با نوعی نارضایتی و بن‌بست فرهنگی در میان کاپیتالیسم لیبرال‌ مواجه هستیم. حال سؤال حیاتی اینست که چه کسی این نارضایتی فرهنگی را بیان می‌دارد؟ آیا این چپ است که بیانگر آن می‌گردد یا اینکه راست پوپولیست‌های ناسیونالیست مبلغ و سخنگوی آن می‌شوند؟ و در این میان وظایف سنگینی بر عهدۀ چپ است.

آیا باید تصورات اتوپیائی از جامعۀ بشری را که باعث مبارزات ضدکمونیستی گردید، به‌عنوان تصوراتی نابالغ و خام به دور بریزیم و یا اینکه به آنها معتقد بمانیم؟ در این نکته لازم به ذکر است که مقاومت در برابر کمونیسم در اروپای شرقی حداقل در سه شکل موفقیت‌آمیز داشته اند:
1-   انتقادات مارکسیستی اصلاح‌طلبانه از سوسیالیسم واقعاً موجود. (این سوسیالیسم حقیقی نیست، ما می‌خواهیم به سوسیالیسم حقیقی، یعنی به جامعۀ واقعاً آزاد بازگردیم.) در این مورد شاید به‌سادگی مبارزات ضد تمامیت‌گرائی مذهبی در اروپای مدرن به ذهن خطور کند، وقتی که این مبارزات عموماً خود ماسک وراثت مذهبی را بر چهره می‌زدند.
2-   تقاضای وجود یک فضای خودمختار اجتماعی که در خارج از محدوده‌های کنترل حزبی بتواند فعالیت نماید (این موضع رسمی سولیداریتات در سالهای نخستین بود، پیام آنها به حزب کمونیست این بود که: ما قدرت نمی‌خواهیم، ما فقط یک فضای آزاد در خارج از کنترل‌های حزبی می‌خواهیم تا بتوانیم عکس‌العمل‌های انتقادی خود را دربارۀ آنچه که در جامعه اتفاق می‌افتد بیان نمائیم.)
3-   و بالاخره مبارزۀ رودررو برای کسب قدرت سیاسی: ما قدرت سیاسی کامل بر اساس قوانین دموکراتیک می‌خواهیم، یعنی پیام روشنی به حزب کمونیست که اکنون زمان آن فرا رسیده است که خداحافظی کنی!

 آیا دو وضعیت نخستین، که در نهایت به وضعیت سوم و خداحافظی حزب انجامید را می‌بایست به‌عنوان دو شکل مبارزه توهم‌آمیز قلمداد کرد و آنها را به‌دور انداخت، یا اینکه آنها نیز بخشی از سیر استراتژیک مبارزاتی بودند؟
بنیاد اساسی بحث‌های این کتاب بسیار ساده هستند: اینکه سرمایه‌داری جهانی‌شده امروز به «نقطۀ صفر» فاجعه‌آمیز خود با سرعت نزدیک می‌شود. اینها چهار شوالیۀ فاجعه هستند: فجایع زیست‌محیطی، عواقب دستکاری‌های بیوژنتیک در هستی، عدم تعادل در خود سیستم (مانند سؤالات بی‌پاسخ بر سر حقوق معنوی، دعوای بی‌پایان بر سر منابع طبیعی، غذا، آب و غیره) و فجایع حاصله از تفرقه و محرومیت‌های اجتماعی.
فقط به فاجعۀ آخری توجه کنیم: تقریباً در هیچ برهه تاریخ بشری جامعه‌ای شاهد آپارتاید به‌نوعی که اکنون در کشورهای عربی خلیج فارس واقع می‌گردند، نبوده است. در کویت، عربستان سعودی و دوبی، در خارج از شهرها و در حومه‌های تاریک و ناشناختۀ آن، واقعاً در میان دیوارها، جمعیت عظیمی از مهاجرین نامرئی مشغول انجام کثیف‌ترین کارها هستند، از خدمات تا ساختمان‌سازی، بدون کوچکترین امکانات ابتدائی زندگی یا امکان تماس با اقوامشان. چنین وضعیتی به‌روشنی خاصیتی انفجاری را در خود دارد، که اکنون مورد سوءاستفادۀ اصول‌گرایان مذهبی قرار می‌گیرد، در صورتیکه باید توسط چپ‌ها و در جهت آشکار ساختن فساد سرمایه‌داری جهانی جهت داده شود.

کشوری مانند عربستان سعودی حقیقتاً دیگر از مرز واژه‌هائی مانند «فساد» گذشته است. این کشور دیگر نیازی به فساد ندارد زیرا یک خانواده گانگستری (خانواده پادشاهی) عملاً تمامی ثروت را در دست دارد و آنرا در هر مسیری که دلش می‌خواهد جهت می‌دهد. در چنین کشورهائی تنها آلترناتیو ممکن در برابر عکس‌العمل اصولگرایان، می‌تواند یک نظام سوسیال‌دموکراتیک در جهت رفاه مردم باشد. اگر این اوضاع ادامه پیدا کند ما شاهد عکس‌العمل‌های اجتماعی دیگری در کشورهای غربی خواهیم شد. چه خواهد شد وقتی (نه «اگر» بلکه «وقتی») یکی از این کشورهای «سرکش» به بمب اتمی و یا بمب‌های قدرتمند بیولوژیک یا شیمیائی دست یابد و آمادگی «غیر منطقی» خود را برای استفاده واقعی از این سلاح‌ها اعلام نماید؟

پایه‌ای‌ترین جهات آگاهی ما می‌باید تغییر کنند، تا اینجا و تا به امروز ما در نوعی وضعیت انکارگرائی فتیشیستی قرار داریم. ما به خوبی می‌دانیم که این وقایع اتفاق خواهند افتاد، اما بهرصورت نمی‌خواهیم به خودمان بباورانیم که این خطرات جدی و واقعی هستند. تمامی تلاش‌های امریکا برای متوقف ساختن این وقایع به‌واسطه اقدامات نظامی پیش‌گیرانه عملاً از همان ابتدا محکوم به شکست هستند: پایه‌های مفهومی برای چنین عملیات پیش‌گیرانه همگی مبتلا به نگرش‌های فانتزی به وقایع می‌باشند.
یک نوع استاندارد اینچنین «شمول حذفی» محله‌های فقیرنشین هستند، مناطق بسیار بزرگ و دور از مرکز حکومتی، جائیکه گانگسترهای و فرقه‌های مذهبی برای کسب و حفظ قدرت جدال می‌کنند. این محله‌های به جریانات سیاسی رادیکال نیز فضای رشد می‌دهند. به‌عنوان مثال از هند می‌توان نام برد، جائیکه جنبش مائوئیستی «ناکسالی»‌ها یک فضای اجتماعی مستقل و بسیار بزرگ را ایجاد کرده‌اند. به سخنان یکی از دولتمردان هند توجه کنیم: «مشکل اینجاست که اگر شما به منطقه‌ای حکومت نکنید، آن منطقه مال شما نیست. این مناطق به جز بر روی نقشه، جزو هندوستان نیستند. حداقل نیمی از هندوستان امروزه مورد هیچگونه حکومتی نیست. این مناطق تحت کنترل ما نیستند. ما می‌بایست اجتماعاتی را در این مناطق به‌وجود آوریم که مردم در آن حقوقی داشته باشند و ما اینکار را نمی‌کنیم. و این به مائوئیست‌ها فضای کافی می‌دهد تا در این مناطق وارد عمل شوند.»
نمونه‌های بسیاری از اینگونه مناطق وحشی در زیر آسمان وجود دارند که ما، به‌خاطر اینکه حقیقت دردناک است، وجود آنها را انکار می‌کنیم. برای اینکه تحلیل نمائیم که چرا اینطور است، می‌توانیم به‌طور غیرمترقبه‌ای به یک راهنمائی روان‌شناسانه متوسل شویم: الیزابت کوبلر راس، یک روانشناس سوئیسی، قانون پنج مرحلۀ «غصه و عزاداری» را معرفی نمود که به‌عنوان مثال در مورد فردی که متوجه می‌شود دچار یک بیماری لاعلاج شده است، صادق است:

1-   مرحلۀ انکار: فرد ابتدائاً وقوع چنین چیزی را انکار می‌کند (این نمی‌تواند در مورد من اتفاق بیافتد!)
2-   مرحلۀ خشم: وقتی به انفجار می‌رسد که ما دیگر نمی‌توانیم حقیقت را انکار کنیم (چگونه ممکن است چنین چیزی برای من اتفاق بیافتد؟)
3-   مرحلۀ چانه زدن: به امید اینکه خلاصه یک جوری بتوانیم واقعیت را به عقب بیاندازیم و یا از میان ببریم (بگذار فقط آنقدر زندگی کنم که ببینم فرزندانم فارغ‌التحصیل می‌شوند!)
4-   مرحلۀ افسردگی: از دست دادن همۀ امید (اگر قرار است بمیرم پس چه فرق کوفتی می‌کند که الان چه کار کنم؟)
5-   مرحلۀ پذیرش: اگر اکنون دیگر نمی‌توانم با آن بجنگم، پس بهتر است خودم را برایش آماده کنم.

بعدها کوبلر راس همین مراحل شماتیک را به تمامی خسارات و فقدان‌های شخصی تعمیم داد. ( مانند از دست دادن شغل، مرگ عزیزان، طلاق، اعتیاد به مواد مخدر و غیره) ضمن تاکید بر اینکه این مراحل ممکن است همیشه به همین ترتیب بالا اتفاق نیافتند، و یا اینکه برخی از این مراحل اساساً توسط یک بیمار تجربه نشوند.
می‌توانیم همین مراحل پنجگانه را در پروسۀ درک اجتماعی خود از فجایع جهانی‌ای که به‌زودی اتفاق خواهند افتاد، تشخیص دهیم. عکس‌العمل اول یک انکار ایدئولوژیک است: «هیچگونه اختلال اساسی و پایه‌ای در این  سیستم وجود ندارد.» عکس‌العمل دوم انفجار خشمی است از تمامی ناعدالتی‌ها در جهان امروز. عکس‌العمل سوم چانه زدن بر سر بقای سیستم است: «اگر بتوانیم چند چیز را در اینجا و آنجا عوض کنیم، شاید اوضاع بتواند به همین منوال پیش برود.» وقتی این چانه‌زدن‌های شکست می‌خورند، جای خود را به یأس فلسفی و عقب‌نشینی می‌دهند. یعنی همان بلائی که بر سر سوسیال دموکراسی آمده است. اما پس از گذشتن از این «نقطه صفر» ما دیگر وقایع و فجایع به‌زودی قریب‌الوقوع را به‌عنوان یک تهدید نخواهیم دید بلکه با پذیرفتن آنها، وضعیت را به‌عنوان آغازی دوباره بررسی خواهیم کرد. همانطور که روزی مائوتسه‌دونگ گفته است: «افتضاح بزرگی در زیر آسمانها در جریان است، اوضاع بهتر از این نمی‌شود!»

پنج فصل بعدی به این پنج مرحله می‌پردازند. فصل اول (انکار) ابهامات غالب ایدئولوژیک امروز را بررسی می‌کند. یعنی از آخرین فیلمهای هالیوودی پرفروش تا فاجعه‌انگاری‌های دروغین «عصرجدید» New Age و از این قبیل. فصل دوم (خشم) به اعتراضات خشمگین بر علیه سیستم جهانی و به‌طور مشخص ایجاد اصول‌گرائی مذهبی نگاه می‌کند. فصل سوم (چانه‌زدن) بر روی انتقادات بر اقتصاد سیاسی متمرکز است به‌همراه نیازهای آن برای بازتولید تئوری‌های مارکسیستی. فصل چهارم (افسردگی) تأثیرات فروپاشی آینده را در زمینه‌های کمتر شناخته‌شده‌ای بررسی می‌کند. مانند آغاز اشکال و تئوری‌های آسیب‌شناسی موضوعی از قبیل آسیب‌شناسی‌های پس از فاجعه. و بالاخره فصل پنجم (پذیرش) به علائم اضطراری رهائی‌بخش با دیدگاه موضوعی اشاره می‌کند و به‌خصوص به ایزوله ساختن ذرات فرهنگ کمونیستی در تمامی ابعاد آن می‌پردازد. یعنی در ادبیات و سایر منابع اتوپیائی (از جامعۀ موش‌های کافکا گرفته تا رانده‌شدگان دمدمی‌مزاج سریال تلویزیونی «قهرمانان») بنابراین اسکلت پایه‌ای این کتاب چهار دوران میانه است که هر کدام پروسۀ دگرگونی‌ها در رابطه را فصل قبلی را بررسی می‌کنند.

حرکت به سوی امیدهای رهائی‌بخش از زمانی آغاز می‌شود که حقیقت نه‌تنها به‌طور انتزاعی پذیرفته شود بلکه به‌طور انضمامی با آن زندگی شود. «حقیقت را نپذیرید، بلکه با آن زندگی کنید و آمادۀ جنگ باشید!» مانند بیان معروف ریلکه که می‌گوید: «جائی برای پنهان شدن نیست، شما باید زندگیان را عوض کنید!»

 

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *