از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

02 July
6Comments

ظهور امام نقی (دربارۀ پیدایش مهدویت در اسلام)

Mahdaviatآهنگ «نقی» را دوست دارم و هر بار با شنیدن آن، دوباره به این نتیجه می‌رسم که این آهنگ واقعاً یک شاهکار است! می‌دانی چرا؟
نقی رسوا می‌کند: از کوچه‌های کلن برمی‌آید و موسیقی لس‌آنجلسی را که سی و چند سال است چهارچوب‌های اندیشگی و احساسی‌اش از «یار من جمعه به جمعه، سر و گوشش می‌جنبه!» فراتر نرفته است را رسوا می‌کند. موسیقی وارفته و اخته و شیربرنجی را که دیگر کفگیرش به ته دیگ خورده است و آنقدر از احساسات تنهائی در بی‌وفائی یار (و یارهایش) داد و بیداد کرده که با شنیدن آن هر آدم سالمی اُق‌اش می‌گیرد. نوعی موسیقی منحط و ورشکسته که دیگر فاتحه‌اش خوانده شده است. دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارد. آبروی این موسیقی را باید برد.
نقی شاخ می‌شکند: شاخ یکسری اراذل بین‌المللی را که هزار و یک فرد وشیء و حیوان مقدس دارند و اگر به یکی از اینها بگوئی «بالای چشمت ابرو است» مثل «شپش منیژه خانم» به قبایشان برمی‌خورد و تند و تند فتوای قتل بنی‌آدم بی‌گناه را صادر می‌کنند. نقی در برابر این اراذل «ایستاده می‌میرد». مانند سلمان رشدی در سوراخ موش قایم نمی‌شود و ثابت می‌کند که زمان این فتواها دیگر به‌سر رسیده است. اینها به قرون وسطی تعلق دارند.
نقی امروزی است: ممه‌های گلشیفته، شوشول فرنود، رحلت «جانگوز» امام امت و پلاک آویزان «نژاد آریائی» در آن با هم می‌رقصند تا تصویری بسازند از فرهنگی پر از طنز و شوخی و سرزندگی، متعلق به امروز جامعۀ ایران. نقی فرهنگ را از گورستان سنگ‌نبشته‌های کوروش کبیر فراتر می‌برد و به‌روشنی بیان می‌کند که رویدادهائی مثل ممه‌های گلشیفته، چه بپسندیم و چه نپسندیم، دیگر مبدل به بخشی از این فرهنگ روز شده اند.
نقی ضد نژادپرستی است: «نژاد آریائی» در آن چیزی نیست جز پلاک مسخره‌ای که مثل افسار به گردن آویخته شده و می‌توان نقی را با آن قسم داد!
نقی سبز نیست: «به انقلاب رنگی تو تلویزیون… راستی اسم رهبر جنبش سبز چی بود؟!»
نقی زمینی و خاکی است: دلار رو به رشد، طول و عرض تحریم و مصیبت‌هائی این تحریم بر اقتصاد ایران وارد آورده است موضوع آن است. موضوعش فلسفه پردازی و ذهنیات نیست.
نقی رپ است: رپ به معنی حقیقی آن. قرار نیست موسیقی رپ فلسفۀ افلاطون را در قالب شعر بیان کند. رپ باید ساده باشد، رپ باید سیاسی باشد، صف‌شکن باشد و جاده‌هائی را صاف کند که سایر اشکال هنر قادر به انجام آن نیستند. رپ قرار نیست به فن‌بیان و پایه‌های هنر و موسیقی متعهد باشد. رپ قرار نیست به هیچ‌چیز متعهد باشد. دلیل برپائی رپ، همین عدم تعهد او و فریاد عصیان او بر سر زمین و آسمان انواع «هنر متعهد» است.
نقی سؤال مطرح می‌کند: سؤالی اکید و مصرانه: چرا مهدی خوابیده است؟ چرا ظهور نمی‌کند و تمام منتظران ظهورش را شاد نمی‌فرماید؟ این دیگر چه فریبی است که امروز در ایران از هر مدیای تبلیغاتی دولتی می‌شنویم. مهدی دیگر کیست؟
نقی کوبنده است: وقت تلف نمی‌کند. آنچنان پشت سر هم نقی را قسم می‌دهد که بیچاره نقی نفسش بند می‌آید. در سه دقیقه هزار حرف دارد که باید بزند. فرصتی برای درنگ نیست. مصالحه و مسامحه‌ای در کار نیست. این سؤالش را همین حالا باید پاسخ گفت.

دربارۀ نقی بسیار گفته شده است. این مقاله یک نوشتۀ تحلیلی دیگر راجع به این رویداد نیست، بلکه تلاشی است برای بیان ریشه‌های پیدایش مهدویت در اسلام بر اساس داده‌های علمی و تاریخی. اطلاعاتی که دانستن آن، تأثیر طنز نهفته در شعر نقی را دوچندان می‌کند. این نوشته را به این سبب می‌نویسم که دفعه دیگر که آهنگ نقی را گوش کردید از طنز و شوخ‌طبعی نهفته در آن بیشتر لذت ببرید… هدف دیگری ندارم.

ریشه‌های پیدایش مهدویت
ریشه‌های مهدویت در اسلام شیعه، یعنی امید و آرزو به ظهور شخص قدرتمندی به‌عنوان «منجی عالم بشریت» یا همان «مهدی موعود» به‌پیش از اسلام بازمی‌گردد. به عبارت روشن‌تر مهدویت در اسلام ایرانی (شیعه) اساساً ریشۀ اسلامی ندارد و موضوعی کهن ایرانی و برگرفته از دین زرتشت است.
سوشیانس (یا همان معادل زرتشتی مهدی موعود) منجی عالم بشریت در دین زرتشت است. در آموزه‌های باستانی زرتشتی اینچنین آمده که با ظهور این صاحب‌زمان (فرمان‌دهنده بر زمان) جهان پر از عدل و داد خواهد شد و نظام نوینی برپا می‌گردد و تمامی مظاهر ظلم و ستم در سایه قدرت او از میان می‌رود. بعد از ظهور وی همه مردم متدین خواهند شد و دوستی و مهربانی را پیشه خود خواهند ساخت. از آن جا که مردم به تبع او گوشت‏خواری را به کنار می‏گذارند، نیروی حرص و آز کم می‏گردد، برکت زیاد می‏شود و گرسنگی از میان خواهد رفت. در زمان او سال ها 365 روزه خواهند بود و کبیسه ندارند.
سوشینت یا سوشیانت یا سوشیانس یا استوت ارت (سودرسان، دانا) به عنوان رهایی بخش است که در دین زرتشت منجی نهائی زمین بشمار می‌رود. کلمه «سوشیانس» که از ریشه «سو» به معنی سودمند است، در اوستا سئوشیانت (Saoshyant) آمده و در زبان پهلوی به اشکال گوناگونی چون: سوشیانت، سوشیانس، سوشانس یا تلفظ یونانی آن «سوشیوس» آمده است. به معنی «سودبخش» یا «سودرسان» و در معنای گسترده به‌معنی «رهاننده» یا «رهایی بخش» است.
عجالتاً دو هزار و چندصد سال است که ایرانیان در انتظار ظهور این منجی عالم بشریت هستند و مفهوم سوشیانس را در هر حرکت اندیشگی و گفتمان مبارزاتی اجتماعی بازتولید کرده‌اند. اسلام پس از حملۀ اعراب به ایران نیز از این قائله بی‌نصیب نمانده است و در پروسۀ رشد و تغییر و تحول اندیشۀ مبارزاتی در ایران، که عموماً بر محور ضدیت با استبداد خلافت اسلامی شکل گرفته‌اند، سوشیانس نیز هربار، دوباره و دوباره، به‌حیات خویش در اذهان ایرانی ادامه داده است.
پیش از آنکه به سیر تحول مهدویت در اسلام ایرانی بپردازیم، می‌بایست اشاره کنیم که مهدویت از استلزامات همۀ مذاهب نیست. مهدویت که در پس آن «انتظار» (به‌معنی انجام هیچ عمل معین اجتماعی) مجموعاً پایه و اساس پاسیفیسم مذهبی در ایران را تشکیل می‌دهد، در سایر کشورهای منطقه کمتر مورد توجه و ترغیب مذهبیون بوده است. به‌عنوان مثال در جامعۀ هندوستان، پاسیفیسم مذهبی در چهرۀ درونگرائی و کشف جهان‌های معنوی درون انسان روی می‌نمایاند و نقش ناجی عالم بشریت در مذاهب و فرقه‌های رنگارنگ بودائی و هندو، یا بسیار کمرنگ است یا اساساً وجود ندارد.
بدیهی است که در جامعۀ طبقاتی، مذهب به‌عنوان یکی از اساسی‌ترین ملزومات اندیشگی تثبیت نظام طبقاتی، طبقات اجتماعی محکوم را به هر وسیلۀ ممکن از قیام بر علیه نظام برحذر می‌دارد. در جامعۀ ایران، این ترغیب بی‌حرکتی (با توسل به پیشینۀ تاریخی سوشیانس در دین زرتشت) در قالب تصویر ذهنی از منجی عالم بشریت، مکرراً و تاریخاً بازتولید می‌شود.
بر خلاف تصور رایج، مهدویت و پیدایش متمهدیان از زمان مرگ (غیبت کبری) امام دوازدهم شیعه آغاز نشده است و اساساً هیچ ربطی به این تاریخ ندارد. این اندیشۀ ایرانی که آغازگر تفکر شیعه نیز هست، از زمان قتل امام اول شیعیان (علی بن ابی‌طالب) آغاز شده است. نخستین فرقۀ اسلامی که از سنت خلافت خروج کرده و ادعای مهدویت را برای نخستین بار به اسلام افزوده است، «فرقۀ سبائیه» بوده است.
فرقۀ سبائیه:
تشکیل فرقۀ سبائیه مربوط به حدود سال 40 هجری و پس از مرگ علی است. پیروان فرقۀ سبائیه (که اغلب از ایرانیان مهاجر و یا لبنانی‌ها تشکیل می‌شدند) اعتقاد داشتند که علی‌ابن‌ابی‌طالب نمرده است بلکه غیبت کرده است و تا آخرالزمان زنده است و روزی قیام خواهد کرد و جهان را از عدل و داد پر می‌کند. نخستین روایتی که از سبائیه باقی است مربوط است به ادعای «عبدالله بن سباء» بنیانگزار سبائیه (که برخی به‌درستی وی را آغازگر شیعه نیز می‌دانند) که علی را صاحب‌الزمان و دارای جایگاهی در حد خداوند می‌دانست. عبدالله‌بن‌سباء یک یهودی بود که تا سی سال پس از هجرت به دین خود باقی ماند و در زمان خلافت علی به دین اسلام گروید. به‌همین سبب بسیاری از اهل سنت، منشاء شیعه را دین یهود و شیعۀ دوازده‌امامی را ترکیبی از دین یهود و آئین زرتشتی می‌دانند، زیرا ایرانیان پیرو سبائیه، که غالباً زرتشتیان فراری و تازه مسلمان از ایران بودند، موضوع صاحب‌الزمان بودن علی بن ابی‌طالب را به مسئلۀ منجی بودن وی گسترش داده و وی را «منجی موعود» می‌دانستند و بدین‌گونه فرقۀ سبائیه را به تفکر سوشیانس (مهدویت) گسترش دادند وگرنه هیچ روایتی از شخص عبدالله‌بن‌سباء وجود ندارد که وی علی را مهدی یا منجی موعود دانسته باشد.
این فرقه که اساساً در مخالفت با خلافت عثمان تشکیل شد و در بسیاری از ستیزهای سیاسی و نظامی در برابر قوای خلافت اسلامی قرار گرفت تا جائی گسترش یافت که بین سالهای 40 تا 55 هجری، عملاً تمامی مخالفین خلافت عثمان را (که بسیاری از آنان ایرانی، فلسطینی یا لبنانی بودند) مجموعاً سبائیون می‌نامیدند. از این پس تفکر مهدویت مبدل به تم اصلی مبارزه با خلافت اسلامی در عراق و به‌خصوص ایران شد و تقریباً پس از مرگ هر یک از فرزندان علی (که بعدها نام امام شیعه به خود گرفتند) فرقۀ جدیدالتأسیسی به‌وجود آمد که آن امام فقید را منجی موعود عالم بشریت و صاحب‌الزمان غایب از انظار می‌دانستند. در اینجا صرفاً برای ایجاد تصویری کلی از این بلبشوی مذهبی شیعه در اسلام (که تقریباً با هیچ دین دیگری قابل مقایسه نیست) فقط به ذکر نام و توضیحی کوتاه از این فرقه‌ها بسنده می‌کنیم:
فرقۀ کیسانیه:
نام کیسانیه که از کیسان (از مصدر کیس) به‌معنی زیرک گرفته شده است، لقبی است که علی‌بن‌ابی‌طالب به محمدبن‌حنیفه که فرزند وی بود داده است. محمد بن‌حنیفه فرزند علی است و مادرش خوله حنیفه دختر جعفربن‌قیس است و به همین دلیل به نام «محمدبن‌حنیفه» یا «محمد حنیفه» مشهور است. کیسانیان محمد حنیفه را امام می‌دانستند و پس از مرگ وی در زمان عبدالملک بن‌مروان، مدعی شدند که محمد حنیفه غایب شده است، صاحب‌الزمان است و روزی دوباره ظهور خواهد کرد و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد.
فرقۀ یزیدیه:
این فرقه بر این عقیده بودند که یزید به آسمان صعود نموده و بعداً بر می‌گردد و دنیا را پر از عدل و داد می‌کند. اسپروا، مستشرق معروف، یزیدیه را بقایای دین ایرانی مانوی شمرده است. برخی از مستشرقین فرقۀ یزیدیه را به دین زرتشت نسبت داده‌اند زیرا کلمه یزید را از مشتقات یزدان، که مقصود خداست، می‌دانند و برخی آن را به یزیدبن انیسه نسبت می‌دهند. ولی نظر غالب این است که این فرقه منسوب به یزیدبن معاویه می‌باشد و اینان همان یزید مشهور را مهدی موعود می‌دانستند.
فرقۀ هاشمیه:
پیروان فرقۀ هاشمیه، پیروان ابوهاشم عبدالله بن محمدبن حنفیه هستند. این فرقه اعتقاد داشتند که محمد حنیفه مرده است، اما پسرش امام است و بعد از او ابوهاشم مهدی است. حاکم اموی چون نفوذ شخصیت ابوهاشم را دید، او را به‌دمشق فرا خواند و در راه جامی از شیر زهرآلود به او دادند که بر اثر همین زهر از پا درآمد. فرقۀ هاشمیه مرگ او را باور نداشتند و قائل به غیبت و مهدویت او شدند. این فرقه قیام‌هائی را نیز علیه خلافت بنی‌امیه سازمان داده‌اند.
فرقۀ مسیبیه:
سعیدبن مسیب قائل به مهدویت عمربن‌عبدالعزیز شد. عمربن عبدالعزیز، هشتمین خلیفه امویان بود، که به مدت دو سال و 5 ماه خلافت کرد. وی توسط مروانیان مسموم و با زهر از پا درآمد. عده‌ای به طرفداری از سعید بن مسیب به مهدویت عمربن‌عبدالعزیز قسم خوردند و برای مدت کوتاهی فرقه‌ای را برپا کردند که چند ستیز با خلافت جدیدالتأسیس مروانیان را نیز بر کارنامه خود افزودند، تا اینکه توسط مروانیان کاملاً قلع و قمع شدند و عمربن‌عبدالعزیز هم دیگر برای نجات جانشان زنده نشد و دوباره ظهور نکرد.
فرقۀ باقریه:
این فرقه معتقد بودند که امام باقر پس از مرگ خود در سال 114 هجری، هنوز زنده است و مهدی موعود واقعی می‌باشد و ظهور خواهد کرد و جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود. پیروان این فرقه امام باقر را امام می‌دانستند، ولی مرگ او را قبول نداشتند و منتظر رجعت (بازگشت) او بودند.
فرقۀ زیدیه:
عده‌ای با توجه به روایت محمدبن‌عبدلله که می‌گوید: «ان المهدی من ولدالحسین و انه یخرج بالسیف و انه ابن سبیة.» مهدی از فرزندان حسین است و او با شمشیر بپا می خیزد و مادرش بهترین کنیزان خواهد بود! زمانی که زیدبن‌علی‌بن‌حسین‌ بن‌علی‌بن‌ابیطالب قیام خود را علیه امویان آغاز کرد، گفتند: چون او از نسل حسین است و قیام به سیف علیه ظالمان کرده و از سویی فرزند اسیر است، پس او مهدی موعود می‌باشد. کنیه زید ابوالحسن و مادرش کنیزی بود که مختار بن ابی عبیده او را به علی بن الحسین بخشیده بود. زید به‌دست هشام بن عبدالملک اموی به‌دار آویخته شد و سرش را به‌دمشق نزد هشام و از آنجا به مدینه بردند و بدین ترتیب فرقۀ زیدیه نیز خاتمه یافت.
فرقۀ جارودیه:
محمدبن عبدالله، معروف به نفس زکیه، کنیه‌اش ابوعبدالله است و مادرش هند، دختر ابوعبیدة بن عبدالله بود. برخی از خاندان او و فرقه جارودیه وی را مهدی موعود دانسته‌اند. وی در سال 145 هجری در مدینه ادعای مهدویت نمود و بلافاصله توسط منصور دوانیقی کشته شد.
فرقۀ ناووسیه:
بنیانگزار این فرقه ناووس (عبدلله بن ناووس) از عاصیان بصره بود. ناووسیه بعد از مرگ امام صادق، اعتقاد داشتند که او نمرده است بلکه غیبت کرده و هم او صاحب‌الزمان زنده و غایب است.
فرقۀ اسماعیلیه مهدویه:
گروهی از اسماعیلیه عقیده دارند که اسماعیل فرزند امام صادق فوت نکرده است بلکه رجعت خواهد کرد و جهان را از عدل و داد پر خواهد ساخت و او را مهدی و قائم منتظر می دانند. اینها پیروان پیروان ابوالخطاب کوفی بودند و اعتقاد داشتند که امام ششم، اسماعیل را در زمان خویش به جانشینی منصوب کرده است و چون نص بر امامت رجوع ناپذیر است و بداء نیز محال است، پس امام هفتم اسماعیل خواهد بود و امام صادق از بیم آسیب رسیدن به وی، او را از دید مردم پنهان می‌کرده است. فرقۀ اسماعیلیه شعب مختلف دارد و اسماعیلیه مهدویه یکی از شعب آن است.
فرقۀ واقفیه:
فرقه واقفیه قائل به مهدویت امام موسی کاظم پس از مرگ او در سال 183 هجری هستند. واقفیه را «ممطوریه» و «موسویه» هم گفته‌اند. اینان امام هشتم را وکیل پدر می دانستند، نه جانشین او. ممطوره لقبی است منفی و زشت که پیروان امام هشتم به این گروه دادند. «ما انتم اِلاّ کِلابٌ ممطورَةُ» شما چیزی جز سگ های باران خورده نیستید!!
فرقه محمدیه:
فرقه محمدیه بعد از مرگ ابوجعفر محمدبن علی الهادی، برادر امام حسن عسکری قائل به مهدویت و امامت وی شدند. آنها برادر امام حسن عسگری را امام دوازدهم و مهدی موعود می‌دانسته‌اند و اعتقاد داشتند که او روزی ظهور کرده و جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد.
فرقه جعفریه:
فرقه جعفریه اعتقاد داشتند که برادر دیگر امام حسن عسکری، یعنی «جعفر بن علی» امام است و قائل به مهدویت او شدند. این فرقه در چگونگی انتقال امامت از امام هادی به جعفر، برادر امام حسن عسکری دچار اختلاف شدند و به چهار فرقه منشعب گردیدند که هر کدام امام خود را مهدی موعود و منجی عالم بشریت می‌دانستند!
فرقه عسکریه:
فرقه عسکریه معتقد به مهدویت خود امام حسن عسکری شدند. آنها اعتقاد دارند که او قائم (مهدی) است و قائلند که او نمرده و اکنون در حالت غیبت به سر می برد و بعداً ظاهر خواهد شد و جهان را از عدل و داد پر خواهد کرد.

پس از مرگ حسن عسکری امام یازدهم شیعه در سال ۲۶۰ هجری و سن ۲۸ سالگی، یک بحران بزرگ فکری و اعتقادی در میان پیروان امام شیعه بوجود‌ آمد. برخلاف سایر امامان شیعه که در زمان حیاتشان جانشین بعدی را تعیین کرده بودند، حسن عسکری بطور علنی جانشینی برجای نگذاشته‌ بود! در این دوران که به «سال‌های حیرت» موسوم می‌باشد شیعیان به فرقه‌های متعددی منشعب شدند. از فرقه‌هایی که اعتقاد داشتند که از حسن عسکری فرزندی باقی نمانده است. یا این فرزند در گذشته‌است. و نیز شیعیانی که متوجه فرزندان و نوادگان امامان دهم و یازدهم شیعه شدند، تا اقلیتی که معتقد بودند که امام یازدهم شیعه فرزندی داشته‌است که به غیبت رفته‌است و او امام دوازده شیعه می‌باشد. این فرقه‌ها را به پنج دسته کلی تقسیم می‌کنند. (به جز آخرین دسته، سایر فرقه‌های منشعب شده تا صد سال پس از فوت حسن عسکری منقرض شدند.)
فرقۀ واقفیه:
کسانی که مرگ حسن عسکری را باور نداشته و او را به عنوان «مهدی آل محمد» زنده می‏دانستند و به نام «واقفیه» یعنی کسانی که بر امامت حسن عسکری توقف کرده‏اند، شناخته می‏شدند.
فرقۀ جعفریه:
کسانی که پس از مرگ حسن عسکری به برادر او جعفر بن علی ‏الهادی گرویده و به دلیل آنکه فرزند حسن عسکری را ندیده بودند، به امامت جعفر گردن نهادند که دسته‏‌ای از آنان وی را جانشین امام یازدهم و دسته‏ای دیگر او را به عنوان امام یازدهم می‏شناختند: به اینها «جعفریه» می‏گفتند.
فرقۀ محمدیه:
عده‏‌ای که پس ازانکار امامت حسن عسکری به امامت اولین فرزند هادی محمد که در زمان حیات پدرش درگذشته بود، گرویدند. به اینان «محمدیه» گفتند.
فرقۀ خاتمیه (ختم امامت):
شمار دیگری بر این باور بودند، همان‌گونه که پس از محمد (پیامبر مسلمانان) دیگر پیامبری نخواهد آمد، پس از مرگ حسن عسکری نیز امامی وجود نخواهد داشت.
فرقۀ قطعیه:
این گروه که خود چندین شاخه بودند به امامت فرزند ناشناخته‌ای که برای حسن عسکری قائل بودند اعتقاد داشتند. این جریانی بود که به تدریج و پس از ائتلاف با جریانات دیگر، به شیعه دوازده امامی فعلی تبدیل گشت. بنا‌بر اعتقاد فرقۀ قطعیه «حجت بن حسن» فرزند حسن بن علی عسکری (امام یازدهم شیعیان) دوازدهمین و آخرین امام و همان مهدی موعود می‌باشد. نام اصلی او و نیز کنیه‌اش همانند محمد پیامبر اسلام است.
هیچ روایت مستند تاریخی وجود ندارد که بتواند ثابت کند که اساساً شخصی به‌نام «حجت‌بن‌حسن‌ عسگری» وجود خارجی داشته است. درست برعکس از نظر تاریخی اساساً وجود این «صد سال حیرت» و سردرگمی در میان شیعیان برای یافتن جانشین امام یازدهم، منطقاً اثبات‌گر اینست که شخصی به‌نام حجت‌بن‌حسن عسگری اساساً وجود خارجی نداشته است (وگرنه در صورتیکه امام یازدهم حقیقتاً فرزندی می‌داشت، این موضوع حداقل می‌بایست در میان نزدیکان وی شناخته شده باشد و موضوع حیرت و سرگردانی نگردد)
خلاصه اینکه در میان اینهمه بلبشو و قائله فرقه‌های بسیار متعدد و ازهم‌پاشیدگی کامل شیعه (هم از نظر تفکر و هم از نظر اجتماعی) پس از مرگ امام یازدهم، بالاخره به‌نحو اسرارآمیزی تمامی این فرقه‌ها با یکدیگر گرد آمده و پس از سالها تفحص و مشاجره، بالاخره شخصی غایب به‌نام «حجت‌بن‌حسن عسگری» از میان تمامی این مشاجرات مستنتج می‌گردد که گویا فرزند نشناختۀ امام یازدهم است و پس از یک‌دوره غیبت صغری دیگر برای همیشه (غیبت کبری) از دیدگان پنهان شده است.
اینگونه است که شیعه اثنی‌عشری که مجموعه‌ای از ائتلاف فرقه‌های مختلف شیعه است، سایر فرقه‌های غیر مؤتلف را (از قبیل خاتمیه و محمدیه) چه از طریق قلع و قمع و چه از شیوۀ محدودیت‌های اجتماعی به‌کنار می‌زند و آنچه که امروزه به‌نام شیعه دوازده امامی می‌شناسیم، متولد می‌گردد.
از اینروست که بسیاری مورخین به‌درستی اعتقاد دارند که شیعۀ دوازده امامی، در واقع یازده امام بیشتر ندارد و امام دوازدهم شخصیتی است که ابتدا توسط فرقۀ قطعیه و سپس در پشت میزهای مذاکره برای ائتلاف شیعه زاده شده است. آنها همچنین بر این امر استناد می‌کنند که هیچ شخص مسلمانی در تاریخ معاصر با زندگی حسن عسگری، به خداوند (بالله) سوگند نخورده است که فردی به‌نام «حجت‌بن‌حسن عسگری» را به‌چشم خویش دیده باشد.

در اینجا با بیان خلاصه‌ای از درگیری‌های فرقه‌ای میان شیعیان برای تعیین و انتساب مهدی موعود و منجی عالم بشریت که در نهایت به ائتلاف سیاسی میان فرقۀ قطعیه و سایر فرق شیعه و بالاخره پس از صد سال سرگردانی، به انتساب شخصی به‌نام «حجت بن حسن عسگری» به‌عنوان «ناجی بشریت» منتهی گردید، مجبوریم جستار بلندی در تاریخ بکنیم و فرقه‌های شیعه در تاریخ معاصر را بررسی نمائیم (وگرنه حتی نامبردن از تمامی فرقه‌های دیگری که بر سر اختلاف در چگونگی ظهور مهدی در میان شیعیان بوجود آمده‌اند، مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد)

پس از دو دوره جنگهای ایران و روس و شکست دوران اصلاحات عباس میرزا و تعیین قراردادهای ترکمانچای و گلستان که به جدائی سرزمین‌های شمالی ایران انجامید، دو کشور مقتدر روسیه و انگلستان همزمان به این نتیجۀ تاریخی دست یافتند که اشغال و حفظ نظامی تمامی خاک ایران مقرون به‌صرفه نیست. چگونگی دستیابی به این نتیجه، به موضوع توازن قوای روسیه و انگلستان به‌ترتیب از شمال و جنوب ایران بازمی‌گردد که اولاً همواره متضمن یک توازن نسبی در قوای نظامی است و دوماً با توجه به پیشینۀ تاریخی ایران در نبرد با «بیگانگان» اشغال نظامی ایران را به عملیاتی «گران‌قیمت» و غیر مقرون به‌صرفه مبدل می‌کند.
این دو کشور مقتدر در برابر کشورهائی که چنین توازن قوائی در آنها وجود نداشت (مانند هندوستان و افغانستان) از اشغال نظامی پرهیز نکرده و آنرا به امری واقع مبدل ساختند. اشغال نظامی ایران در آخرین عرصه‌های جنگ جهانی دوم توسط روسیه و انگلستان، بنابه‌قراردادهای فیمابین به‌هیچ‌وجه یک اشغال نظامی درازمدت نبوده و صرفاً در جهت جلوگیری مشترک نیروهای متفقین از پیشروی نیروهای متحدین انجام گرفت. این توازن قوا پس از جنگ جهانی دوم، مسئلۀ اشغال نظامی را به مسئلۀ توسعه از طرق اجتماعی و سیاسی مبدل ساخت، که در نتیجه اسلام شیعه به عنوان مذهب رسمی ایران، مورد فعالیت مستمر و مهندسی فکری پیگیر دو قدرت روسیه و انگلستان (و بعد صهیونیست‌ها نیز) قرار گرفت.
صهیونیست‌ها با پشتیبانی کامل از بهائیت، قصد در پایان دادن به شیعه اثنی‌عشری و تولد دینی مستقل از درون آن را داشته‌اند. فراماسونری انگلستان با پشتیبانی فکری و مالی از فرقۀ امامیه (فرقۀ حاکم امروز در ایران) شیعۀ دوازده امامی را که پیش از سال 55 خود متشکل از فرق بسیار رنگارنگ و گوناگون بود، در زیر یک پرچم گرد آورده و در نهایت در جریان قیام بهمن پنجاه و هفت به‌قدرت بلامنازع سیاسی در ایران دست یافت و امپراتوری روسیه (که در آن زمان نام کمونیسم را به‌یدک می‌کشید) با پشتیبانی از «فرقۀ حجتیه» قصد به‌دستیابی به نیمی از قدرت سیاسی در ایران پس از انقلاب را داشته است. جریانات فروپاشی شوروی در سالهای 89 و 90، پشتیبانی روسیه از فرقۀ حجتیه را محدود ساخت و این فرقه را در ایران با نابسامانی‌ها و انشعابات بیشماری مواجه ساخت. در اینجا به خاستگاه این سه فرقۀ پر اهمیت در تاریخ ایران پس از انقلاب اسلامی، یعنی بهائیت، فرقۀ امامیه و فرقۀ حجتیه نگاهی اجمالی می‌اندازیم.
فرقۀ بهائیت:
در سال 1241 هجری شمسی، میرزا حسین‌علی نوری ادعا کرد که پیامبر شده است. او ادعا نمود که پس از پیامبران دیگر خدا (مثل موسی و عیسی و محمد و بودا) اکنون وی (که بعداً ملقب به بهاءالله شد) پیامبر است و دین اسلام به پیامبری محمدبن‌عبدلله تمامیت یافته و مسلمانان از هم اکنون پیامبری دیگر دارند که هم شخص او است! هم اکنون در جهان هفت میلیون و هشتصد هزار نفر واقعاً عقیده دارند که میرزا حسین‌علی نوری بعد از بودا و موسی و غیره، پیامبر خدا است. هفت میلیون و هشتصد هزار نفری که بار دیگر به هر اندیشمند دردمندی با سماجت و کله‌شقی ثابت می‌کنند که تا آرزوی آن روز زیبائی که کرۀ زمین از خدا و فرشتگان و همۀ پیامبران و امامان و شیاطینش خلاص شده و نفس راحتی کشیده باشد، هنوز راه درازی در پیش است و گویا برای این بلاهت پایانی متصور نیست.
مطابق معمول، خاستگاه اندیشگی این دین نیز به‌طور ‌غیر‌مستقیم اورشلیم است، یعنی همان شهر معروف خدایان و توفان‌های شن صحرائی و پیامبران و عقرب‌ها.
فرقۀ امامیه:
بر خلاف تصور عموم، فرقۀ امامیه یک فرقۀ دارای پیشینه تاریخی طولانی و بیانگر اتحاد شیعۀ دوازده امامی نیست، بلکه این فرقه با حمایت و پشتیبانی فراماسونری انگلستان در هندوستان برای نخستین بار توسط سید جما‌ل‌الدین افغانی (سید جمال‌الدین اسدآبادی) معرفی می‌گردد و با اندیشۀ اتحاد بنیادگرائی اسلامی، یا چیزی که خود سیدجمال آنرا «نهضت بیداری اسلامی» می‌نامد، پا به عرصۀ وجود می‌گذارد و ابتدا به سوریه، ترکیه، فلسطین و لبنان و سپس به ایران وارد می‌گردد. مبانی تفکر فرقۀ امامیه برای نخستین بار در پاریس و در نشریۀ عروه‌الوثقی منتشر می‌گردد. از سایر پیروان اولیۀ فرقۀ امامیه می‌توان به میرزا آقا خان کرمانی، شیخ احمد روحی و خبیرالملک اشاره کرد. در جریان قیام بهمن، روح‌الله خمینی که ولی فرقۀ امامیه در زمان خویش است، با همان تمامیت‌خواهی بیداری اسلامی که به قلع و قمع کردن سایر فرق شیعه در لبنان و سوریه انجامید، این فرقه را به‌قدرت سیاسی در ایران رسانید.
پس از کسب قدرت سیاسی، موضوع «ولایت فقیه» و سپس «ولایت مطلقۀ فقیه» توسط روح‌الله خمینی به مبانی اعتقادی این فرقه افزوده گشت و سپس به قانونی اساسی جمهوری اسلامی اضافه شد. در هیچیک از آثار سیدجمال‌الدین اسدآبادی نشانه‌ای از مسئلۀ ولایت فقیه (مطلقه یا غیر مطلقه آن) وجود ندارد و به‌همین سبب برخی پیروان این فرقه که این مسئلۀ جدید را انحراف از فرقۀ امامیه می‌دانند، معتقدند که روح‌الله خمینی فرقۀ جدیدی را در شیعه تأسیس کرده که آنرا «فرقۀ مطلقیه» نام می‌دهند.
فرقۀ حجتیه:
پس از کودتای 28 مرداد 1332 توسط سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (سیا) در ایران، شیخ محمود حلبی با پشتیبانی گاه آشکار و گاه مخفی اتحاد جماهیر شوروی، انجمنی را تأسیس نمود به‌نام «انجمن خیریۀ حجتیۀ مهدویه» که هدف آن در ابتدا دفاع از اسلام در برابر بهائیت و نفوذ صهیونیست‌ها از طریق بهائیت در ایران بود.
حساسیت حلبی نسبت به مسئلۀ بهائیت از یک تجربه شخصی نیز سرچشمه می‌گرفت. در دوران طلبگی، او و همشاگردیش سید عباس علوی توسط یک مبلغ بهایی به آئین بهائی دعوت شده بودند و دوست او به بهائیت گرویده بود. این موضوع زنگ خطری را برای حلبی به صدا درآورد و او با کنار گذاشتن تحصیلات و مطالعات معمول، وقت خود را وقف مطالعه تاریخ و متن‌های اصلی بهائیت کرد تا یک پاسخ جامع اسلامی برای مسئله بهائیت بیابد. طرح اولیه حلبی آموزش گروهی از طلبه‌ها برای انجام این وظیفه بود، برگزاری کلاس‌هایی برای آموزش این دروس به طلبه‌ها با مخالفت مقامات مذهبی بلندپایه حوزه علمیه قم روبرو شد. حلبی آن‌گاه یک گروه داوطلب غیر روحانی متبحر در مباحثه و مناظره را برای این منظور استخدام کرد. این گروه ابتدا به نام «انجمن ضد بهائیت» و سپس به «انجمن حجتیه» معروف شد.
مراحل اولیه پروژه حلبی در مشهد سپری شد. پیشرفت پروژه در مشهد امیدوارکننده نبود و حدود ۶ ماه طول کشید تا او بتواند یک دانشجوی جدی را استخدام کرده و آموزش دهد. تصمیم حلبی برای سفر به تهران موفقیت‌های استراتژیکی را برای او به ارمغان آورد. نخستین حلقۀ شاگردان او از بازاری‌ها و پیشه‌وران مذهبی تشکیل می‌شد و آن‌ها توانستند گروهی از دانش‌آموزان مشتاق و بااستعداد حوزه‌های علمیه و دبیرستان‌ها را به خدمت گیرند.
به‌طور خلاصه در مورد مسئلۀ مهدویت، پیروان فرقۀ حجتیه اعتقاد دارند که تا پیش از ظهور امام‌زمان، هر حکومتی در جهان حکومت ظلم و فساد است و بنابراین روحانیون شیعه مهدوی نباید تا پیش از ظهور مهدی موعود، دست به تشکیل حکومت اسلامی بزنند. به‌دلیل همین دیدگاه برخی از محققین سید محمود علایی طالقانی (آیه‌الله طالقانی) را از بعد نظری همسو و بلکه از پیروان فرقۀ حجتیه می‌دانند.
در سال 1362 وقتی روح‌الله خمینی از قلع و قمع جریانات ملی، چپ، سکولار و سایر جریانات غیرمذهبی مطمئن شد، فرقۀ حجتیه را مورد حمله قرار داد و گفت: «یک دسته دیگر هم که تزشان این است که بگذارید که معصیت زیاد شود تا حضرت صاحب بیاید. حضرت صاحب مگر برای چی می‌آید؟ حضرت صاحب می‌آید معصیت را بردارد. ما معصیت می‌کنیم که او بیاید؟ این اعوجاجات را بردارید… در این موجی که الآن این ملت را به پیش می‌برد، در این موج خودتان را وارد کنید و برخلاف این موج حرکت نکنید که دست و پایتان خواهد شکست!!»
پاسخ حلبی به این تهدید مستقیم روح‌الله خمینی، خیس کردن شلوارش از شدت وحشت، و تعلیق کامل تمام فعالیت‌های انجمن حجتیه بود. بیانیه کوتاه حلبی که تعطیلی حجتیه را اعلام می‌کرد در ۵ فروردین ۱۳۶۲ در روزنامه‌ها به چاپ رسید. پس از آن عملیاتی برای تصفیه وابستگان به حجتیه از نهادهای آموزشی، دانشگاهی و سیاست‌گذاری در سراسر ایران ایجاد شد و هواداران علنی و فعال آن قلع و قمع شدند و سایر هواداران از نهادهای دولتی، دانشگاهی و سیاست‌گذاری اخراج شدند.
بعدها در دوران خاتمی دوباره، گام به گام، هواداران فرقۀ حجتیه با شعارهائی از قبیل «عدم دخالت روحانیون در حکومت» و «اصلاحات سیاسی» در ساختار حکومتی جمهوری اسلامی پدیدار شدند و دیدگاه «ولایت مطلقۀ فقیه» را دوباره به‌زیر سؤال بردند و مطالبی نیز بر علیه «فرقۀ مطلقیه» منتشر ساختند و اخیراً نیز سعی و تلاش بسیاری می‌کنند که در جنبش‌های «آزادیخواهانه» و پرووسترن در جامعۀ ایران جائی برای خود باز کنند.

نتیجه‌گیری علمی:
مسئلۀ مهدویت در شیعه دارای مشکلاتی اساسی است که قرن‌ها باعث اختلافات درونی فرقه‌های شیعه شده است: در سایر ادیان که به نوعی منجی عالم بشریت معتقدند، اختلافی بر سر اینکه چه کسی منجی عالم است وجود ندارد، بلکه اختلافات صرفاً بر سر چگونگی ظهور این منجی و اعمالی است که شخص معتقد در مرحلۀ «انتظار» باید انجام دهد. اما مهدویت شیعه دارای دو مشکل اساسی است: اولاً اینکه شخص منجی عالم بشریت دقیقاً معلوم نیست و هر فرقه‌ای یکنفر را کاندیدای مقام نجات‌دهنده بشریت قرار داده است (تقریباً به اندازۀ تمامی اسامی اما‌م‌ها یک فرقه وجود دارد که وی را دارای مقام مهدویت می‌دانند) تا اینکه فرقۀ قطعیه می‌تواند با قلع و قمع کردن بقیۀ فرقه‌ها، «حجت بن حسن عسکری» را به‌عنوان کاندیدای شیعه برای مقام نجات بشریت انتخاب کند و پایه‌های اتحاد شیعۀ دوازده‌امامی را بر این انتخاب استوار گرداند.
مشکل دوم که از اولی نیز سخت‌تر است اینست که اصولاً شخصی به‌نام «حجت بن حسن عسکری» به‌احتمال قریب به‌یقین وجود خارجی نداشته است و امام یازدهم شیعه (امام حسن عسکری) دارای فرزندی به‌نام «حجت» نیست. بسیاری از مورخین با توسل به‌منطق دقیق وقایع تاریخی (صد سال حیرت) معتقدند که او اصلاً دارای هیچ فرزندی نبوده است. بنابراین مشکل محققین این نیست که این منجی عالم بشریت چگونه ظهور می‌کند، بلکه مشکل اینجاست که چنین فردی اساساً پای بر کرۀ خاک نگذاشته است که غایب بشود یا نشود و ظهور بکند یا نکند.

نتیجه‌گیری اخلاقی:
دانستن این داستانهای واقعی که در بالا آمد، کمی مزۀ شنیدن آهنگ نقی را بیشتر می‌کند. پس از این کمپین نقی، شاید حتی شاهد ظهور یک فرقۀ دیگری در ایران (احتمالاً به نام فرقۀ نقویه!) باشیم که امام نقی را منجی عالم بشریت فرض کنند و برای او انتظار بکشند. از این مذهب شیعه هر چه که فرض کنید بر می‌آید. تاریخ شیعه تاریخی عجیب و غریب است و پر از وقایعی است که خود می‌توانند موضوع هزاران شعر و داستان و فیلم سینمائی به سبک سوررئالیسم آمیخته با تخیل باشند.

امیدوارم بعد از دانستن این هردمبیل و بلبشوی تاریخی ـ فرهنگی ـ مذهبی شیعه در انتخاب منجی عالم بشریت، از شنیدن آهنگ نقی یکبار دیگر لذت ببرید.

با آرزوی خنده و شادی همیشگی و سرزندگی پایدار برای تو
با عشق و دوستی
زندیک

 

6 پیام ارسال شده است به "ظهور امام نقی (دربارۀ پیدایش مهدویت در اسلام)"


  1. صفا میگوید:

    ها هاهاها!!! روده بر شدم! محشر بود! عجب بلبشوئی بوده سر این انتخاب منجی عالم بشریت!

  2. تیمور رشیدی میگوید:

    بالاخره من نفهمیدم که این منجی عالم بشریت کی بود؟

  3. صفا میگوید:

    هیچکی عزیز، هیچکی نبود.

  4. رفیق خوب میگوید:

    زندگی دنیوی هر جقدر هم که طولانی باشد بسر خواهد رسید آنوقت که روحت به عالم ابدی پیوست حقیقت حجتابن الحسن راخواهی یافت .واگر انوقت هم با این عقیده باشی چه دیر است برای پشیمانی .جشمانت را خوب باز کن و حقیقت را جستجو کن …

  5. مهدی میگوید:

    درود بر شما زندتیک جان جسارت نباشه اما اگه یه منبع درست و حسابی برای این مطلب ها بذاری که از کجا اومده هم ما مطمین میشیم هم میتونیم مطلب رو به کسای دیگه ای هم بگیم و البته با منبع قابل اطمینان مثلا پاراگراف زیر:
    مشکل دوم که از اولی نیز سخت‌تر است اینست که اصولاً شخصی به‌نام «حجت بن حسن عسکری» به‌احتمال قریب به‌یقین وجود خارجی نداشته است و امام یازدهم شیعه (امام حسن عسکری) دارای فرزندی به‌نام «حجت» نیست. بسیاری از مورخین با توسل به‌منطق دقیق وقایع تاریخی (صد سال حیرت) معتقدند که او اصلاً دارای هیچ فرزندی نبوده است. بنابراین مشکل محققین این نیست که این منجی عالم بشریت چگونه ظهور می‌کند، بلکه مشکل اینجاست که چنین فردی اساساً پای بر کرۀ خاک نگذاشته است که غایب بشود یا نشود و ظهور بکند یا نکند.
    با تشکر

  6. Zendic میگوید:

    مهدی عزیز سلام،
    فهرست بیشتر منابعی که از آنها در نوشتن این مقاله استفاده شده اند از قرار زیر است:
    1- مهدی منتظر در اندیشه اسلامی، سید ثامر العمیدی، ترجمه محمدباقر محبوب القلوب چاپ دهم 1380 پائیز، انتشارات جمکران.
    2- تاریخ شیعه و فرقه های اسلام، دکتر محمدجواد مشکور، انتشارات اشراقی، چاپ ششم، تهران،
    3- الغیبة، شیخ طوسی، تحقیق عبادالله الطهرانی و الشیخ علی احمد ناصح، انتشارات مؤسسة المعارف الاسلامیة، قم
    4- المهدیة فی الاسلام، سعد محمد حسن، چاپ مصر، دارالکتاب العربی
    5- عبدالله بن سبا، علامه عسکری، ج 3، مترجمان: محمدصادق نجمی و هاشم هریسی، چ اول، انتشارات مجمع علمی اسلام
    6- تاریخ اسلام، دکتر علی اکبر فیاض، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ نهم، بهار 1378
    7- محمدبن جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلم
    8- تاریخ طبری، ج 3
    9- عبدالله بن سبا، علامه سیدمرتضی عسکری، ج 3 (ترجمه فارسی).
    10- طه حسین، الفتنة الکبری علی و نبوه، قاهره، دارالمعارف،
    11- عبدالحسین احمد امینی نجفی، الغدیر فی الکتاب و السنة و الآداب، ج 3، چاپ سوم، بیروت، دارالکتاب العربی
    12- کمال الدین و تمام النعمة، محمدبن علی بن بابویه (شیخ صدوق)، ج 1، ح 1، تحقیق علی اکبر غفاری، قم، مؤسسة النشر الاسلام
    13- تاریخ تحلیلی اسلام، سیدجعفر شهیدی، چاپ بیست و یکم، 1376، مرکز نشر دانشگاهی تهران
    14- ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 4، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیة،
    15- گزیده کفایة المهتدی، سیدمحمد میر لوحی اصفهانی، تصحیح و گزینش گروه احیای تراث فرهنگی، چاپ اول
    16- امام مهدی از ولادت تا ظهور، آیت الله سیدمحمد کاظم قزوینی، ترجمه و تحقیق: علی کرمی و سیدمحمد حسینی، چاپ سوم، الهادی، قم.
    17- مقاتل الطالبین، ابوالفرج اصفهانی، ترجمه: سید هاشم رسولی محلاتی، تحقیق: علی اکبر غفاری، کتاب فروشی صدوق، تهران.

    پبروز و سربلند باشید،
    زندیک


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *