از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

16 June
0Comments

نقد «یک دنیای بهتر» (قسمت دوم)

تاريخ کليه جوامع تاکنوني تاريخ مبارزه و کشمکش طبقاتي است. جدالي بي وقفه، گاه آشکار و گاه پنهان، ميان طبقات استثمارگر و استثمار شونده، ستمگر و تحت ستم در ادوار و جوامع مختلف در جريان بوده است. اين جدال طبقاتي است که منشاء اصلي تحول و تغيير در جامعه است.
جملات بالا که در ظاهر بسیار «مارکسیستی» به‌نظر می‌آیند، در باطن عبارات زیرکانه‌ای هستند که واژه‌های جدال، مبارزه و کشمکش را به‌روشی غیرقابل تفکیک با «طبقات» مخلوط کرده و از آن ملغمه‌ای استنتاج می‌کنند که گویا ظاهراً «منشأ اصلی تحول و تغییر در جامعه» است.
در پس عبارت روشن و مارکسیستی «تاریخ جوامع تاکنونی، تاریخ مبارزۀ طبقاتی است» حقیقتی نهفته است که نه درخود، بلکه در پی ادامۀ تحلیل مارکس از مبارزۀ طبقاتی و تاریخ جوامع روشن می‌شود: اینکه مبارزۀ طبقاتی به‌خودی خود تاریخ نیست، بلکه مبارزه‌ای ریشه‌ای و برای دیدگان جستجوگر همواره آشکار است (مبارزۀ طبقاتی «پنهان»، خیالی بیش نیست) که رویدادهای به‌ظاهر بی‌ارتباط تاریخی را (بازهم برای دیدگان جستجوگر و مطلع) به رویدادهای مرتبط، قابل فهم و قابل پیش‌بینی مبدل می‌کنند.
آنچه که از عبارات بالا حذف شده است، وجود «ابزار» معینی است که رویدادهای تاریخی را برای ذهن «ابزارمند» قابل فهم و پیش‌بینی می‌کند. وگرنه رویدادهای تاریخی، مثل جنگ‌ها، جدال‌ها، کشمکش‌های ملی و قومی و مذهبی، داستان‌های عاشقانه پادشاهان و گرسنگی گدایان، حماسه‌ها و قهرمانی‌ها و حماسه‌سرایان و قهرمان‌پردازانش به‌خودی خود «تاریخ مبارزۀ طبقاتی» نیستند. این‌ها وقایع و رویدادهای سردرگم و گاه به‌ظاهر کاملاً بی‌ربطی هستند، که با همین بی‌ربطیِ یک لابیرینت غیرقابل‌فهم، در کتابهای تاریخ مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها درس داده می‌شوند.
تاریخ جوامع تاکنونی فقط زمانی به «تاریخ مبارزۀ طبقاتی» مبدل می‌شود که شخص بررسی کنندۀ آن به ابزار ذهنی و تحلیلی قدرتمندی مسلح باشد که خود برآمده از عمل معین در مبارزۀ طبقاتی است. به‌عبارت روشن‌تر این ابزار ذهنی به‌دست نمی‌آید مگر اینکه شخص تحلیل‌گر شخصاً و عملاً درگیر همین مبارزۀ باشد و یک نظاره‌گر بیرونی نباشد. یعنی برای عموم «انسانهای بیشمار» کمونیسم کارگری، تاریخ جوامع تاکنونی به‌هیچ‌وجه تاریخ مبارزۀ طبقاتی نیست، بلکه صرفاً داستان‌های هیجان‌انگیزی از جنگ‌ها و عشق‌ها و حماسه‌ها است.
در پی این داستان‌پردازی تکبرآمیز، دوباره می‌بینیم که کلیدی‌ترین مفهوم ارزش‌افزا از معادله حذف شده است. اینکه این ابزار ذهنی قدرتمند برای فهم و تحلیل تاریخ به‌مثابه تاریخ مبارزه طبقاتی، چیزی جز «دانش مبارزۀ طبقاتی» نیست، که کسب آن به‌جز با شرکت شخصی و عملی در همین مبارزۀ طبقاتی میسر نخواهد بود. درپس این رکوع به سجود بعدی می‌رسیم، که همچون چرخه‌ای در تمامی متن «یک دنیای بهتر» تکرار می‌شود. یعنی حذف کلیدی‌ترین انسان‌های کم‌شمار و ارزش‌افزا در مبارزۀ طبقاتی که همان پیشروترین و انقلابی‌ترین اقشار پرولتاریا هستند، یعنی همان انسان‌های کلیدی که خود منشأ تجلی و تکامل دانش مبارزۀ طبقاتی‌اند. با این حذف ذهنی عامدانه و یا جاهلانه به آیه بعدی می‌رسیم: اینکه «جدال طبقاتی» (جدال طبقاتی دیگر چیست؟) منشأ اصلی تحول و تغییر در جامعه است.
از دهۀ هفتاد تاکنون، جامعۀ سرمایه‌داری عجیب‌ترین، باورنکردنی‌ترین، عمده‌ترین و جهانی‌ترین تحولات و تغییرات را تجربه‌کرده است، در عین حال از دهه هفتاد تاکنون مبارزۀ طبقاتی در زایل‌ترین درجه خود بوده است و گاه حتی تا افول کامل کشانده شده است. چگونه باید باور کرد که «منشأ اصلی» تحولات و تغییرات خود در افول کامل باشد ولی تحولات عظیم اجتماعی، اقتصادی و سیاسی، بدون نیم‌نظری به «منشأ اصلی» خود کماکان سرگرم حدوث باشند؟ یا ما اصلاً در این جهان نیستیم و یا اینکه مفهوم «منشأ اصلی» را نمی‌دانیم.
اینجا دوباره کلیدی‌ترین مفهوم مارکسیستی از این معادله حذف شده است: اینکه مبارزۀ طبقاتی («جدال» عمل دیگری است) در جوامعی که در آنها شیوۀ تولید سرمایه‌داری حکمفرما است، منشأ اصلی تحولات و تغییرات «به‌سوی حذف مالکیت خصوصی از ابزارهای تولید و سوسیالیسم» است. اینجا خود سوسیالیسم است که به‌مثابه مفهوم کلیدی از معادله حذف شده است. وگرنه سایر تحولات و تغییرات عظیمی که به‌سوی سوسیالیسم حرکت نمی‌کنند، ممکن است از مبارزۀ طبقاتی منشأ گرفته باشند یا نباشند، و در هر صورت مبارزۀ طبقاتی الزاماً منشأ اصلی آنها نیست. از دهه هفتاد تاکنون رقابت سرمایه و در پس آن رشد تکنولوژی (از همه بارزتر، فن‌آوری اطلاعات) متضمن عظیم‌ترین تحولات و تغییرات فردی و اجتماعی بوده‌اند ولی هیچیک از این تحولات عظیم جهانی، اگر جامعۀ انسانی را یکسره به‌سوی بربریت راهبر نشده باشند، حتی یک قدم به‌سوی سوسیالیسم نزدیک‌تر نکرده‌اند.
این حذف کلیدی‌ترین مفاهیم مارکسیستی از عبارات مارکسیست‌نما، مرا به یاد یک جوک کارگری می‌اندازد: دو کارگر مشغول کار بودند و یکی از آنها زمین را می‌کَند و دیگری پس از او پر می‌کرد. شخصی از راه رسید و پرسید چه می‌کنید؟ آندو گفتند «کار می‌کنیم!» شخص که قانع نشده بود گفت ولی اینکار چه فایده‌ای دارد؟ آندو گفتند: ما در واقع سه‌نفر بودیم، یکی زمین را می‌کند، دیگری در آن لوله می‌گذاشت و سومی رویش را پر می‌کرد. امروز کارگر لوله‌گذار مریض است و سر کار نیامده. ما هم داریم کار خودمان را می‌کنیم!
هرچند که در جهان واقعی کارگران ابله نیستند و در شرایط فوق به سرعت مفهوم کلیدی حذف شده (یعنی کارگر سوم) را از کارفرما طلب می‌کنند. ولی به نظر می‌آید سوسیالیست‌ها، هم ایرانی‌ها و هم در سطح جهان، چندین دهه است که این مفاهیم کلیدی‌شان «مریض» شده و سر کار نیامده است. این بیماری کارگر سوم را اصطلاحاً «پساکمونیسم» هم نامیده‌اند. ما هم با همان سرعت و شدتی که عرقمان را در آورده مشغول کندن و پر کردن زمین هستیم، یعنی حزب می‌سازیم، سازمان تشکیل می‌دهیم، «جنبش سرخ» علم می‌کنیم و نشریه و وبسایت و وبلاگ (مثل همین وبلاگ) می‌سازیم و کمپین های فیس‌بوکی راه می‌اندازیم، بدون آنکه توجه کنیم که آن مفهوم سوم، یعنی همین مفاهیم کلیدی مارکسیسم که در «یک دنیای بهتر» از معادلات حذف شده‌اند، نه‌تنها بخشی از این کار است، بلکه خاصیتی که دارد اینست که حذف آن، تمامی این عملیات شدیدالزحمه انسانی را از معنا خالی می‌کند و بدین واسطه از نظر تولید ارزش عقیم می‌سازد و از نیروی ارزش‌افزای «زندگی» تهی می‌سازد. گاهی «سکوت ضروری» در میان این هیاهو، برای بازیابی و مطرح کردن همین سؤال‌های کلیدی، خود عملی انقلابی است.

برخلاف جوامع پيشين که عموما بر سلسله مراتب طبقاتي و قشربندي هاي پيچيده اي بنا شده بودند، جامعه مدرن سرمايه داري تقسيم طبقاتي را بسيار ساده کرده است. جامعه معاصر، عليرغم تنوع وسيع مشاغل و تقسيم کار گسترده، بطور کلي بر محور دو اردوگاه طبقاتي اصلي که رودرروي يکديگر قرار گرفته اند سازمان يافته است: کارگران و سرمايه داران، پرولتاريا و بورژوازي.
حال که خواننده آرام آرام با روش بیان مستتر در «یک دنیای بهتر» آشنا می‌شود و با روش نقد حاضر نیز دیگر بیگانه نیست، می‌توانیم بدون مقدمه سوال اصلی را درباره عبارات بالا مطرح کنیم: آن مفهوم کلیدی مارکسیستی که از این عبارات به‌ظاهر مارکسیستی حذف شده‌اند چیست؟
آیا در جامعه معاصر دو اردوگاه طبقاتی اصلی، کارگران و سرمایه‌داران، پرولتاریا و بورژوازی به‌راستی رودرروی یکدیگر قرار گرفته‌اند؟ خیر، در جامعۀ سرمایه‌داری، کارگران و سرمایه‌داران به‌خودی خود به‌مثابه طبقه رودرروی یکدیگر قرار نمی‌گیرند. در هیچ‌کجای تاریخ سرمایه‌داری این رودروئی به‌خودی‌خود انجام نگرفته است. آنچه که به‌خودی‌خود انجام می‌گیرد، رقابت وحشیانۀ میان سرمایه‌داران با یکدیگر برای از میان بردن رقبا در جهت انباشت بیشتر سرمایه و رقابت میان کارگران از سوی دیگر برای یافتن بازار فروش نیروی کار در شرایط بهتر و قرارداد چرب‌تری است. ضمناً این رودرروئی طبقاتی، رودرروئی «ساده»‌ای هم نیست و موضوع از اینجا تا تحقق جامعۀ سوسیالیستی پیچیدگی و مکافات دارد.
دیدیم که در عبارات پیشین این «دانش مبارزۀ طبقاتی» و سپس «سوسیالیسم» بودند که یواشکی از برنامه حذف شده بودند، اما اینبار آن مفهوم کلیدی، آن کارگر سوم «لوله‌گذار» که از معادله حذف شده است، کسی جز خود شخص «کارل مارکس» نیست. پیش از آنکه وی هیاهوی گستاخانۀ کارگران انگلیسی، فلسفۀ آلمانی و شور و عاطفۀ فرانسوی را با هم بیامیزد و با ذهن ابزارمند آنرا به تبیینی انقلابی بکشاند، کارگران خود ملغمه‌ای پرهیاهو و پر از رقابت‌های شخصی و دشمنی‌های فامیلی و کینه‌ورزی‌ها و دلخوری‌های ملی بودند که به هیچ صراطی هم مستقیم نمی‌شدند. سوسیالیست‌های تخیلی، سرگردان در آسمان اتوپیا، با چشمانی حیرت‌زده به آنان نگاه می‌کردند، بدون آنکه چیزی از هیاهوی‌شان دریابند.
اتفاقاً این توانائی‌های مبارزاتی و ذهن خردمندی خیراندیش بود که برای نخستین بار کارگران را به‌مثابه یک طبقه و سرمایه‌داران را به‌مثابه طبقه‌ای دیگر تبیین کرد و در پس این تبیین که در مانیفست کمونیست به اوج دقت خویش می‌رسد، کارگران آغاز کردند که خود را به‌مثابه یک طبقه بازشناسند. هرچند که سرمایه‌داران هرگز خود را به‌مثابه یک طبقه باز نشناختند و نمی‌شناسند و نیازی هم به آن نیست، زیرا دفاع از منافع طبقه سرمایه به‌واسطه دفاع از منافع شخصی میسر است. این خودبه‌خودی بودن (طبیعی بودن) عکس‌العمل طبقاتی سرمایه‌داران و «آگاهانه» بودن واکنش طبقاتی کارگران در پس حذف مارکس از «یک دنیای بهتر»، مفهوم کلیدی دیگری را نیز از معادله حذف می‌کند و آن «خودآگاهی طبقاتی» کارگران است که نه موضوعی طبیعی است و نه خودبه‌خودی. مفهومی کلیدی است که بدون آن، به‌طور خودبه‌خودی، کارگران نه خود را به‌مثابه طبقه باز می‌شناسند و نه اینکه هرگز به‌مثابه یک طبقه رودروی سرمایه قرار می‌گیرند.
با حذف خودآگاهی طبقاتی از معادله، می‌بینیم که به‌طرز زیرکانه‌ای دوباره آن فاکتور اصلی معادله نیز ناگفته نادیده انگاشته می‌شود: یعنی نفراتی که این خودآگاهی طبقاتی را در درون طبقه میسر و ممکن می‌کنند، یعنی پیشروترین و انقلابی‌ترین اقشار طبقۀ کارگر. همان نفراتی که آموزش تک تک آنها عمری رنج و کار و اندیشه را طلب می‌کند.
میبینیم که با اندکی حوصله و دقت، در «یک دنیای بهتر» با یک سیستم فکری منسجم  و دقیق مواجه می‌شویم: سیستمی کاملاً سنجیده شده، محاسبه شده و ماحصل زیرکی بسیار و دقتی نبوغ‌آمیز در انتخاب عبارات و کلمات که در هر چرخۀ مفهومی یک هدف واحد را دنبال می‌کند: حذف پیشروترین و انقلابی‌ترین کارگران و آموزش‌گران خودآگاهی طبقاتی، از تمامی معادلات چپ. نادیده گرفتن آنها به تمام و کمال، ضمن حفظ دقیق ظاهر مارکسیستی عبارات و بدین واسطه حذف «کار انقلابی» از تمامی مسئلۀ رودروئی پرولتاریا و بورژوازی.
اگر خواننده تاکنون به این نوشته دل داده باشد، در جهان تصویرذهنی خواهد دید که «اشیاء» در جهان مادی تا چه حد نمایانگر برابرایستای ذهنی خود هستند: اینکه برپا کردن مجسمۀ برنزی نویسندۀ این برنامه «در برابر» مجسمه کارل مارکس، بیانگر یک «رودرروئی» تمام عیار است. رودرروئی‌ای که از یکسو چپ ایران را به دیر خرابات مبدل کرده است و از سوی دیگر با «سکوت» طبقۀ کارگر ایران مواجه شده است.
بار دیگر میبینیم که این «سکوت» چند ده ساله طبقۀ کارگر ایران در برابر «یک دنیای بهتر»، سکوتی ضروری، انقلابی و خردمندانه است. و تا چپ ایران این رودروئی انقلاب و ضدانقلاب، مارکسیسم و ضدمارکسیسم را از نظر مفهومی در درون خود به حل و یا انحلال نکشیده است، این «سکوت ضروری» به احتمال قریب به یقین ادامه خواهد یافت.

تقابل اين دو اردوگاه در پايه اي ترين سطح سرمنشاء و مبناي کليه کشمکش هاي اقتصادي، سياسي و حقوقي و فکري و فرهنگي متنوعي است که در جامعه معاصر در جريان است. نه فقط حيات سياسي و اقتصادي جامعه، بلکه حتي زندگي فرهنگي و فکري و علمي انسان امروز که بظاهر قلمروهايي مستقل و ماوراء طبقاتي بنظر ميرسند، مهر اين صفبندي محوري در جامعه مدرن سرمايه داري را بر خود دارند.
چنین حکم کلی و جهانشمولی خود اساساً ماورائی و از واقعیت عینی جهان معاصر به‌دور است. افول و رکود مبارزۀ طبقاتی به‌سوی سوسیالیسم و انحراف زیرکانه و سازماندهی شدۀ قریب به اتفاق اشکال این مبارزه در قالب مبارزات منطقه‌ای محرومان بر سر ملیت و مذهب و قومیت از یکسو و رقابت شدت‌یافته و جهانسوز «اردوگاه» سرمایه با یکدیگر برای کسب و حفظ سهم بیشتری از بازارها، نیروی کار و منابع منطقه‌ای، مبانی اقتصادی، سیاسی، حقوقی، فکری و فرهنگی متنوعی را برپا داشته‌اند که گاه دلیل اصلی و گاه دلیل عمدۀ این کشمکش‌ها هستند. اما اینبار با حذف مفهوم کلیدی «کار انقلابی» در میان طبقۀ کارگر که یگانه بانی رودروئی آگاهانۀ این طبقه با سرمایه و به‌سوی سوسیالیسم است، هدفی دیگر در «یک دنیای بهتر» دنبال می‌شود.
چه اشکالی دارد که به‌عنوان یک کمونیست، سرمنشأ همۀ کشمکش‌های اقتصادی، سیاسی، حقوقی، فکری و فرهنگی متنوع جامعه را تقابل اردوگاه کار و سرمایه بدانیم؟ هیچ اشکالی ندارد، به جز اینکه در این میان «خود» را از میان تمامی این معادله حذف کرده‌ایم. و در پس این حذف ذهنی خویش از «تقابل» و یا به‌عبارت صحیح‌تر از مبارزۀ طبقاتی، برای تمامی کشمکش‌های فوق منشاء و مأوائی فطرتاً کمونیستی تراشیده‌ایم. اما حال که به این نتیجه رسیدیم که تمامی این کشمکش‌ها، بدون دخالت کار انقلابی، کمونیستی و پرولتری به‌طور خودبخودی از مبارزۀ طبقاتی منشأ می‌گیرند و دارای جوهر «فطری» و «مقدس» هستند، بر کمونیست‌ها وظیفه‌ای نمی‌ماند جز اینکه در تمامی این کشمکش‌های فطرتاً طبقاتی، به دنبال سهم مقطعی خویش باشند.
به واژه‌ها دقت کنیم: «اقتصادی، سیاسی، حقوقی، فکری و فرهنگی» و به این موضوع دقت کنیم که «یک دنیای بهتر» در زمانی نوشته شده است که آغاز افول چپ و شکل‌گیری یک تقابل راست و عمیقاً ارتجاعی ملی ـ مذهبی در ایران است، تقابلی که بعدهاً خود را در قالب به انحراف کشیدن جنبش دانشجوئی و سپس شکل‌گیری «جنبش» مطالبه‌گرا، غیرطبقاتی، ارتجاعی و دست‌راستی موسوم به «سبز» خودنمائی کرد. «جنبش»ای که نه‌تنها از رودروئی خودآگاه طبقۀ کارگر با طبقۀ سرمایه‌ در ایران منشأ نگرفته بود، بلکه رهبران و شخصیت‌های ریز و درشت آن با افتخار و سربلندی متکبرانه خود را «ضدکمونیست» می‌نامند و این لقب در اینجا و آنجای این «جنبش» هر روز با افتخار و سربلندی تکرار می‌شود.
در جهان واقعی، یعنی جهانی که در آن نظریه‌ها و تصاویرذهنی هر یک دارای برابرایستای عینی هستند و ذهن به‌مثابه موجودی سرگردان در آسمان اتوپیای سوسیالیسم تخیلی به ماوراءباوری آلوده نشده است، بسیاری از کشمکش‌های سیاسی، اقتصادی، حقوقی و غیره ریشه در رقابت وحشیانۀ اشخاص، گروه‌ها، کمپانی‌ها و جناح‌های مختلف سرمایه دارند.
کشمکش‌هائی که گاه آنچنان حدید و داغ‌اند که در مقاطعی کل جامعه را تحت هژمونی و رهبری خویش قرار می‌دهند و بدین واسطه آن «تقابل اردوگاهی» میان کار و سرمایه را موقتاً به تعطیل می‌کشانند و یا در میان هیاهو و همهمۀ قهرمان‌پرور و حماسی کشمکش‌های جناحی، کاملاً پنهان می‌سازند.
این کشمکش‌ها که ابتدائاً به تقسیم جدید بازار حوزه‌ای، باندی، منطقه‌ای و ملی ختم می‌شوند، ممکن است به حدی جهانگیر شوند که به تقسیم بازارهای جهانی، ایجاد مونوپولی‌های بلامنازع اقتصادی و در جهانگیرترین شکل خود در نظام سرمایه‌داری به «امپریالیسم» بیانجامند.
در عبارات بالا، با حذف این کشمکش‌ها از «یک دنیای بهتر»، آن کارگر سوم «لوله‌گذار» که از معادله حذف شده است، اینبار بزرگترین آموزگار طبقۀ کارگر لنین است. یعنی آموزگاری که دقیق‌تر از هر تئوریسین زمان خویش، ماهیت این کشمکش‌ها را برای طبقه کارگر روشن ساخت و درپی نظریۀ «امپریالیسم» طبقۀ کارگر را از درگیری در این کشمکش‌ها در شرایط معینی برحذر داشت (مگر اینکه وی هم اکنون و به‌طور قاطع و واقع دارای این قدرت هژمونی و رهبری باشد که این کشمکش‌ها را، نه فردا، نه دیروز، بلکه همین امروز به‌سوی سوسیالیسم جهت دهد) با حذف لنین از «یک دنیای بهتر» تمامی این کشمکش‌ها به‌طور فطری و خودبخودی، عملیاتی انقلابی تصور می‌شوند، و از سوی دیگر با حذف این پیش‌شرط هژمونی و رهبری طبقۀ کارگر بر «خلق» در مارکسیسم ـ لنینیسم سنتی ایران، «خلق» که خود موجودی هیولاوش زادۀ همین کشمکش‌ها است، دیگر بدون پیش‌شرط هژمونی طبقۀ کارگر، مانند موجودی عظیم، وحشی و غیرقابل پیش‌بینی در میان این کشمکش‌ها چنان هیاهوئی راه می‌اندازد، که نه دیگر قابل رهبری است و نه دیگر حرکات بی‌مغز «حماسی» و «قهرمانانه‌اش»، قدمی میلیمتری به‌سوی سوسیالیسم برمی‌دارند.
می‌توانیم تا جائی که حنجره‌مان زور دارد بر سر «کارل کائوتسکی» مرتد فریاد بکشیم (تا جائیکه گلویمان پاره شود) و در میان این سرو صداها فراموش کنیم که کائوتسکی فردی فطرتاً ضدانقلاب نیست، بلکه شیوه‌ای از تحلیل و تفکر «مارکسیستی» در میان است که به نتیجه‌گیری کائوتسکی منجر می‌شود و این شیوه به هیچ‌وجه در میان چپ ایران هم بیگانه نیست.
کائوتسکی نه احمق بود و نه جزو «جوات موات‌های بیسواد» محسوب می‌شد. او یکی از بزرگترین تئوریسین‌های سوسیال دموکراسی در آلمان، و تا سالها نمایندۀ بی‌منازع نظرات مارکس و انگلس در انترناسیونال دوم به‌شمار می‌آمد. برخلاف گفتۀ معروف تبلیغی ـ تهییجی لنین، کائوتسکی از هیچ چیز «ارتداد» نکرده است. فقط او در زمانیکه «مارکسیسم ارتدکس» فاقد پاسخی روشن، قاطع و انقلابی برای طبقۀ کارگر روسیه و جهان بود، در برابر لنین که با روش تحقیقی جدید این ارتدکس‌مآبی‌ها را به‌سطل آشغال می‌فرستاد و تصویری جدید، پویا، واقعی و زمینی از «دیکتاتوری پرولتاریا» ترسیم می‌نمود، با نظیر همین جملات مارکسیست‌نما و در ظاهر بسیار صحیح، لنین را به بازگشت به «مارکسیسم» دعوت می‌کرد. از زاویه «مارکسیسم ارتدکس» (که در زمان خویش مارکسیسم حقیقی نامیده می‌شد) این کائوتسکی نیست که مرتد است بلکه این خود لنین است به چنین جرم «ارتداد» غیرقابل بخشش متهم می‌باشد(!) اما وقایع بعدی نشان دادند که چنین «ارتداد» انقلابی، تنها راه نجات طبقۀ کارگر روسیه بوده است.
(در این نوشته از ارائۀ هر نوع «نقل قول» تا حد ممکن پرهیز می‌کنم و برای اثبات بحث از نقل قول ها به عنوان «آیه قرآن» استفاده نمیکنم، مگر اینکه این نقل قول‌ها در خود متن «یک دنیای بهتر» آمده باشد و بازآوری آنها به تدقیق بحث کمک کند)
به ایران بازگردیم که علی‌المجادله تا تحقق دیکتاتوری پرولتاریا از اینجا تا کرۀ مریخ فاصله دارد (و هر روز هم دارد از این مسیر دورتر می‌شود). القضا در ایران معاصر، این کشمکش‌های اقتصادی، سیاسی، فکری و غیره در میان جناح ـ باندهای سرمایه (با تمامی تاریخ حماسی، آزادیخواهانه و قهرمان‌پرورش) بارزتر و پرهیاهوتر از هر برهه تاریخی دیگری است. «تقابل اردوگاه کار و سرمایه» را آنگونه که در «یک دنیای بهتر» آمده است، سرمنشأ و مبنای این کشمکش‌ها دانستن، یکسره یک سطل رنگ «سبز» بر روی سر و کلۀ چپ ایران پاشیدن است. چرا؟ زیرا در میان این کشمکش‌ها آن جناحی که «آزادیخواه»تر، «عدالت‌خواه»تر و «رفاه‌طلب»تر است، اتفاقا سبزرنگ است و این مفاهیم هم که دیدیم مفاهیم مقدسی هستند و «همین ایدآلها بنیادهای معنوی کمونیسم کارگری را تشکیل می‌دهند»، بنابراین چپ می‌بایست از یکسو حنجره‌اش را در فریاد بر سر کائوتسکی مرتد پاره کند و از سوی دیگر وارد کشمکشی سبزرنگ شود که ظاهراً «ریشه و مبنای» خود را در «تقابل اردوگاه کار و سرمایه» دارد.
چنین تقابلی در ایران امروز افسانه است. زیرا اولاً طبقۀ کارگر فاقد ابزارهای لازم برای سلطه، رهبری و هژمونی بر موجود هیولاوش «خلق» است، ثانیاً جناحی وجود دارد که هر روز به ضرب یک آیۀ عدالتخواهانه، یک سطل رنگ سبز بر سر و کلۀ تمامی «مفاهیم مقدس» کمونیسم کارگری می‌پاشد، ثالثاً جناحی دیگر (غیر سبز رنگ و یا با سبز غلیظ‌تر) وجود دارد که تمامی مطالبات حقیقتاً عدالت‌خواهانه طبقۀ کارگر را در پیکر «جوات موات‌های بیسواد» و نه به‌سوی سوسیالیسم (یعنی پایان عدالتخواهی سرمایه و آغاز برابری انسان) بلکه یکسر به‌سوی عدالتخواهی علی‌بن‌ابیطالب در صدر اسلام هدایت می‌کند، و رابعاً در این میانه کمونیسم «کارگری» نه سرگرم ابزارسازی است، بلکه اگر ابزارشکنی نکند، روز را سرگرم کارهای دیگری از قبیل کمپین حمایت فیس‌بوکی از آهنگ «نقی» و بررسی ارتباط «انقلابی» آن با ممه‌های لخت گلشیفته است.
پس ببینیم بقیۀ عاقبت این «پرولتاریا» به کجا می‌انجامد:

اردوي پرولتاريا، اردوي کارگران، با همه تنوع افکار و ايده آلها و گرايشات و احزابي که در آن وجود دارد، نماينده تغيير و يا تعديل نظام موجود به نفع توده محروم و تحت ستم در جامعه است. اردوي بورژوازي، باز با کليه مکاتب و احزاب سياسي و متفکرين و شخصيت هاي رنگارنگش، خواهان حفظ ارکان وضع موجود است و در مقابل فشار آزاديخواهي و مساوات طلبي کارگري از نظام سرمايه داري و قدرت و امتيازات اقتصادي و سياسي بورژوازي دفاع ميکند.
در این صحنه به یاد آن فیلم‌های «تاریخی» هالیوود می‌افتیم که در یک سوی تپه «اردوگاه پیاده‌نظام پرولتاریا» و در آنسوی تپه «اردوگاه سواره‌نظام سرمایه‌داری» رودررو مشغول تیز کردن پیکان‌ها و شمشیرهایشان هستند: در این سوی تپه فرمانده اردوگاه پرولتاریا، مانند راشل‌کرو در فیلم گلادیاتور، سخنانی قهرمانانه و حماسی بر زبان می‌آورد، خاک را در دستانش گرفته و می‌بوید و «پرولتاریا» را در این نبرد سهمگین امید می‌دهد. اینبار نقش راشل‌کرو را «کمونیسم کارگری» بازی می‌کند: پیروزی از آن ماست!
این اردوگاه‌سازی در عبارات بالا، که بی‌شک از داستان‌های حماسی هالیوودی ایده گرفته است، در جهان واقعی فقط در استودیوهای فیلمبرداری وجود دارند. با این تفاوت که «پرولتاریا» در اینجا آنچنان نقش کاریکاتوری بازی می‌کند که نقشش نه به‌درد فیلم‌های حماسی بلکه به‌درد فیلم‌های لورل و هاردی می‌خورد. پرولتاریائی که دیگر نه نیروی محرک تمامی مسیر جامعۀ انسانی به‌سوی محو مالکیت خصوصی از ابزارهای تولید، بلکه « نمايندۀ تغيير و يا تعديل نظام موجود به نفع توده محروم و تحت ستم در جامعه است». خیر، چنین «تغییر و تعدیلی» در کار نیست. این تغییر و تعدیل‌ها نه وظیفۀ پرولتاریا بلکه در صدر برنامۀ احزاب سوسیال دموکرات اروپائی است تا بلکه با تقلا و تغییر و تعدیل بتوانند اندکی از جامعۀ سرمایه‌داری در جهت نفع توده‌ها گدائی کنند.
درست است که حرکت خودبخودی و طبیعی کارگران در تشکیل سازمان‌های مستقل و سندیکاها در جهت تعدیل و تغییر وضعیت آنها است، اما این تغییر و تعدیل برای مفهوم مقدس «نفع توده‌ها» نیست، بلکه در جهت نامقدس، زمینی و مادی «نفع خویش» است، یعنی تغییر مستقیم وضعیت خویش و کارگرانی که در کف کارخانه در ارتباط مستقیم با منافع خویشند، ابتدائاً نه‌بسوی محو مالکیت خصوصی، بلکه در جهت تعدیل مالکیت خصوصی برای آسان‌تر شدن شرایط کار، دستمزد بیشتر، اخراج کمتر، و بقائی آسان‌تر و انسانی‌تر به‌مثابه فروشندۀ نیروی کار.
چنین هندوانۀ گنده و گندیده‌ای را زیر بغل «همه تنوع افکار و ايده آلها و گرايشات و احزاب» در «اردوگاه پرولتاریا» گذاشتن، خلع سلاح کردن تمامی سندیکاهای کارگری از هدف اصلی آنها است: یعنی هدف تغییر و تعدیل و نفع مستقیم کارگران سندیکا. در پس این عبارات تکبرآمیز، دست «کمونیسم کارگری» چارتاق باز می‌شود تا هر سندیکای کارگری را که بنابر طبیعت خودبخودی‌اش، هیچوقت در جهت «نفع توده‌ها» سازماندهی نشده است (و هرگز هم نمی‌شود) با برچسب «راست» و «غیر کارگری» از اردوگاه پرولتاریا حذف ذهنی کنند، بر آن رنگ «زرد» بچسبانند و تقبیح و تحقیرش کنند.
سوسیالیست‌ها بدون وجود سندیکا هیچ‌چیز ندارند و تمامی افکار مشعشعشان دربارۀ آینده بشریت، بدون وجود سندیکاهای کارگری، به‌درد لای جرز هم نمی‌خورد. اما این بدین معنا نیست که سندیکا همه‌چیز سوسیالیست‌ها است. برای سوسیالیست‌ها، سندیکا آموزشگاهی است که در آن کارگران در کنار تمامی فعالیت‌های نفس‌گیر در جهت تغییر و تعدیل وضعیت خویش، شاید هم اندک فرصتی پیدا کنند که لحظه‌ای هم به نظریات سوسیالیست‌ها گوش فرا دهند.
در میان این همهمه، شاید سوسیالیست‌ها آنقدر نیک‌بخت باشند که تعداد بسیار قلیلی از کارگران به این موضوع شک کنند که شاید مسبب بدبختی‌هایشان نه کارفرمای مستقیم آنها، بلکه نظام سرمایه‌داری است. در پس این شک منطقی، تعداد بسیار قلیل‌تری از کارگران (بازهم از نیک‌بختی سوسیالیست‌ها) شاید به این نظریات تا جائی توجه نشان دهند که پس از پروسه‌ای طولانی از آموزش و مکافات، سوسیالیسم را به‌عنوان نظریه‌ای منطقی و دقیق بپذیرند. از این تعداد قلیل، اندک شماری مبدل به کارگران پیشرو و انقلابی خواهند شد و از دور باطل «تغییر و تعدیل» به‌سوی سوسیالیسم گام برخواهند داشت.
چنین آموزشی در ایران خطر مرگ دارد.
در پس عبارات بالا در «یک دنیای بهتر» نه تنها این خطر مرگ از معادله حذف شده است، بلکه تمامی نقش سوسیالیست‌ها در این خطر کردن، نقش آموزش در سندیکاها، نقش کارگران پیشرو و انقلابی همه و همه از تمامی معادلات «مارکسیستی» حذف شده‌اند. خطر مرگ بدین معنی است که انسانی که دیروز زنده بود، رفیقت بود و با تو سخن می‌گفت دیگر امروز زنده نیست و تو تنها مانده‌ای: بنابراین در عبارات بالا خود «زندگی» است که از «مارکسیسم» حذف شده است.
یکی از خواص سندیکاهای کارگری اینست که کارگران حاضر در آنها ابله نیستند. مناسبات قاطع و برندۀ فروش نیروی کار (بالاخص در ایران) در کنار پیچیدگی‌های سازماندهی سندیکا، فرصت برای چنین بلاهت‌هائی به انسان نمی‌دهد.
اگر کمونیسم کارگری با حذف این خطر مرگ در میدان آموزش کارگران در آموزشگاههای سندیکا، خود «زندگی» را از برنامه خویش حذف می‌کند و با نواختن یک شیپور عقب‌نشینی عمومی چپ از این خطر، مسئولیت خطرکردن در «راه مقدس منافع توده‌ها» را زیر بغل سندیکاهای کارگری می‌گذارد و سپس آنها را (که بدرستی چنین وظیفۀ کشکی‌ای را هرگز نپذیرفته‌اند) راست و زرد و ضدانقلابی می‌خواند، بار دیگر محترمانه‌ترین پاسخی که از طبقۀ کارگر ایران دریافت می‌کند، با احترامی زمینی و مادی که ریشه در رنج مناسبات فروش نیروی کار دارد، «سکوت ضروری» در برابر «یک دنیای بهتر» است.
این «سکوت ضروری» بدین معنی نیست که در ایران کارگر انقلابی و سوسیالیست وجود ندارد، بلکه بدین معنی است که «یک دنیای بهتر» آن امامزاده‌ای نیست که باید روزی برای آن خطر کرد.
برای سوسیالیست‌ها، هیچ چیز بیش از «زندگی» یک کارگر انقلابی ارزش ندارد. خطر کردن دربرابر این زندگی نیز باید همان ارزش را داشته باشد.
این ارزش را جز به‌سوی آرمان محو مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید تئوریزه کردن، و سپس آنرا پیامبرانه به «تغییر و تعدیل در جهت نفع توده‌ها» چسباندن، یا ندانستن شدت این خطر در ایران، از سوی ندانم‌کاری و جهالت است و یا دروغ محضی است که امروز «ارتداد» کائوتسکی در برابر آن، چیزی مهم‌تر از تفریحات یکشنبه شب نیست.

کارگران و کاراندیشان جهان متحد شوید
سوسیالیسم یک آرزوی غیرممکن نیست!
با عشق و دوستی
زندیک

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *