از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

19 February
0Comments

جستاری در اندیشۀ پیمانه‌ای

چکیدۀ بحث:Mind control
در یکی از مقالاتی که در امید به انتشار رسیده است، به‌طور اتفاقی از عبارت «مهندسی اندیشه» استفاده شده است. این اتفاق موضوع بسیار جالبی است.
هرچند که در مباحث کتاب «اطلاعات و ماهیت ارزش» به فرضیه‌ای پرداخته‌ام که به‌طور ضمنی پایه و اساس تحقیق در مبانی مهندسی اندیشه است، و هرچند که قصد دارم این مباحث را در آینده حول محور «معماری دوبارۀ اندیشۀ سوسیالیستی» گسترش دهم، لیکن مطالعه مقالۀ فوق و مشاهدۀ این عبارت نیز بهانه خوبی است که به‌طور سرسری و عجولانه پایه‌های مهندسی اندیشۀ سرمایه‌داری را به چالش کشیده و ماهیت آنرا برای خوانندۀ علاقمند روشن سازم.


توسعۀ بحث:
من با تفکری که در پس آن مقالۀ جالب نهفته است، آشنائی دارم. این بدین معنی نیست که خود اینگونه فکر می‌کنم. در آنجا که من بر اساس تجربیات شخصی بسیار ویژه‌ای، سخن از جهان ذهن، یا همان جهان معنا بر زبان آورده‌ام، و اعتقاداتم را دربارۀ وجود مادۀ فراطبیعی، یعنی شکلی از ماده که هنوز به طبع (شناخت) بشری درنیامده است صادقانه و بی‌ریا در معرض تفحص گذاشته‌ام و آن جهان مادی را، همانند جهانی که با ابزارهای حسی تجربه می‌کنیم، نه موضوعی برای توهمات مذاهب و ادیان و ماورائیت مفهوم، بلکه پدیده‌ای برای تجربه و شناخت علمی و ملموس مفروض داشته‌ام، نه تنها با این یا آن نویسندۀ مقاله، بلکه با تمامی چپ و مارکسیسم امروزی آبم در یک جوی نرفته است. مارکسیسم غالب امروز به‌طور اخص و ماتریالیسم به‌طور اعم هنوز این تجربه‌ها را معادل شامورتی بازی و «جن گیری» می‌داند و من نیز به امید اینکه این دانش ویژه و نهفته در دل بشر، روزی چون درس مدرسه به نوجوانان آموخته خواهد شد، به این اصطلاحات می‌خندم و از این تفاوت‌ها می‌گذرم. زیرا این‌ها تفاوت‌های صادقانه‌ای هستند که تجربیات شخصی خاصی را در زندگی بیان می‌کنند و حاصل سؤتفاهم، باندبازی‌های سیاسی و یا تضادهای طبقاتی نیستند.
بهر تقدیر در بازار «مهندسی اندیشه»، جائیکه سوسیالیست‌ها نیز همانند سایر انسان‌ها در برابر این «مهندسی» تخریب‌گرانه ایمنی ندارند، جائیکه اپوزیسیون ایران بطور اعم و سوسیالیست‌ها بطور اخص براندازی نظامی دیکتاتوری محلی توسط قدرت ناتو را عملی آزادی‌خواهانه و یا حداقل در جهت آزادی و یا قابل استفاده در مبارزه برای حصول آزادی می‌دانند، سایت امید چنین «آزادی»ای را معادل تخریب ساختارهای زیربنائی اجتماعی ـ اقتصادی لیبی می‌داند. ادامۀ همین منطق، «آزادی» از نظام جمهوری اسلامی توسط تیغ جراحی نظامی ناتو را همانقدر تخریب‌گرانه میداند که سناریوی لیبی آنرا اثبات نموده است. این موضع به‌معنی دفاع از ساختارهای اجتماعی است که یا بدون ربط مستقیمی با نظام و یا در جهت مخالف آن، در بطن جامعۀ ایران و در پس سی و سه سال مبارزه شکل گرفته‌اند. تخریب این ساختارهای اجتماعی، از سازمان‌ها و سندیکاهای طبقۀ کارگر گرفته تا سازمان‌های دانشجوئی و مبارزات دانشگاهی توسط یک اقدام جراحی نظامی، نه‌تنها جامعۀ ایران را در جهت رشد جامعه‌گرائی (سوسیالیسم) قدمی به‌پیش نمی‌برد بلکه هرگونه گام پیشرو در جهت سازماندهی اجتماعی این هسته‌ها و نطفه‌ها را مبدل به امری غیرممکن می‌سازد. به عبارت روشن‌تر اقدام نظامی ناتو (و یا اسرائیل) بر علیه ایران هرچند در ظاهر، ماسک ضربه‌زدن به دولت جمهوری اسلامی را بر خود دارد، لیکن در باطن لبۀ تیز شمشیر را بر چهرۀ جامعه‌گرایان ایرانی و تمامی هسته‌های سازماندهی سوسیالیستی در ایران نشانه رفته است. از آنجا که جامعه‌گرائی رویکرد طبیعی، فطری و جوهری رشد انسانی در هر جامعه‌ای است، این عمل ضد انسانی تنها با تخریب تمامی زیرساختارهای اجتماعی میسر است.
می‌خواهم به این نکته اشاره کنم که چرا اجتماعیون عامیون (سوسیال – دموکرات‌های) ایرانی، علی‌رغم تظاهر ضدجنگ، بر اساس اندیشه‌های اجتماعی خویش، در نهایت چاره‌ای به‌جز سکوت و یا دفاع از اقدام نظامی بر علیه ایران، به‌عنوان تنها آلترناتیو ممکن ندارند. در این میان عبارت مهندسی اندیشه، اتفاقاً فرصت بسیار مناسبی برای توسعۀ این بحث است.
وقتی سخن از اجتماعیون عامیون است مقصود من آن فحش رایج سیاسی در میان چپ‌ها نیست که سوسیال دموکراسی در آن به معنی طیف راست است. من فحش سیاسی بلد نیستم و از سوی دیگر سوسیال دموکراسی در میان چپ ایرانی را بسیار گسترده‌تر از آنی میدانم که موضوع معمول بحث‌های سیاسی است و برای آن همانقدر احترام قائلم که در پس اینهمه مبارزه و فدا ساختن جان خویش، به راستی لایق آن است. من تقریباً تمامی طیف چپ و انقلابی را سوسیال دموکرات می‌دانم. اما برای اینکه این سخن تند و زننده به نظر نیاید و باعث آزردن دل‌ها نشود، نیاز است که در اینجا بحثی حاشیه‌ای را توسعه دهیم.

توسعۀ بحث حاشیه‌ای: شیفت به چپ، شیفت به راست
در کشورهائی که در معرض و یکقدمی نوعی تغییر عظیم اجتماعی (رفراندوم قهرآمیز یا به‌عبارت سوسیال دموکرات آن: انقلاب) هستند، بسیار طبیعی است که ترمینولوژی مواقع و مواضع سیاسی، یک گام به سمت چپ شیفت می‌کند. یعنی در چنین دوره‌ای (که مبارزات سیاسی خارج از کشور ایران را نیز اکنون در برمی‌گیرد) تمامی طیف چپ یک شیفت نهائی به سمت چپ (به لحاظ نظری و در حوزۀ ترمینولوژی) را تجربه می‌کند. در چنین دوره‌ای اجتماعیون عامیون (سوسیال دموکرات‌ها) خود را سوسیالیست می‌نامند، چپ لیبرال سنتریک خود را سوسیال دموکرات می‌نامد، راست لیبرال خود را چپ لیبرال می‌نامد، ناسیونال سوسیالیست‌ها خود را ملی‌گرا می‌نامند و فاشیست‌ها خود را ناسیونال سوسیالیست می‌نامند. در این میان سوسیالیست‌ها هم ناچارند خود را کمونیست بنامند و با شیفت نظری به چپ، به‌قدری از وقایع جامعه دور شوند که در باتلاق سوسیالیسم خام و اتوپیائی غرق شوند. طبیعی است که کمونیست‌ها دیگر چاره‌ای ندارند جز اینکه تنها راه رهائی را در کشیدن اسلحه و شلیک‌کردن به هر موجود زنده‌ای در تیررس بدانند. مفاهیم نظری مانند «کمونیسم کارگری» و غیره که در ترمینولوژی سیاسی جهان معادل ندارند و حاصل همین شیفت به چپ در جامعۀ از هم پاشیدۀ ایران هستند، مثال روشنی است از اینکه شیفت به چپ تا چه حد می‌تواند در حیطۀ شفافیت نظری چپ، انتزاعی و تخریب‌کننده باشد.
اما مبارزۀ واقعی در این کشورها (از جمله ایران امروز) فقط بر روی کاغذ نیست و طبیعتاً در کنار وجه نظری متضمن وجه عملی نیز هست. نتیجۀ آن شیفت نظری به چپ، در میدان عمل چیزی نیست به جز یک شیفت عملی به راست. یعنی جائیکه سوسیالیست‌ها در بهترین وجه مشغول کار عملی سوسیال دموکراتیک (سندیکاهای کارگری، صندوق اعانات و غیره) می‌شوند و سوسیال دموکرات‌ها به شیوه لیبرال سنتریک مشغول چانه‌زدن با سنتریک‌های حاکم هستند و چپ لیبرال سنتریک به سوی راست‌ترین بخش جنبش‌های اجتماعی (یعنی جنبش سبز و غیره) می‌چرخد، ملی‌گرایان از نظر عملی ناسیونال سوسیالیست می‌شوند و دم از نژاد آریائی می‌زنند که در نهایت به پروسۀ محدودیت اعراب و ترکها و کردها در ایران منجر می‌شود و سپس ناسیونال سوسیالیست‌ها در میدان عمل چنان فاشیست‌هائی از آب در می‌آیند که نگو و نپرس، در این میان فاشیست‌های بیچاره (که همانند سوسیالیست‌ها در شیفت نظری به‌چپ) در این شیفت عملی به راست دیگر جائی برای نفس کشیدن ندارند، عملاً به‌جای فعالیت سالم فاشیستی‌شان در جامعه، آرزوی محو و نابودی تمام نوع بشر را به‌واسطه یک جنگ بین‌الملل اتمی در دل می‌پروانند.
دلیل اینکه من چپ انقلابی ایران را سوسیال دموکرات می‌نامم مقصود من این ترمینولوژی چرخش به راست و فحش‌های سیاسی حاصل از آن نیست. من به‌عنوان یک انسان حق دارم که این شیفت نظری به چپ و شیفت عملی به راست را کلاً به‌رسمیت نشناسم و واژۀ سوسیال دموکراسی را دقیقاً همانجائی به‌کار ببرم که به‌طور بین‌المللی برای آن طراحی شده است و قابل فهم برای همۀ ابنای بشر است. سوسیال دموکراسی ایرانی (که در لحظۀ حاضر پیشروترین بخش مبارزات سیاسی را تشکیل می‌دهد) در قالب کمونیسم‌کارگری و فدائی اقلیت و قس‌علی‌هذا البته که در مسیر یک رفراندوم قهر آمیز (که خودش آنرا «انقلاب» می‌نامد) تلاش می‌کند و این را می‌توان سالم‌ترین، متعالی‌ترین و در عین حال چپ‌ترین رویکرد عملی در اپوزیسیون ایران امروز دانست. در چپ خارج از کشور جریان سوسیالیستی وجود ندارد. نه اینکه نمی‌خواهد وجود داشته باشد، بلکه بستر رشد و بقای خود، یعنی یک جامعۀ سوسیال دموکرات را در پیش روی نمی‌بیند. مقصود من البته این نیست که افراد سوسیالیست وجود ندارند، این افراد البته که وجود دارند اما تمامی فعالیت سیاسی خود را بالاجبار در جریان سوسیال دموکرات می‌باید سازمان دهند. یکی از دلایل اینکه سوسیال دموکراسی ایرانی با یک شیفت نظری به چپ خود را سوسیالیست می‌نامد، دقیقاً وجود همین افراد است.
بهرحال اجتماعیت عامی (سوسیال دموکراسی) سکوی پرتاب سوسیالیسم است و سوسیالیسم بدون رشد و باروری کامل سوسیال دموکراسی در جامعه و دستیابی به زیرساختارهای اجتماعیت عامی (از قبیل سندیکاها و سازمان‌های کارگری و دانشجوئی) خود هیچ شانسی برای رشد و بقا و باروری ندارد. سوسیالیست‌های حقیقی نه‌تنها سوسیال دموکرات‌ها را «راست» نمی‌خوانند، بلکه با هر شیوۀ ممکن در مسیر رشد و تعالی اندیشه‌های اجتماعیت عامی می‌کوشند و بستر رشد آنرا در جامعه تا حد ممکن فراهم می‌سازند.
اینکه در ایران برای دست‌یابی به ساده‌ترین و ابتدائی‌ترین زیرساختارهای اجتماعیت عامی، به یک رفراندوم قهرآمیز نیاز است، دیگر مکافاتی است که این جامعه سی و سه سال با آن دست به گریبان است و در جهان امروز، جهانی که در آن سوسیال دموکراسی (مانند درخت و گل و سبزه) موضوعی طبیعی در ساختار سیاسی دولتها است، آن دولتی که حتی ابتدائی‌تری زیرساختارهای اجتماعیت عامی را نیز تهدیدی برای وجود و بقای خویش تصور می‌کند، دیگر تکلیفش، روشن و شفاف، با همۀ ابنای بشر روشن است.
در اینجا یک سؤال شخصی نیز مطرح است: در این میدان نظری شیفت به چپ (چه کسی از همه سوپر چپ‌تر است و پسرخالۀ مارکس و لنین می‌باشد؟) و میدان عملی شیفت به راست (چه کسی زودتر به این نتیجه می‌رسد که در ایران هیچ‌کاری نباید کرد و فقط باید به سکوت عارفانه متوسل شد؟) آیا نویسندۀ این سطور حق دارد خود را یک سوسیالیست بنامد؟ البته که حق دارد! بقال سر کوچۀ ما هم حق دارد خود را یک سوسیالیست بنامد! اما آیا نویسندۀ این سطور حقیقتاً یک سوسیالیست است؟ نمی‌دانم. این سؤال را جامعه باید پاسخ گوید نه افراد به دست خویش. این سؤال را حوصله و دقت و گذشت زمان پاسخ خواهد گفت.
من در این نوشته‌ها فقط قصد دارم مباحثی را گسترش دهم که یا «تابو» است و یا در جدل‌های سیاسی طرفداری ندارد، بنابراین منطقی است که در میان چپ سیاسی و سوسیال دموکرات ایرانی از کمترین توجه و طرفدار برخوردار باشد و به‌نوعی در همین وبلاگ ایزوله شده باشد. اما این ایزوله شدن اجباری (عزلت‌نشینی چقدر باصفا است!) به‌هیچ‌وجه سیاست سکوت عارفانه نیست، بلکه وجه انسانی‌ای که در گفتن این مباحث دنبال می‌کنم مصداق همان ضرب‌المثل قدیمی است که:
تو نیکی میکن و در دجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز
و بهرحال همۀ ما روزی در بیابان گیر خواهیم کرد.

ادامۀ بحث اصلی:
وقتی از مهندسی اندیشه صحبت می‌کنیم، باید بحثمان چنان تحلیل‌گرانه باشد که این واژه را همانند واژگان تعریف نشده‌ای مانند آزادی، در معرض ترجمۀ هردمبیل و ترفندهای حقیقت‌پوشانه قرار ندهیم. اشاره به چند نکتۀ کوتاه دربارۀ مهندسی اندیشه، مقصود این نوشته است.
آموزش هر روش تحقیقی را، آنگاه که به زیور دیدگاه شخصی، که فی‌الذاته خود در رابطۀ مستقیم با موقع و موضع اجتماعی (طبقاتی) شخص است، آراسته شود، می‌توان مهندسی اندیشه نامید. این عمل به‌غایت انسانی، زیبا و پیچیده را از آنجا که از سنگ‌های بنای ذهنی موجود در وجود هر انسانی، یعنی تصاویر ذهنی، اشیاء مجازی و استنتاج خوارزمی‌ (آلگوریتمی) بنائی از اندیشه را طراحی و تولید می‌کند، می‌توان مهندسی نامید و از آنجا که موضوع طراحی و تولید در آن، نه یک شیء سودمند، بلکه یک دستگاه فکری سودمند است، می‌توان نام مهندسی دستگاه فکری (مهندسی اندیشه یا معماری اندیشه) را برای آن برگزید. این عمل در جوهرۀ خویش عملی تولیدی است.
بدین تعریف، بزرگمردانی چون محمد بن موسی خوارزمی، آلبرت اینشتین، کارل مارکس و ابوعلی سینا، همه مهندسین اندیشه بوده‌اند، زیرا اینان در جامعۀ زمان خویش چیزی جز یک یا چند دستگاه فکری و روش تحقیق را طراحی و تولید نکرده‌اند. کارل مارکس به‌عنوان آموزگار طبقۀ کارگر، شرکت خویش در آکسیون‌ها و مبارزات طبقاتی قرن نوزدهم را نه عملی انقلابی صرفاً به جهت حضور شخصی در این مبارزات، بلکه عملی انقلابی در جهت کشف قانونمندی‌ها و زیربنای اندیشگی این مبارزات می‌داند.
اینکه نظام سرمایه‌داری نیز از توان طراحی و تولید مهندسین اندیشه برای تولید و گسترش دستگاه معین فکری در جامعه استفاده می‌کند، موضوع امروز نیست و مسئله‌ای است که از پایان جنگ جهانی دوم و گسترش رسانه‌های ارتباط جمعی مبدل به جزء لایتجزا از روش‌های سرکوبی تغییرخواهان در این نظام شده است. این امری طبیعی است، از این نظر که هر نظام تثبیت‌گر از تمامی سلاح‌هائی که در اختیار دارد برای حفظ قدرت خویش استفاده می‌کند و این «حق طبیعی» او بر اساس قانون جنگل است و مادامیکه این «حق» توسط جریان تغییرخواه جامعه، بطور نسبی یا مطلق ملغی نشده باشد، استفاده از این سلاح‌ها ادامه خواهد داشت.
بنابراین مهندسی اندیشه، همانطور که می‌تواند تیغی در کف زنگی مست باشد، در کف دست یک جراح حاذق می‌تواند حیات ذهنی هر انسانی را از دام های مهلکی چون مذهب و ماورائیت مفهوم آزادی بخشد. مهندسی اندیشه با دستگاهی روبرو است که ذهن پیمانه‌ای (مدولار) نامیده می‌شود. آلگوریتم‌ها و اشیاء مجازی، پیمانه‌ها (مدول‌های) ذهن پیمانه‌ای را تشکیل می‌دهند. پیمانه‌ای بودن شرایط ویژه‌ای از ذهن است که در موقع معینی از زندگی شخص رخ می‌نماید و با امواج الکتروانسفالوگرافیک تِتا (بین 4 تا 7 هرتز) شناخته می‌شود. ذهن اگر در شرایط پیمانه‌ای قرار نگیرد، هیچگونه تغییری در دستگاه فکری را نمی‌پذیرد و در برابر مهندسی اندیشه «نابینا» است. تعجبی ندارد که ذهن کودکان در اغلب ساعات روز در شرایط تتا (پیمانه‌ای یا مدولار) قرار دارد و هر قدر از سن شخص می‌گذرد، از ساعاتی از روز که ذهن در شرایط پیمانه‌ای قرار می‌گیرد کاسته می‌شود تا زمانیکه این شرایط برای وی نامیسر شده و از این نظر ذهن وی دربرابر هرگونه تغییر ساختار فکری، عقیم گردد.
آزمایشات الکتروانسفالوگرافیک نشان می‌دهند که پی‌گیری رشته‌های متفاوت اندیشه، بر حصول وضعیت تِتای ذهنی تاثیر مستقیم می‌گذارند. به‌عنوان مثال آموزش ریاضیات (جبر و مثلثات) با سرعت ذهن را در شرایط پیمانه‌ای قرار می‌دهد و ماورائیت (سخن از خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی غیره) ذهن را به سرعت از شرایط پیمانه‌ای خارج می‌سازند و آنرا در برابر تغییر دستگاه، عقیم می‌کنند. از اینکه دوستان سوسیالیست این سخنان را «جن‌گیری» می‌پندارند غصه‌ای ندارم. همین است که هست و ذهن دستگاهی بسیار پیچیده ولی قابل شناخت است.
این بحثی طولانی است و می‌توانم چند روز شما را با آن سرگرم کنم، ولی مقصود این نیست. محبوب من از این اشاره تنها اینست که بدانیم بی جهت نیست که از دوره‌ای که سرمایه‌داری مهندسی اندیشه را در دستور کار خود قرار داده، تبلیغات در محور ماورائیت دینی و مذهبی از دستور کار خارج شده است و ماورائیت دانش، مانند ماورائیت علم فیزیک و ریاضیات، تِم اصلی «آموزش»‌های سرمایه‌داری بر جامعه، بالاخص کودکان را تشکیل می‌دهد.
مهندسی اندیشه سرمایه‌داری به ناگزیر مدولار است زیرا روش دیگری برای مهندسی اندیشه وجود ندارد. اندیشه را نمی‌توان با قرص و آمپول به انسان خوراند. شناخت مدول‌های مهندسی اندیشه سرمایه داری از وظایف انقلابی سوسیالیست‌ها است که البته آنها این را هم همانند سایر وظایف انقلابی‌شان مانند نقد آثار مارکسیستی، غالباً پشت گوش می‌اندازند.
سعی می‌کنم به چند پیمانه (مدول) مهندسی اندیشۀ سرمایه‌داری به‌عنوان مثال اشاره کنم:
مدول سیاه و سفید: در این پیمانه، ذهن مورد تغییر از پیچیدگی روابط انسانی خلاصی می‌یابد و وقایع به بد و خوب، سیاه و سفید، آدم‌های بد و آدم‌های خوب، خدا و شیطان و غیره تقسیم می‌شوند. از آنجا که عواطف ذهن را (البته با سرعتی کمتر از ریاضیات) در حدود مدت یک تا دو ساعت در شرایط پیمانه‌ای قرار می‌دهند، به روشنی اساس اغلب سناریوهای فیلم‌های هالیوودی را مشاهده می‌کنیم: یعنی حدود یک تا دو ساعت ذهن را در معرض عواطف قرار دادن و در زمانیکه ذهن اغلب تماشاگران در شرایط پیمانه‌ای قرار می‌گیرد، منطق اصلی این مدول، یعنی سیاه و سفید را بر پردۀ سینما کوبیدن و تمامی پیچیدگی روابط انسانی را (که نه سیاه هستند و نه سپید) به انکار کشاندن.
مدول آزادی: در این پیمانه با انکار کردن پیچیدگی‌ها و مسئولیت‌ها و درک شخصی از شرایط، آزادی به مثابه یک مفهوم انتزاعی آموزش داده می‌شود: آزادی، به معنی توان انجام هر کاری، شرایطی است که مطلقاً مطلوب است و عدم آن مطلقاً نامطلوب. در این میان آزادی به عنوان شرایطی که در وضعیت معین اجتماعی ـ انسانی می‌تواند به‌شدت تخریب‌کننده و غیرانسانی باشد، به عنوان یک مفهوم مطلقاً و الزاماً انسانی، آموزش داده می‌شود.
مدول دموکراسی: اینکه شرکت عموم مردم در صندوق‌های رأی گیری، به معنی دخالت آنها در سرنوشت اجتماعی است. این مفهوم به عنوان یک بدیهی آموزش داده می‌شود. اینکه رأی دادن به یک حزب چگونه کوچکترین تغییری در نظام و روابط اجتماعی می‌تواند داشته باشد سؤالی است که این پیمانه نه اینکه از پاسخ به آن طفره می‌رود، بلکه حتی صورت این مسئله را نیز انکار می‌کند و مطرح کردن آنرا یک تابو مفروض می‌دارد. در صورتیکه هر انسان سالمی در جامعه که در دام توهم نباشد می‌داند که رأی او به یک حزب نه تنها کوچکترین تأثیری در نظام اجتماعی ندارد بلکه اساساً نظام اجتماعی برای آن تره هم خرد نمی‌کند. از سوی دیگر مدول دموکراسی، تمامی دستاوردهای حقیقی سوسیالیستی در جوامع غربی، مانند آزادی اندیشه و بیان، آزادی جنسی و برابری زن و مرد، عدم تبعیض بر اساس رنگ پوست و نژاد و ملیت و غیره، آزادی زیرساختارهای اجتماعیت عامی مانند اتحادیه‌ها و سازمان‌های کارگری و تمامی این دستاوردها را عوام‌فریبانه جزو دستاوردهای «دموکراسی» قلمداد می‌کند. این سؤال منطقی که «رأی دادن به احزاب چه ربطی به این دستاوردهای مبارزاتی دارد؟» سؤالی است که دموکراسی کلهم‌اجمعین از پاسخ دادن به آنها طفره می‌رود. در عمل اجتماعی می‌بینیم که به‌محض اینکه مبارزات سوسیالیستی جامعه فرومی‌نشینند، ضمن حفظ ساختار دموکراسی، تمامی آزادی‌هائی که در بالا گفته شد، یک به یک از جامعه حذف می‌گردند. بنابراین هر اندیشمند آگاه و بی‌غرضی درمی‌یابد که این آزادی‌ها و حقوق انسانی هیچ ربط مستقیمی به وجود یا عدم ساختار دموکراسی ندارند. به‌عبارت روشن‌تر تمامی این آزادی‌ها و حقوق در جامعه‌ای که ساختار دموکراسی در آن وجود ندارد نیز کاملاً میسر است.
مدول صادرات: در این پیمانه مفروض می‌گردد که شرایط اجتماعی ـ سیاسی یک جامعه (مثلاً جامعه امریکا و اروپا) به جامعۀ مفروض دیگری قابل صدور است. گویا روابط انسانی متشکل از اشیاء سودمند است که بتوان آنرا بار کامیون یا کشتی کرد و به کشور دیگری صادر نمود. این توان صادرات روابط اجتماعی حتی به کودکان در مدرسه نیز آموزش داده می‌شود، نتیجتاً آنها می‌پذیرند که راه خوشبختی انسان‌های دیگر در سایر جوامع، واردات این روابط اجتماعی از کشورهای خوشبخت است. اگر بپذیریم که حتی در شرایط مفروض، یک کشور در حال توسعه را تخلیه کنند و تمامی جمعیت یک کشور اروپائی را بدانجا منتقل کنند، در عرض طرفه‌العینی تمامی روابط اجتماعی این مردم اروپائی در برابر جبر اقتصادی، اجتماعی و جغرافیائی آن کشور، اساساً دیگرگونه خواهد شد. می‌بینیم که تاکنون هیچ طرح فاشیستی در تاریخ اینچنین روابط اجتماعی را به ماورائیت آلوده نکرده است.
مدول تروریسم: اینکه هر عمل سیاسی ـ نظامی بر علیه نظام موجود، تروریسم است.
مدول نقض حقوق بشر دور از دسترس: اینکه نقض حقوق ابتدائی بشر تنها متعلق به کشورهای دور است و در خانه خویش نمی‌توان در جستجوی آن بود.

نتیجه‌گیری بحث:
با این اشارات، می‌بینیم که مهندسی اندیشه در نظام سرمایه‌داری از نظر مدول‌های بنیادین و سنگ بنای آن، پیچیده نیستند و ساده‌ترین کارکردهای ذهنی را در معرض حمله قرار می‌دهند. مبارزه با این سیستم مدولار نیز پیچیده نیست و شناخت رگه‌های آن حتی در میان اپوزیسیون چپ بسیار ساده است. جمهوری اسلامی هرچند که می‌کوشد برای حفظ بقای خود با این پیمانه‌ها مبارزۀ فرهنگی ـ اجتماعی کند، اما به سبب اینکه ذهن ایرانیان در پس تخریب همه‌جانبۀ اجتماعی پس از قیام بهمن و جنگ ایران و عراق و نیز ماورائیت مفهوم در اندیشۀ اسلامی، از دیدگاه یک ذهن همسوی اجتماعی، از وضعیت پیمانه‌ای خارج شده است و از نظر پذیرش یک دستگاه فکری جدید، فی‌النفسه عقیم است، دستگاه سادۀ مهندسی اندیشۀ سرمایه‌داری را عجولانه و به‌عنوان بدیهی می‌پذیرد.
نتیجتاً علی‌رغم اینکه تقریباً همۀ اپوزیسیون ایران، از جمله چپ سوسیال دموکرات با جنگ مخالف هستند اما…. جمهوری اسلامی سیاه است و اروپا سفید، آزادی همیشه مطلوب است، مردم سالاری حقیقتاً نقش مردم در نظام را بیان می‌کند، آزادی و حقوق انسانی ماحصل دموکراسی است، دموکراسی را می‌توان به ایران صادر کرد، تروریسم بد است و در ایران حقوق بشر نقض می‌شود. این دستگاه فکری اپوزیسیون ایران، علی رغم مخالفت شعاری و ظاهری با جنگ و دخالت نظامی ناتو، عملاً این دخالت نظامی را به عنوان تنها راه حرکت به پیش، می‌پذیرد. آن اندیشۀ مدولار به این جنگ ختم می‌شود. و این مانند برخورد همان سنگی که از طبقۀ دوم ساختمان رهایش کنیم با زمین، بیانگر احتمال قریب به یقین است.

آنچه که به‌طور عملی می‌پذیریم با آنچه که به‌طور نظری شعار می‌دهیم می‌تواند تفاوت بسیار داشته باشد.

بدیهی است که در این میان، آدم‌هائی که بگویند: زیرساختارهای اجتماعی سوسیالیسم، مانند هر پدیدۀ سودمند دیگری، تنها با کار انسانی حاصل می‌شوند. وظیفۀ سوسیالیسم حفظ منافع طبقۀ کارگر نیست، بلکه حذف و نابودی طبقۀ کارگر است. سوسیالیسم و نفی استثمار انسان از انسان از خانواده و روابط زناشوئی و رابطۀ با فرزندان آغاز می‌شود. رفراندوم قهرآمیز انقلاب نیست. بدون وجود زیرساختارهای اجتماعیت، دَم از انقلاب سوسیالیستی زدن افسانه است. و اینکه سوسیالیسم یک پدیدۀ واجب‌الوجود نیست و بسیار متصور است که نوع بشر از سیارۀ زمین ریشه‌کن شود بدون اینکه هرگز یک جامعۀ سوسیالیستی را تجربه‌کرده باشد…. این افراد (که تعدادشان کم نیست) ایزوله می‌گردند زیرا اندیشه‌شان با اندیشۀ مدولار جامعۀ سرمایه‌داری همخوان نیست.
این ایزوله‌شدن در جامعۀ امروز هم طبیعی است، هم لازم است، هم سالم است و هم بیانگر شفافیت و راستگوئی ایزوله‌شدگانی است که برای اندیشه‌شان به‌دنبال مشتری نمی‌گردند.
امیدوارم که تمامی اندیشمندان جامعه‌گرای ایرانی، حداقل تا مدت محدودی، به چنین ایزوله شدن و عزلت‌نشینی باصفا پناه آورند، یعنی بار دیگر تمامی اصول اعتقادی خود را به‌نقد آورند و بازبیاندیشند و از دام «اتحاد»ها و «وحدت کلمه»های معمول امروز رهائی یابند. زیرا اگر به این وحدت موهوم کلمات ادامه دهیم و جامعه نیز ما را به‌سوی وحدت کلمه رهنمون شود، دیری نخواهد پائید که تمامی جریانات اجتماعی دوباره بر سر اتوپیائی‌ترین، مانع‌الجمع‌ترین و متناقص‌ترین آرزوها و مطالباتش به «اتحاد» خواهند رسید و فرد دیگری (هر کسی که دلت می‌خواهد باشد) دوباره بالای منبر خواهد رفت و برایمان سخنرانی خواهد کرد که:
«من دولت تعیین می‌کنم! من توی دهن این دولت می‌زنم!»
این البته (خوشبختانه) راهی است که جامعۀ ایران بیش از سه دهه است که پیموده است و امید آن می‌رود که این جامعه، با داشتن اندکی حافظۀ تاریخی، دیگر هرگز به دام «وحدت کلمه» نیافتد و راهش را از میان هزار اندیشه، خود انتخاب کند.

کارگران و کاراندیشان جهان متحد شویم
سوسیالیسم یک آرزوی غیرممکن نیست!
با عشق و دوستی،
زندیک

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *