از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

29 March
2Comments

گرهی بر رشته های سرخ (داستان کوتاه)

Executionدو و نیم میلیون سال پیش، گلهای سرخ و کوچک وحشی در کنار جویبارهای باریکی می‌روئیدند که از دامنۀ «کوه تیبل» سرازیر می‌شدند و راه خود را به‌سوی اقیانوس اطلس باز می‌یافتند و خزه‌های کوهستانی در کنار این جویبارهای آرام، جان گرفته از فسفر کوهی، رنگهای سبز و زرد درخشانی را همچون پس‌زمینه‌ای برای  رنگ سرخ گلهای وحشی، به طبیعتی هدیه می‌کردند که هنوز به طبع انسان درنیامده بود.

«گره‌پرداز» آدم ‍ـ میمونی بود که بی آنکه بتواند بارقۀ دیگرگونۀ چشمهایش را در آب روندۀ این جویبارها ببیند، و بی آنکه هیچ جرقه‌ای از آگاهی از خویشتن در وجودش ریشه دوانده باشد، نخستین گام‍های خویش را برای گذر از مرزهای لاشعور قلمرو حیوانات به سوی دیار ذیشعور «انسان» برمی‌داشت. سرگردان بود. گاهی برای پیدا کردن یک جلبک قابل خوردن در کنار جویبار می‌دوید و گاهی بی‌هدف می‌ایستاد و به آسمان نگاه می‌کرد و گاهی می‌نشست و دستش را به‌درون جویبار فرو می‌برد و بر کف سنگی آن دست می‌کشید.
چند تکه از گیاهی نرم در کنار او بی هیچ معنا و مفهومی برزمین افتاده و احساسی گنگ از حسرت و افسوس را در دل «گره پرداز» ایجاد می‍کرد. چه خوب بود اگر این شاخه های نرم اندکی بلندتر بودند و او می‌توانست بلندترین‌شان را به همراه تکه هائی از پوست حیوانات کوچکی که آنها را می‌کشت و به دندان می‌گرفت، به دور خود بپیچد و محافظی دربرابر سرما برای خود دست و پا کند. یا اینکه با تکه بلندی از این شاخه‌ها، جسد این حیوانات کوچک را به درختی آویزان کند تا از گزند سایر رقیبان خلاصی یابند و او هرروز مجبور به ولگردی طاقت‌فرسا به دنبال این حیوانات کوچک و تیزپا نباشد. اما این احساس دریغ آلوده و گنگ برای او حاصلی جز رنج و ناآسودگی درپی نداشت، چرا که در خنکای آغاز بهار شاخه‌های بلند آنقدر خشک و سفت بودند که به این کار نمی‌آمدند، و شاخه‌های نرمی که از بوته‌های کوتاه جدا می‌شدند، بلندتر از آنچه که در کنار پایش افتاده بود، به‌عمل نمی‌آمدند….
ناله‌ای از اندوه کشید و دو شاخه کوتاه را در انگشتان خشک و زمخت و ناکارای‍ش گرفت، احساس اندوه‌اش از آن بود که طبیعت را آن‍گونه که سایر آدم ‍- میمونها با آن می‌زیستند یعنی «همان‍گونه که بود» نمی‌خواست. طبیعت را آن‍گونه که نیاز و آرزوی‍ش را داشت می‌خواست. آن‌را «دیگرگونه» می‌خواست. فریادی کشید، شاید که طبیعت خود به‌رحم آید و قوانین‌اش را آن‍گونه که وی آرزو داشت، دوباره سامان دهد.
پاسخ سرسخت طبیعت در قالب پژواک بی‌پاسخ صدایش این بود: «طبیعت برای تو، حتی اگر از سرما بمیری، تغییر نخواهد کرد. یا آنرا همین‍گونه که هست بپذیر و یا بمیر…» و بی‌توجه به این فریاد، شاخه های نرم و کوتاه، با بی‌رحمی و بی‌توجهی، همانطور کوتاه و بلاتغییر باقی ماندند.

او نمی‌خواست بمیرد و نمی توانست که بپذیرد. ترس از سرما و مرگ و گرسنگی، خشم از طبیعت و اندوهی که توان‌اش را نداشت، دیوانه‌اش می‌کرد. قلب‌اش تندتر می‌تپید و احساسی گنگ و نیازموده از ضدیت با موجودی که در مقابل‌اش بود و به جز مرگ چیزی به او هدیه نمی کرد، در دل‌اش تپیدن می‌گرفت.

دو شاخه کوتاه را در دستان‌اش گرفت و دو سر آنها را با تمام نیروئی که در انگشتانش می‌دوید به‌هم فشار داد، شاید که به‌هم بچسبند و شاخۀ بلند و نرمی را که نیازش بود، به‌وجود آورند. در این سعی و دیوانگی که هنوز هیچ آدم – میمون دیگری آنرا نیازموده بود؛ در درون جمجمۀ سرد و خشک‌اش، آنچنان دردناک که گویا سرش به‌سنگی خورده باشد، رخدادی به‌وقوع می‌پیوست. رخدادی که ثبت آن در یک آزمایشگاه مدرن، می توانست دل «داروین» پیر را بسیار شادمان کند.
نرون‍هائی که مغزش از لحظۀ تولد تاکنون آنها را به همراه داشت، اما هرگز استفاده از آنها را نیازموده بود، برای نخستین بار در زندگی سلولی‍شان، جریانات الکتریکی را به‌خود می‌پذیرفتند و هم‍زمان با حرکت‌های ناشیانه و خشن دستانش، آرامی و ظرافت می‌گرفتند.
دیگر هرپنج انگشت‌اش، مانند میمون‌ها، با هم باز و بسته نمی‌شدند و انگشتانش، خسته و دردناک هرکدام راهی دیگرگونه دنبال می‌کردند. بیهوش از خستگی و درد کنار تخته سنگ سرد می‌افتاد، باز بیدار می‍شد، دو سر شاخه‌ها را در دستان‌اش می‌گرفت و در این تلاش بین مرگ و زندگی به‌گنگی می‌دانست که نمی‌خواهد بمیرد و نمی‌تواند طبیعت را همان‍گونه که هست بپذیرد. شاید هزاران آدم – میمون دیگر در این آرزوی خام و برخی حتی در کنار همین تخته سنگ مرده بودند و جسدشان غذای شبانگاهی درندگان شده بود.

اقبال نیک، سعی‌ای در حد دیوانگی، حرکت‌های آرزومندانه انگشتان‌اش، به‌همراه جریانات الکتریکی مغز دردناک‌اش او را قبل از آنکه بمیرد با آنچه که آرزویش را داشت مواجه کرد. دو سر شاخه نرم، آن‍گونه به هم پیچیده بودند که با کشیده شدن‍شان شاید شاخه ها پاره می شدند؛ اما دو سر آنها از هم جدا نمی‌شدند. به شاخه های دیگر نگاه کرد، اما دو شاخۀ به هم چسبیده به هیچ شاخه «طبیعی» دیگری شباهت نداشت. «طبیعی» بود، چراکه «شاخه» بود. اما «طبیعی» نبود، چراکه «گره» خورده بود؛ طبیعتی بود که به‌سلطه آدم – میمونی درآمده بود. و آدم – میمونی که به‌واسطه این سلطه خود را از گله بی‌شکل آدم – میمون‍ها متمایز می کرد.
روزهای متمادی در دیوانگی و سعی و رنج و گرسنگی گذراند تا بتواند آن گره اتفاقی را به‌گرهی مبدل سازد که آرزویش را داشت. گرهی که بتواند در هرلحظه مقتضی برتمامی شاخه های نرم زده شود. گرهی که نه گره دو شاخه اتفاقی بر یکدیگر به واسطه اقبال نیک، بلکه گرهی باشد که «گره پرداز» بتواند آنرا با خود به «هر»جائی که می‌خواست ببرد و بر «هر» شاخه‌ای متحقق سازد. گرهی که نه برشاخه‌ها که بر واحدهای پردازشگر مغزش نقش می‌بست. گرهی که نمودار «هر» گره دیگری بود. گرهی به‌نمایندگی از «همه» گره های دنیا؛ انتزاعی از «گره»؛ آن «گره» نادیدنی در ذهن‌اش که در هرلحظه به‌انضمام ارادۀ وی و دوتکه شاخه نرم، و مقدار معینی «کار انسانی» دیدنی می‌شد.

درآن لحظه که مفهوم گره به واسطه گره زدن چندین شاخه نرم برذهن اش نقش می‌بست، چیزی در نگاه‌اش عوض می‍شد. بارقه‌ای گنگ از نگاهی که مانند نگاه بی‌تفاوت و بی‌بارقه آدم – میمون‍های دیگر نبود. بارقه‌ای که هیچ نگاه حیوانی دیگری در تاریخ برخود ندیده بود. بارقه‌ای از سلطه، نگاهی که فریاد پیروزمندانه‌ای را در خود داشت. فریادی که می‌گفت: «ای طبیعت، گره‌ات می‌زنم! اگر مرا از گرسنگی و سرما می‌کشی، من نیز هرگاه که بخواهم با تو ضدیت می‍کنم و تو را، شاخه‌هایت را، گره می‌زنم و از سرما و گرسنگی خلاصی می‌یابم!»

فریاد شادی او چیز بیش از نوعی غرش نبود. هنوز تا فریاد «اورکا»ی ارشمیدس چند میلیون سال فاصله بود. اما این فریاد شادی، سایر آدم – میمون‍های گله را به‌سوی او کشانید، به امید اینکه «گره پرداز» جانور کوچکی را برای به‌دندان گزیدن، کشته است. اما وقتی که آدم – میمون‍های گله به‌جای جانوری قابل خوردن با چند شاخه کوتاه و پیچ در پیچ مواجه شدند، نگاه بی‌تفاوت‍شان را به اطراف انداختند و از او گذشتند.
همه پراکنده شدند و رفتند، به جز یکی.
آدم – میمون کوچکی که به قرارداد زمان ۶ سال‌اش بیشتر نبود، به واسطه کنجکاوی میمونی خود، به شاخه های پیچ در پیچ نگاه کرد و آنها را در دست گرفت.

«گره پرداز» از شادی بالا و پائین می پرید و فریاد می زد و شاخه‌ها را جلوی چشمان کنجکاو «گره آموز» می‌گرفت. آنها را گره می‌زد و برزمین می‌انداخت. این غرش‍ها و نمایش‍ها، این صداها و تصاویر، این تموج هوا که در گوش «گره آموز» شنیده می شدند و امواج نوری که دیدن تصویر «گره پرداز» را برای او میسر می‍ساختند؛ ازآنجا که از شادی حکایت می‌کرد، کنجکاوی آدم – میمون کوچک را بیشتر جلب می‌ساخت.

***

تا وقتی که «گره آموز»، گره زدن را بیاموزد؛ چند ساعتی بیشتر به‌طول نیانجامید؛ دست‍های کوچک و ظریف او و نرون‍های هنوز خشک نشدۀ مغزش، انعطاف بیشتری داشتند و به کارگیری‌شان، رنج کمتری برای او ایجاد می‌کردند. کودک بود و انعطاف پذیر. حرکت‍های دست «گره پرداز» را «میمون‌وار» تکرار می‌کرد و مفهوم گره، یعنی تصویر همه گره‌های دنیا را «انسان‌گونه» برذهن‌اش بازمی‌ساخت. ذهن‌اش میمون وار کنجکاوی می‌کرد و دستان‌اش انسان‌گونه مفهوم در حال تکوین گره را از ذهن‌اش برشاخه‌ها می‌زد. و آدم- میمون کوچک دراین نبرد میان میمون ماندن و انسان شدن، نخستین گره‌های مفهوم را برذهن خود و نخستین گره‌های زندگی‌اش را برشاخه‌ها می‍زد و دراین میانه نگاه‌اش به آرامی همان بارقه را برخود می‌یافت که به طبیعت می‌گفت: «ای طبیعت، بر تو پیروز خواهم شد!»

برای نخستین بار در تاریخ زمین، نورها و صداها، فوتون‍ها و امواج هوا، معنائی دیگرگونه می‌یافتند. آنها در قالب شکل‍ها و فریادها و حرکات دست «گره پرداز»؛ مفهوم گره را از نرون‍های ذخیره داده‌ها در ذهن «گره پرداز» به چشم‍ها و و گوش‍های «گره آموز» منتقل می‌کردند. فوتون‍ها و امواج هوا علی‌رغم اینکه تاکنون بسی نقش ابزارهای انتقال داده‌های بی‌معنا را بازی کرده بودند، اما این‍بار برای نخستین‌بار نقش ابزارهای انتقال «اطلاعات» را ایفا می‌کردند. ذهن «گره آموز» تصویر گره را به‌وسیله نور و صدا می‌گرفت و به‌واسطه اجرای آن توسط دستان‌اش، آن را در ذهن خود دوباره بازمی‌ساخت و این مفهوم را در نرون‍های ذخیره اطلاعات، انباشته می‌کرد. مفهوم انتزاعی گره که تاکنون تنها می‌توانست به‌واسطه دو دست «گره پرداز» به انضمام درآید؛ اکنون توسط دستان «گره آموز» نیز حقیقت می‌یافت. 

دو دست گره زن به چهار دست گره زن تبدیل شده بود؛ مفهومی که از شخصیت «گره پرداز» رهائی یافت و در این بی‌شخصیتی به نوعیت آدمی و دوباره به‌شخصیت «گره آموز» درآمد. «گره پرداز» در این نبرد «آموزش»، مفهوم گره را از حیطۀ مالکیت خود به‌درآورد و آنرا به نوع آدمی بخشید. «آموزش» گره، مفهوم گره را که ملک شخصیِ «گره‌پرداز» بود، به مفهومی نوعی مبدل ساخت و نبرد «آموختن» بار دیگر این مفهوم را به‌مالکیت شخصی «گره آموز» درآورد. و این مفهوم، به‌واسطه آموزش، با تصاعد عددیِ مالکین‌اش و به تعداد «کاربران»‌اش بر ارزش خود افزود.
طبیعت یک‍بار توسط آدم – میمونی در مسیر طولانی انسان شدن، «گره» خورده بود؛ و بار دیگر هم پیچیده‌تر و گسترده‌تر توسط او گره می‌خورد…

وقتی‍که سایر افراد گله آنان را دیدند، بازنشناختند. آن‍دو تکه‌هائی از پوست و گوشت حیوانات کوچک را با شاخه هائی نرم به تن خود بسته بودند و بدین طریق امید یافتند تا از سرمای زمستان جنوب آفریقا نجات یابند و تا جائی که توان داشتند بقیۀ گله را نیز نجات دادند. آخرین گله بازمانده از آدم – میمون‍ها کورسوی امیدی می‌یافت تا شاید ازمرگ نجات یابد و چند سالی بیشتر دوام آورد.

***

دو و نیم میلیون سال بعد، چیزی از تعطیلات تابستانی سال 2011 میلادی نمانده بود و نیکوی ۵ ساله باید خود را برای شروع کلاس‍های آمادگی حاضر می‍کرد. او آن‍گونه که مادرش گفته بود باید هرروز، علاوه بر ساعت‍هائی که صرف بازی‌های کامپیوتری‌اش می‌کرد، مدتی را هم ازطریق درس‌های نرم افزار آموزشیِ «بچه ها! باهم به‌مدرسه برویم!» چیزهائی درباره مدرسه یاد می‍گرفت.

صبحانه‌اش را خورد و همانطورکه با خود می‌گفت: «بازهم باید بروم سراغ این برنامه لوس بچه‌ها!» کامپیوتر رومیزی‌اش را روشن کرد. هم‍زمان با صدای ظریف پروانۀ خنک کننده، الکترون‍ها در بیش از یک و نیم میلیارد «گیت» پروسسور چهارهسته‌ای و سه گیگاهرتزی به‌جریان افتادند. واحدهای ذخیره و پردازش اطلاعات کار خود را آغاز کردند، سیستم پایه و سپس سیستم عامل در عرض 20 ثانیه راه‌اندازی شد. نیکوی کوچک با ماوس خود برروی علامت (آیکون) برنامۀ آموزشی، دوبار کلیک کرد و برنامه آغاز شد. درس هشتم را انتخاب کرد و کلید OK را فشار داد.
صدای ظریف خانمی از بلندگوهای متصل به کامپیوتر سخن آغاز کرد: «نیکو جان سلام! امروز می‌رویم سراغ درس هشتم آمادگی، درس امروزت زیاد سخت نیست. تو امروز یاد می‌گیری که چطور بند کفش‍هایت را خودت گره بزنی. خیلی از بچه های هم سن و سال تو این کار را بلد هستند. تو هم اگر بلدی بند کفش‍هایت را خوب گره بزنی که موقع بازی در مدرسه باز نشوند و تو را زمین نزنند؛ این درس را تمام کن و درس نهم را شروع کن.»
نیکو کمی خجالت کشید: «خیلی از هم سن و سال‍های من این کار را بلدند، اما من بلد نیستم. تقصیر مامان است که همیشه خودش بند کفش‍های مرا گره می‍زند و نمی‌گذارد من خودم یاد بگیرم. از این بدتر نمی‌شود. اگر بند کفش‍هایم در مدرسه باز شوند همه بچه ها حسابی به‌من می‌خندند.»
با کنجکاوی کلید «ادامه» را فشار داد. و صدای آموزگار دوباره شنیده شد: «بسیار خوب! برای شروع کفش‍هایت را بپوش و به این تصویر نگاه کن. این کارهائی را که من می‌کنم تکرار کن. اصلاً کار سختی نیست. حالا من و تو باهم بند کفش‍هایت را گره می زنیم.»

ده دقیقه بعد نیکو به‌خودش می‌گفت: «عجب بازی کامپیوتری خوبی است! اولاً درس امروزش خیلی ساده بود و حالا می‍توانم بروم به بقیه بازی‌هایم برسم. دوماً اینکه چه کار خوبی یاد گرفتم.»

برای امتحان یک‍بار دیگر بند کفش اش را با انگشتان سریع و ظریفش و با مهارت تمام گره زد، یک‍بار دیگر و یک‍بار دیگر، تا جائی‍که چشم بسته هم می‌توانست این‍کار را انجام دهد. در این میان نه مادرش می‌دانست، نه خودش و نه شاید نویسندۀ نرم افزار و نه خانم آموزگار، که در این ده دقیقه چه رخداد شگرفی به وقوع پیوسته است.
مفهوم گره، تصویر همه گره‌های دنیا؛ سفر چند میلیون سالۀ خود را در مالکیت نوع بشر به‌پایان رسانیده بود. چند میلیون سال تنهائی! گاه برشاخه درختی نقش بسته، گاه در نرون‍های مغز آدم – میمونی؛ گاه برسنگی نوشته شده، گاه سرگردان در یک بطری خالی در میان اقیانوس؛ گاه در فلاپی دیسک نوشته شده و گاه بر یک برگ پاپیروس؛ گاه برکاغذی و گاه در قالب شعری؛ از میان تمدن بابل و مصر گذشته، برق شمشیرهای سربازان امپراطوری روم را پشت سر گذاشته، به واسطه نرون‍های ذخیره حافظه مغز «نرون»، اسکندر و هیتلر؛ یا ارسطو، نیوتن و خوارزمی و میلیاردها شخص مشهور ویا فراموش شده دیگر ذخیره شده و باز ازطریق واسطه ای چون نور، صدا و «صفر و یک» به تملک نوع بشر درآمده بود؛ از گیگاهرتزهای پروسسور خانگی گذر کرده، مبدل به پیکسل‍های رنگارنگ یک مونیتور شده و در ذهن نیکو شخصیت یافته بود.
آنچه که روزی حقیقت «گره پرداز» بود، یعنی مفهوم «گره» بار دیگر جان‌گرفته بود.

نیکو کفش‍هایش را پوشید و دست‍های دردناک و زمخت «گره پرداز» به همراه دست‍های رنگارنگ و ظریف و زمخت و سالم و زخمی همه آن انسان‍هائی که این مفهوم را بازیافته، پردازش کرده و انتقال داده بودند؛ همه در قالب دست‍های ظریف نیکو کوچولو شخصیت یافتند. یک نوع با تاریخی چند میلیون ساله: نوع بشر بر روی کره زمین، در قالب ذهن و دست‍های کوچکی شخصیت یافته، در برابر او زانو زدند و متواضعانه بند کفش‍های کودکی ۵ ساله را گره زدند.

مجموعه‌ای از «اطلاعات» که سفر چند میلیون ساله‌اش را به‌پایان رسانیده بود، در پروسه این شخصیت‌یابی ارزش‌اش را به تعداد کاربران‌اش افزایش می‌داد. نوع انسان می‍رفت که بر روی زمین آغاز شود. اما پیش از آغاز، می بایست واپسین مانعی را که هم‍چون بیماریِ کشنده‌ای برجانش افتاده بود، از سرِ راه بردارد. مانعی که مفهوم گره را، مفهومی را که به نوع بشر تعلق داشت، در بطری ای زندانی می‌کرد، برآن مُهر یک «نام» یعنی مُهر مالکیت خصوصی می‍زد و آنرا به‌پشیزی می‌فروخت.

نیکوی کوچولو، کوچک‍تر از آن بود که تابستان‍ها و پائیزهای جهنمی در ایران را به‌یاد آورد؛ تابستانی که «گره‌پرداز» و «گره‌آموز» شاید با دیدن‌اش از پردازش و آموزش گره پشیمان می‌شدند و خود را به‌مرگی تنها در یخ‍بندان زمستان می‌سپردند تا همان بهتر که نوع بشر دو نیم میلیون سال پیش پایان بگیرد و چنین ننگی را بر ‌خود نبیند: تابستان جهنمی سال ۶۷ را!

***

موجودی با ظاهر آدم، در هیأتی عجیب، پوشیده در لباسی که صدها هزار گره نخ در پارچه داشت، برروی صندلی چمبره زده بود و تسبیحی در دست، زیر لب «سبحان الله» می‌گفت و چرک لای انگشتان پایش را با انگشت دستش پاک می‌کرد. پدیدۀ آدم‌نمای دیگری که موهای سر و بدن‌اش دست کمی از گلۀ آدم – میمون‍ها نداشت؛ اما نگاه‌اش حتی فاقد انسانیتِ نهفته در نگاه آدم – میمون‍ها بود، در را گشود و صدائی در قالب کلمات از حنجره‌اش خارج شد:
«سام علیک حاج آقا! جسارتاً عرضی داشتیم خدمتتون!»
«بفرمائید برادر!»
«این مفاسد همه جارو تو این زندون به‌کثافت کشیدن حاج آقا! برادرها از ژـ۳ استفاده می‌کنن برای به‌جهنم فرستادن این کافرها… ژـ۳ هم می‍زنه دل و جیگرشون رو درمی‌آره. شستن‌اش خیلی طول می‌کشه. نیرو کم آوردیم، به بقیه ملحدین نمی‍رسیم حاج آقا. اجازه می‌فرمائین دارشون بزنیم؟»
حاج آقا همانطور که چرک لای انگشتهای پاهایش را پاک می‌کرد، گفت:
«آفرین! احسنت! حتماً دارشون بزنین!»
«چشب حاج آقا! ترتیباتشونو همین امروز می‌دیم.»

ازآنجا که جرثقیل‍ها نه برای آویزان کردن آدم‍ها، که برای انتقال مصالح ساختمانی طراحی شده بودند؛ وسائل اصلی مورد نیاز را کم داشتند؛ یعنی طناب‍های محکم و «گره»های طنابِ دار را. یک روز تمام طول کشید تا برادرانِ مسئول، نحوه گره زدن خوب و محکم طناب‍ها را یاد بگیرند.

وقتی سعید را به پای طناب بردند و حلقه گره خورده را برگردن‌اش انداختند، نخستین چیزی را که احساس کرد، سفتیِ «گره» برپشت گردن‌اش بود. جلادِ راننده جرثقیل، همراه با صدای الله اکبرِ برادران که در برابر فریاد «زنده باد سوسیالیسم!» سعید لحظه‌ای خاموش شدند، طناب دار را کشید. سنگینی بدن او استخوان‍های گردن‌اش را خُرد کرد و «گره» سختِ طناب خفه‌اش کرد. در واپسین لحظه، بار دیگر به دختر کوچک‌اش اندیشید که بدون او در این زندگی چه خواهد کشید و چگونه زندگی‌اش را گذران خواهد کرد… و مُرد.

چند روز بعد «اوس حسن» در کنار گوش «روشنک» گفت: بابات مُرده! اعدام‌اش کردن! ولی حق نداری بری سر خاکش! و وقتی روشنک کوچولو گریه آغاز کرد، اوسا با لحنی نه‌چندان دلداری دهنده گفت: این تکه کار را که تموم کردی، می‍تونی بِری خونه. روشنک نخ دیگری را برداشت و با انگشتان خسته و کوچک‌اش که دارِ قالی‍بافی هم‍چون چوبه دار برآن سایه انداخته بود، آنرا بر تار و پود قالیچه نیمه تمام «گره» زد. نمی دانست چه زمانی گره زدن را یاد گرفته. به‌نظرش می آمد که از لحظه تولد گره زدن را به یاد داشته است.
«نیروی کار»اش را ، درد دستانش را و رنج دلش را بر تار و پود قالیچه «گره» می‌زد تا صاحب‌اش بتواند آنرا بفروشد، هر روز سبحان‌الله بگوید و پولهایش را بیشتر کند.

چند میلیون سال تنهائیِ «مفهوم‌گره» به‌همراه همۀ این افسانه‌هائی که از آغاز نوع انسان، پردازش اطلاعات و آموزش آدمی و بارقۀ انسان‌گونۀ نگاه او گفتیم، دربرابر یک‌ لحظۀ تنهائی دل این دخترک، دیگر به‌پشیزی نمی‌ارزید. داستان زندگی او نیز گرهی دیگر بود بر رشته‌های سرخ.

پایان

با عشق و دوستی
زندیک

 

2 پیام ارسال شده است به "گرهی بر رشته های سرخ (داستان کوتاه)"


  1. Sima میگوید:

    آخ اشکم را درآوردی!
    نمیدانستم شماها هم میتوانید از این داستان ها بنویسید.
    یک موسیقی غمگین داریوش، این داستان و یک ساعت گریه برنامه امشب من بود…

  2. Zendic میگوید:

    سیمای عزیز،
    منظورت از «شماها» دیگر کی ها هستند؟ اگر منظورت سوسیالیست ها است که باید بگویم ادبیات پرارزش جهان در هرکجا که دست بر روی زخم های دل انسان میگذارد، یا توسط سوسیالیست ها خلق شده است و یا حداقل نویسنده آن در جائی تنش به تن این اندیشه خورده است. چرا؟ زیرا هدف سوسیالیسم آسودگی نوع انسان است در همه ابعاد آن و رنج ها و ناآسودگی های روح آدمی، از موضوعات اصلی سوسیالیسم است.
    نگاهی هم به کتاب «اطلاعات و ماهیت ارزش» بیانداز، زیرا تا جائیکه که توان داشتم این مسئله را در این کتاب به بیان آورده ام.


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *