از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

21 August
2Comments

طلوع اشتراک

به گوشم با صدائی دلربا مستانه گفته‌ست
که در هر تاب گیسویش چه اسراری نهفته‌ست
چو گیسویش به ارزانی حریف مهرت افتاد
مدار از یاد، مهرآور بسی در خاک خفته‌ست
از اعدام بنی عاشق که صبح سرخ جُستند
به‌دست شیخ، کو بوئی از انسانی نجُسته‌ست
بگفتم گرچه از خاکم ولی داغ نگاهت
غبار خاک را یکباره زین میخانه رُفته‌ست
گر از خاکم، ولی آهم شود پندار ققنوس
که این آهی است کو در آتشی دیوانه خفته‌ست
طلوع اشتراک آغاز آن پویشگری هاست
که دُرّ دانش و حق را در این ویرانه سُفته‌ست
مشو نومید از تسلیمِ بد یُمن رفیقان
که اینها مشی خواری نیست، از جانِ نپخته‌است
کجایند آن سحرخیزان، کزین آشفته گیسو
بخوانند آنچه هرگز کاتبی نامش نگفته‌ست
از آن یکپاره اخضرها وزین یکپاره ابهرها
بخوان آوای حافظ را، که گوهرها نهفته‌ست
به جز آرام چشمانش چه داری آه زندیک
که دریای نگاهش صد بلای جانِ خفته‌ست

30 مرداد 1392
زندیک
هدیه به آنهائی که از هزارخوان وحشت سرمایه گذشتند و به طلوع سرخ اشتراک آدمی دل دادند

 

2 پیام ارسال شده است به "طلوع اشتراک"


  1. محمد اشرفی میگوید:

    درود بر زندیک شعری عالی است

  2. محمود میگوید:

    وزن و ریتم زیبا و شعری پرمعنا که البته از سبک حافظ بسیار تاثیر گرفته اید.


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *