از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

25 April
0Comments

به مناسبت اول ماه مه: شبح کمونیسم

Communeزنده باد اول ماه مه روز جهانی کارگر!
پنداشتند که شبح کمونیسم را برای همیشه از دید محو کرده اند. دوران تباهی فرا رسیده بود. دوران سرخوشی ابدی سرمایه، دوران اسارت بی پایان پرولتاریای در زنجیر. دورانی که شبح کمونیسم دیگر در آن جائی نداشت. چه سودای باطلی!
برگرفته از: بیانیه اعلام موجودیت تدارک کمونیستی

شبح کمونیسم

شبحی می بینم
بر فراز جزوات خالی
ضرب و تقسیم علوم عالی
شبحی مسخ شده
به دو صد کوچه و بیراهۀ دانشگاهی
شبحی نسخ شده
پیر و بی حوصله و گهگاهی
شبحی آلوده
کسل و خسته و بازیچۀ «مردم» شده، خوابالوده
به فکل ها و کراوات تمیز
«شهروندان» عزیز!
تودۀ بی رمق و خالی و بی شالوده
فیس بوک و سخن میز به میز
آبی خالی تسلیم به چشمان بشر
رمۀ منتظر خنجر تیز

بی امان می تازند
امپراطوری ها
بر سر قیمت فرزندانم
چتکه می اندازند
بوش ها، راکفلر ها، همه آنجوری ها
بر سر هستی و نان و جانم
فرض می پردازند
همه «چپ» ها و کلک ها و ژیژک ها و کیانوری ها
اینچنین می نازند
به صدای خفه تق تق سرب
به صدای تپش هق هق مرگ
قاتلان انسان
جانیان دل ها
آنگلا مرکل ها!

این دگر یک شبح ساحره نیست
لعبت این «چپ آزادیخواه»
این به جز گریۀ شام
مرگ و ویرانی عشق
تب سوزان دمشق
مسلخ قاهره نیست
فرصت جنبش نان
وهم بی رابطۀ آزادی
تیر صد رنگ خلاص، به سر هستی و جان
وین «چپ» رهزده در صد بیراه

آری، ای کارگر همنوعم!
اگر این نامۀ موزون گویم
دل داغم با تو
شعر تصویرگر نقش بر آبم با تو
تب و تابم با تو
تا که بُرّند زبان بی تاب
یا که بندند نفس را در آب
گویمت از می و دلدادگی و سرخی ناب!
اینچنین باید گفت
و چنین باید رفت
راه و رسم و سخن و مشق پرولترها را
تا نباشد هرگز
فهم این رابطه پنهان ما را
تا به روزی که دگر وهمی نیست
و بپا داریم حزب کمونیست!
یا که از جوخه بی رحم به زانو افتیم
تا در این کومۀ لعنتکده در خاک هزاران خفتیم
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم …

آری، آگه سخنت می دانم
حرف ناگفته تو
ناگفته میخوانم
که به جز راه رهائی نروی
واله داد و ستد های شبح گونۀ هر شاه و گدائی نشوی
که نه «حزبی»، نه «فدائی» نشوی
بندۀ هیچ خدائی نشوی!
لیک چون راه رهائی امروز
راه تنهائی نیست …
جز به دست من و تو
هیچ سوی و شبح و دادرسی
زیر این گنبد لعنتگه مینائی نیست!
شبح مسخ شده
شبح نسخ شده
قدمی میخواهد
شعله آتش ققنوس، دمی میخواهد
بار دیگر شبحی باید ساخت
دل و می در قدحی باید باخت
انتخاب کهن هستی و نیست
آرمان کمونیست!

گر در این کوچۀ لعنت شبحی نیست، که نیست
جز سراسیمۀ بیدادگهی نیست، که نیست

تا که اشک است ز نفرین طلا روی به روی
تا که نفرین طلا برق زند سوی به سوی
تا که خون ضعفا بهره دهد جوی به جوی
تا که کابوس ستم نعره زند کوی به کوی

تا که اوهام خدا ضربه زند گام به گام
تا که تقدیس طلا بتکدۀ ارزش عام
تا که تاجر همه تاراج کند بهرۀ خام
تا که سرمایه چنین خام کند عامۀ رام

تا که جان در قدمی هست، که هست
تا بر این آتش ققنوس دمی هست، که هست
تا که ایمان به رهی هست، که هست
تا که تیغ است به دست من مست
بده ساغی قدحی دست به دست!

6 اردیبهشت ماه 1393
زندیک

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *