از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

10 May
0Comments

غزلی برای اودسا

Odessaمن از حالات گیسوی تو دانستم که بیداری
و در چشمان پرگویت بسی ناگفته ها داری
من از گرمای آغوشت بدین اسرار پی بردم
که چون صحرای داغ و تفته، تب داری و بیماری
دمی غم را تو مرهم نه، دمی این دیده برهم نه
تو عقل و عشق در هم نه، دمی بس کن دل آزاری
«اودسا» جوهر خشم است بر اوراق جانهامان
بگو آری که غم داری، به چشمانت بگو آری
دمی گامی به راهم نه، دمی مرهم به آهم نه
به دل مُهر گواهم نه، بیا گاهی به غمخواری
در این اشکی که میریزد چرا رشکی بیانگیزد
برای عاقلان دل را، برای عقل دلداری
در آنجا مردمان را زنده می سوزند در آتش
در اینجا واهیان سبز در تقدیس بی عاری
در آنجا واعظان راست سوداها به سر دارند
و اینجا غامضان «چپ» ز سوداگر طرفداری
دمی تصویر آهم شو، دمی غرق گناهم شو
دمی شوریده با هم شو، دمی بس کن غم و زاری
چو گبر و کافر و مشرک، محارب با خدایانم
خدای زرد و آبی را چرا آرم به پنداری
در این دنیای وانفسا لب لعلت مرا یکتا
در این یکتاپرستی، مُهر از لب بر نمیداری
اگر زندیک پیمان بسته، پیمانش بسی سخت است
چو میگوید ز پیمانه، بیا! سهل است می خواری!

ساختمان خانه اتحادیه های کارگری در اودسای اوکراین را مبدل به کوره آدمسوزی کردند و 116 نفر را زنده زنده سوزاندند.
این غزل را تقدیم میکنم به روی زیبای همه کسانی که در برابر این خصلت نمائی نازیسم و فاشیسم دولت کودتای اوکراین، سکوت نکردند و نمی کنند.
و خجالت باد بر «چپ» پروغربی ایرانی و بین المللی که در برابر این چهرۀ کریه فاشیسم، لام تا کام حرف نزد، زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم، جیکش در نیامد، تا مبادا دل آنگلا مرکل و منشور حقوق بشر شکسته شود و یا اینکه مبادا به طرفداری از «ولادیمیر چکمه پوش» متهمش کنند!

زندیک
20 اردیبهشت ماه 1393

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *