از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

08 July
0Comments

نقد «یک دنیای بهتر» (قسمت چهارم)

Mansoor Hekmatیک دنیای بهتر – بخش ١ – فصل دوم
بر پایۀ تئوری کمونیسم کارگری، جهان کمونیسم خود به دو اردوگاه تقسیم می‌شود: اردوگاه «کمونیسم بورژوائی» که هدفی به‌جز بقای بورژوازی ندارد و تنها دلیلی که خود را کمونیست می‌نامد بار آزادیخواهانه واژۀ کمونیسم است. اما اردوگاهی که در برابر آن قرار دارد «کمونیسم کارگری» است که مزدور و مدافع بورژوازی نیست و تنها نوع کمونیسمی است که قصد آن براندازی نظام سرمایه‌داری است. از اینرو کمونیسم کارگری تمامی تعریف خود را مدیون این «مزدور نبودن» و «مدافع نبودن» از بورژوازی است. بنابراین کاری ندارد به‌اینکه خود چه چیز هست؟ مادامیکه آن چیز کمونیسم بورژوائی نباشد، برای وی کافی است. اما برای فهم اینکه کمونیسم کارگری چه چیز نیست (یعنی کمونیسم بورژوائی) می‌بایست ابتدا این تفاوت را از «یک دنیای بهتر» درک کنیم. یعنی تعریف بورژوازی را:

سرمایه داری
ترازنامه عملی
نظام سرمایه داری مسبب و عامل بقاء کلیه مصائب گریبانگیر انسان امروز است. فقر و محرومیت، تبعیض و نابرابری، اختناق و سرکوب سیاسی، جهل و خرافه و عقب ماندگی فرهنگی، بیکاری، بی مسکنی، ناامنی اقتصادی و سیاسی، فساد و جنایت همه و همه محصولات گریزناپذیر این نظامند.
از همین ابتدا تمام قد در کنار فلسفه‌ای قرار گرفتیم که روح‌الله خمینی با توسل به آن سی و چند سال است که سرنوشت کشوری را به این فلاکت کشانیده است: یعنی ترکیبی از منطق ارسطوئی، فلسفه ملاصدرا و «حکمت» متعالیه و نبرد همیشگی میان نیک و بد، میان خدا و شیطان بزرگ.
نظام سرمایه‌داری در ابتدای تکوین خویش نه‌تنها مسبب و عامل مصیبت‌ها نیست بلکه انقلابی‌ترین و انسانی‌ترین حرکت جامعه به‌سوی تغییر فورماسیون تاریخی و دگرگونی شیوۀ تولید است. یعنی حرکتی پیشرو و انقلابی که احترام خون میلیون‌ها مبارز آزادیخواه را در کارنامۀ خود دارد. سرمایه‌داری نظامی است که به‌طور معجزه‌آسا و تقریباً باورنکردنی، روند جامعه انسانی را از زندگی زمینداری و فئودالی عقب مانده، فقط در عرض دویست سال به جائی رسانده است که در آن تکنولوژی (ازجمله فن‌آوری اطلاعات و ارتباطات) مبدل به واقعۀ معمولی زندگی شخصی هر فردی شده است. تغییری طوفانی و باورنکردنی در بالابردن سطح زندگی انسان، از یک دامدار و کشاورز به انسان مدرنی که مجموعۀ اطلاعات و دانش فردی‌اش، شاید از مجموع دانش تمامی مکتب‌خانه‌های نظام فئودالی نیز غنی‌تر باشد. ترکیب شیوۀ تولید سرمایه‌داری با راهکارهای سوسیالیستی، یعنی پیوندی که در جوامع اروپائی به نام سوسیال‌ـ‌دموکراسی مشهور است، این جوامع را برای شهروندانش در مقاطعی مبدل به همان اتوپیای زیبائی نموده است که سوسیالیست‌های تخیلی صدها سال به‌دنبال آن می‌گشته‌اند. آزادی بیان و عقیده، آزادی تشکل‌های کارگری، حقوق برابر زن و مرد و صدها حقوق مسلم انسانی دیگر، حاصل این ترکیب پیشرو و امروزی در جوامع اروپائی است.
بخش‌هائی از این نظام فقط در آنجا ارتجاعی خواهند بود که در برابر حرکت دائم جامعۀ بشری به‌سوی دگرگونی و پیشرفت به‌سوی فورماسیون و شیوۀ تولید مدرن‌تر (یعنی شیوۀ تولید سوسیالیستی) بایستند و آنرا سرکوب کنند. اما مادامیکه چنین حرکت دقیق، مدرن و پیشرو به‌سوی شیوۀ تولید سوسیالیستی هنوز وجود نداشته باشد، نظام سرمایه‌داری هنوز تنها شیوۀ تولید قابل قبولی است که جامعۀ بشری باید آنرا بپذیرد. هرگونه حرکت اجتماعی به سوی شیوه‌های تولید پیشاسرمایه‌داری در این نظام، ارتجاعی و ویرانگر است. تقریباً تمامی حرکات اجتماعی که از زمان سیدجمال‌الدین اسدآبادی با نام «نهضت بیداری اسلامی» شکل گرفتند و تا امروز نیز در مصر و لیبی و سوریه آشکارا خودنمائی می‌کنند، نظام‌سرمایه‌داری را به‌عنوان نظامی پلید ارزیابی می‌نمایند، اما نه از زاویۀ انقلابی و پیشرو و خودآگاهانه، بلکه از زاویه ارتجاعی بازگشت به مناسبات پیشاسرمایه‌داری. تمام منطق سخن سیدجمال و بیداری اسلامی‌اش همین منطقی است که در عبارات بالا در «یک دنیای بهتر» می‌خوانیم. عزیز، وقتی هویت و تعریف خود را به مفهوم «بورژوائی نبودن» مدیون باشیم، باید هم چنین تصویر سیاه و سپیدی از جهان ارائه دهیم.
سخنگویان بورژوازی در انکار این حقیقت، خاطر نشان میکنند که این مصائب را سرمایه داری ابداع نکرده است، که همه اینها مقدم بر سرمایه داری وجود داشته اند، که استثمار و تصاحب دسترنج تولید کنندگان، استبداد، تبعیض، ستمکشی زن، جهل و خرافه و مذهب و فحشاء کمابیش به قدمت خود جامعه بشری اند.
اگر این سخنگویان بورژوازی چنین حرفهائی بزنند، البته که حق دارند و بیچاره‌ها دارند راستش را می‌گویند! معلوم است که این مصائب را نظام سرمایه‌داری ابداع نکرده است. انسان موجود ویژه ایست که در اوج تفاوتش با حیوان، قادر به انجام کار عجیبی است که حیوان قادر به انجام آن نیست. مارکس این «کار عجیب» را بازکشف کرد و با برداشتن واژۀ «عجیب» از کنار آن، حقیقت آنرا به‌سادگی «کار» نامید و در ادامۀ بحث، تعریف «کار مجرد انسانی» را برای نخستین بار به تاریخ علم افزود.
یک خاصیت باورنکردنی «کار» اینست که هر انسانی قادر است به‌واسطۀ آن، از نیازهای زیستی خویش بیشتر تولید کند. این «بیشتر تولید کردن» که در نظام سرمایه‌داری «ارزش اضافه» نام دارد و در سایر شیوه‌های تولید پیشاسرمایه‌داری نام‌های دیگری داشته است، خاصیتی جانبی را به انسان اضافه می‌کند که وی را «قابل استثمار» می‌سازد. وقتی امکان استثمار وجود داشته باشد و نظامی اجتماعی وجود نداشته باشد که آنرا ممنوع و محدود کند، طبیعی‌ترین واقعه‌ای (که از وجود یک درخت و باران هم طبیعی‌تر است) بوجود آمدن انسان‌ها و سپس قشر و سپس طبقه‌ای در جامعه است که «استثمارگر» خواهند بود و از اضافۀ ارزش تولید شده توسط کار دیگر انسان‌ها امرار معاش خواهند کرد. تا اینجای کار هیچ اشکالی وجود ندارد، اگر همۀ انسان‌های استثمار شونده و استثمار کننده از وضعیت خویش راضی و خرسند باشند، ما می‌توانیم تا ابد به شادی و شادمانی در این شیوۀ تولید سرمایه‌داری زندگی کنیم.
اشکال قضیه از آنجا پیدا می‌شود که طبقۀ استثمار شونده دیگر از اوضاع خود خرسند نیست، سپس یکعده تئوریسین علاقمند به‌موضوع (مانند مارکس) پیدا می‌شوند و یکدفعه این ناخرسندی را در قالب یک حرکت عظیم اجتماعی با پتانسیل دگرگونی شیوۀ تولید، تئوریزه می‌کنند و چنان آبی در لانۀ مورچگان می‌ریزند که خیابان‌ها پر از سنگربندی می‌شود. سپس با زیبائی به این سخنگویان سرمایه‌داری نشان می‌دهند که همانطور که این استثمار شما کاملاً «طبیعی» است، این سنگربندی‌های ما در وسط میدان «آزادی» شهرهایتان هم کاملاً طبیعی است. و در میان این طبیعت آزاد و پرجان، از این پس تمامی «گفتمان» ما با شما، به‌طور کاملاً طبیعی و منطقی بوی باروت می‌دهد! (بیار آنچه داری ز مردی و زور، که دشمن به پای خود آمد به گور…)
توازن قوا، عدم توازن قوا، انحراف، خیانت، معامله، اصلاح‌طلبی و همۀ چیچی‌شعرهای «توده و خلق و مردم ضدامپریالیست» به‌همراه یک‌عالمه شعر و باروت و نغمه و فلسفه و گلوله و عشق و حماسه، از سایر طبیعت‌های این وقایع است که نه می‌توان از آن فرار کرد و نه از آن بکارت منزه ‌طلبید. سوسیالیست‌ها که نمی‌توانند نیروی خود را از سطح کرۀ مریخ وارد کنند، بهرحال هرچه اتفاق بیافتد روی همین کره زمین اتفاق می‌افتد و وقایعش هم زاده مخیلۀ همین آدم شیرخام خورده است.
در این میان ناگفته پیداست که «بورژوا نبودن» به‌خودی خود دلیل سوسیالیست بودن نیست. جریانات، نیروها، اقشار و افرادی در همین جامعۀ سرمایه‌داری هستند که بورژوا نیستند و مبانی اعتقادی و مذهبی‌شان از هر جنبه‌ای ضد بورژوازی و ضدامپریالیسم است، با اینحال جزو متحجرترین و ارتجاعی‌ترین نیروهای جامعه به حساب می‌آیند: به‌قدری ارتجاعی که راست‌ترین شعارهای احزاب راست‌افراطی اروپائی در برابر اعتقادات متحجر آنان، بسیار پیشرو است. اگر حتی بپذیریم که «کمونیسم کارگری» همان «کمونیسم بورژوائی» نیست و با آن خیلی تفاوت دارد (یعنی اساس تعریف کمونیسم کارگری از خویش را بپذیریم، که البته نمی‌پذیریم) بازهم این هیچ‌چیزی درباره ماهیت حقیقی کمونیسم کارگری برایمان آشکار نمی‌کند. این نوع کمونیسم غیربورژوائی (به ادعای خودش) هنوز به‌قدرت خدا می‌تواند ارتجاعی‌ترین شکل متصور اعتقادات متحجری باشد که آنرا کمونیسم می‌نامد.
خوب بعدش چه؟
آنچه در این میان پرده پوشی میشود این واقعیت است که اولا، همه این مصائب و محرومیت ها در این جامعه محتوا و معنای جدیدی متناسب با نیازهای جهان سرمایه داری یافته اند و هر روز از نو در متن سرمایه داری مدرن امروز، به عنوان اجزاء لایتجزای این نظام، باز تولید میشوند. منشاء فقر و گرسنگی، بیکاری و بی مسکنی و ناامنی اقتصادی در انتهای قرن بیستم، نظام اقتصادی انتهای قرن بیستم است. استبدادها و دیکتاتوری های خونین، جنگها، مردم کشی ها و سرکوب و اختناقی که سهم صدها میلیون انسان امروز از زندگی است، حکمت خود را از نیازها و ملزومات نظام حاکم بر جهان امروز میگیرد و به منافعی در همین جهان خدمت میکند. فرودستی زن امروز در کل پهنه جهان، محصول اقتصاد و اخلاقیات قرون وسطی نیست، محصول نظام اقتصادی و اجتماعی و ارزش های اخلاقی جامعه امروز است.
پرده پوشی نمی‌شوند! این واضحات به‌هیچ‌وجه در این میانه پرده‌پوشی نمی‌شوند که هیچ، بلکه به‌طور واضح و آشکاری در تمامی مدیای سرمایه‌داری در بوق و کرنا گذاشته شده‌اند. دوران افشاگری‌های آرسن لوپنی فجایع نظام سرمایه‌داری دیری است که سپری شده است. مدیای سرمایه‌داری از طریق همین افشاگری‌های به‌ظاهر انسان‌دوستانه فجایع، نان شبش را در می‌آورد. منطق مدیا دیگر این نیست که نظام سرمایه‌داری نظامی انسانی و عادلانه است. هیچکس چنین خزعبلی را نمی‌پذیرد. تمامی ابعاد غیرانسانی نظام موجود، آشکارا و بی هیچ قباحتی در معرض دید عموم انسان‌ها است. منطق مدیا این است که علی‌رغم همۀ اینها، هیچ آلترناتیوی برای این نظام نیست و این نظام فعلاً بهترین روش تولید اجتماعی است که بشر بر روی زمین کشف کرده است: ایهاالناس روسیه را ببینید! کوبا را ببینید! چین و کره شمالی را ببینید! تمامی تلاش بشر برای ایجاد شیوۀ تولید سوسیالیستی، محو مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید و تحول جامعه به‌سوی محو طبقات اجتماعی شکست خورده‌اند. اگر اینهمه شکست در پروندۀ سوسیالیست‌ها است، پس لابد این سوسیالیسم اساساً محکوم به شکست است. چرا جامعۀ انسانی را به‌سوی یک شکست دیگر می‌خواهید راهبر شوید؟
چنین «افشاگری» های صد من یک غاز در «یک دنیای بهتر» نه‌تنها گامی در جهت معرفی آلترناتیو سوسیالیستی نیست، بلکه کاملاً همسوی خط مدیای بین‌المللی است. هرچقدر بیشتر بر این فجایع متمرکز شویم و آنرا افشا کنیم، از قبح این فجایع برای جامعه انسانی کم می‌شود و افکار عمومی در برابر آن «ایمن»تر می‌گردد. اگر صحنه‌هائی از انفجار یک بمب در سوریه را در برابر یک کشاورز دوران فئودالی می‌گذاشتی، او یا از شدت وحشت غش می‌کرد و یا اینکه حالش به هم می‌خورد. اما امروزه جوانان و نوجوانان ما، بدون اینکه ککشان بگزد در زمان تماشای این صحنه‌ها پاپ کورن و چیپس می‌خورند و به بقیه بازی کامپیوتری‌شان (که آنهم عبارت از کشتن آدم‌ها به وقیح‌ترین شکل ممکن است) ادامه می‌دهند. بیان این فجایع دیگر نه‌تنها ضربه‌ای به نظام سرمایه‌داری نمی‌زند، بلکه آنرا بواسطه «ایمن‌سازی» ذهنی انسان‌ها تقویت هم می‌کند.
ضمناً آنچه در این کلمات فاجعه‌آمیز قابل تأمل است، همگونی مفهومی است که «یک دنیای بهتر» میان مفهوم «دیکتاتوری» و «استبداد» قائل است: استبدادها و دیکتاتوری‌های خونین….آیا می‌دانیم که چرا در مدیای سرمایه‌داری، عبارت «دیکتاتوری» (که خود روشی از حکومت است که در مواقع اضطراری تنها راه نجات جامعه است و بارها در امپراتوری روم و جامعۀ ایران و یونان کارائی و دقت خود را در نجات جامعه به‌اثبات رسانیده است) اینهمه تقبیح می‌شود؟ آیا می‌دانیم که چرا دیکتاتوری که قدرت و توان خویش را مدیون انتخاب دموکراتیک جامعه برای انتصاب دیکتاتور خویش است، با جعلی در تاریخ و ترمینولوژی سیاسی به‌عنوان نقطۀ مقابل دموکراسی شناسانده می‌شود؟ آیا می‌دانیم که چرا دولت‌های استبدادی و مرتجع سرمایه‌داری به‌عمد «دیکتاتوری» نامیده می‌شوند؟ آیا می‌دانیم که چرا همه قانع شده‌اند که دیکتاتوری چیز وحشتناک و بدی است و در هر صورتی باید در برابر آن ایستاد؟ زیرا این تنها شیوۀ حکومتی که سوسیالیسم به‌واسطه آن می‌تواند محدودیت خردمندانه و اضطراری خویش را بر جامعه بشری استوار سازد و انسان را از بربریت و نابودی بر سطح کرۀ زمین نجات بخشد، همانگونه که مارکس برای نخستین بار در نقد برنامه گوتا از آن نام برد و تا آخرین لحظۀ حیات خویش بر این نظریه استوار ماند، «دیکتاتوری پرولتاریا» یعنی حکومت مهربان، عاشق، خردمند، پدرانه، رفیقانه و انسانی پرولتاریا بر جامعۀ بشری به‌واسطه دیکته کردن قوانینی سخت و پر از محدودیت انتخاب به‌وی، و تلاش اجتماعی، آموزشی و فرهنگی برای درک انسانی وی از این قوانین و ضرورت‌ها، به‌عنوان تنها روشی از زندگی که می‌تواند نوع انسان را بر سطح کرۀ خاک نجات دهد و بقای وی را دائمی سازد. تقبیح کردن واژۀ دیکتاتوری، جز به‌جهت تقبیح دیکتاتوری پرولتاریا هدف دیگری را پیگیر نیست.
«یک دنیای بهتر» تنها نیست. امروزه دیکتاتوری پرولتاریا مانند چوبی لای دندان سوسیالیست‌ها گیر کرده است که نمی‌توانند آنرا دربیاورند. از سوئی همه انتقاد مارکس از کاپیتال را می‌پذیرند ولی به محض اینکه با نظر وی، یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به‌عنوان تنها شیوۀ حکومت سوسیالیستی برای رهائی نوع بشر از مالکیت خصوصی مواجه می‌شوند، یا وا می‌روند، یا پساکمونیست و پست‌مدرن می‌شوند، یا آنرا ندیده می‌گیرند و «زیرسبیلی» در می‌کنند، یا می‌گویند مارکس اینجا را اشتباه کرده، یا سوپر دموکرات می‌شوند و میگویند دیکتاتوری پرولتاریا با رأی عمومی (!) انتخاب می‌شود، یا اینکه می‌گویند اصلاً خر ما از کرگی دم نداشت و می‌روند و سوسیال‌ـ‌دموکرات می‌شوند.
نخیر، نوع انسان بر روی کرۀ خاک در حال مرگ است و در خوشبینانه‌ترین پیش‌بینی‌ها کمتر از یکصد سال با نابودی کامل فاصله دارد. دیکتاتوری پرولتاریا و محدودیت قطعی انسان از عادات و رسوم و شیوۀ زندگی مرگبار (از جمله مالکیت خصوصی) تنها راه نجات این کشتی شکسته است. «یک دنیای بهتر» اینجا بار دیگر تمام قد خود را در اختیار مدیای سرمایه‌داری قرار می‌دهد و به‌همان روش، واژۀ دیکتاتوری را تقبیح می‌کند. اگر نویسندۀ یک دنیای بهتر می‌گوید «سوسیالیسم جنبش بازگرداندن اختیار به انسان است»، بنده حقیر هم این حق را به‌طور همه‌جانبه برای خود قائلم که بگویم «سوسیالیسم جنبش بازگرداندن اختیار به انسان نیست!» و باید از این ژست‌های سوپرآزادیخواه بشدت پرهیز کرد، سوسیالیسم دانش محدودیت انسان از بسیاری از اختیارات فعلی‌اش، از جمله مالکیت خصوصی، آلوده‌سازی طبیعت، نسل‌کشی حیوانات، آزمایش اتمی و صدها اختیار دیگر است و برای این سلب تام و تمام این اختیارات مرگبار انسان، شیوه‌ای به‌جز دیکتاتوری پرولتاریا متصور نیست. حال این انسان است که می‌بایست انتخاب کند که آیا می‌خواهد با حفظ و گسترش این اختیاراتش حدود صد سال نفس بکشد و بعد منقرض شود، یا اینکه با محدودیت کامل و قطعی این اختیارات، تا ابد با صلح و صفا بر کرۀ خاک اشرف مخلوقات بماند.
ثانیا، این بورژوازی و نظام سرمایه داری است که دائما به سرسختانه ترین وجه با تلاش هر روزه توده های وسیع مردم در چهارگوشه جهان برای فائق آمدن بر این مشقات و محرومیت ها و عقب ماندگی ها مقابله میکند. تلاش هر روزه کارگر برای بهبود اوضاع اقتصادی و رفاهی و حقوق مدنی توده وسیع مردم با مانعی جز بورژوازی و دولت ها و احزاب و مبلغینش روبرو نیست. خیزش های توده های وسیع مردم در مناطق عقب مانده و محروم برای دخالت در سرنوشت خویش، بعنوان اولین مانع با نیروی قهریه بورژواهای محلی و بین المللی روبرو میشود. دولت، نهاد مذهب، رسانه ها و دستگاه های تبلیغاتی عظیم بورژوازی، سنت ها و اخلاقیات و نظام تربیتی و آموزشی طبقه حاکمه سازنده ذهنیت های عقب مانده، متعصب و تبعیض گر در بین توده مردم و نسلهای پی در پی است. جای تردید نیست که این سرمایه داری و بورژوازی است که سد راه نقد و تغییر جهان امروز توسط میلیون ها انسانی است که نه فقط از نظام موجود به تنگ آمده اند بلکه کمابیش خطوطی را که یک جامعه شایسته انسان باید بر طبق آن سازمان یابد شناخته اند.
دروغ محض! اگر واقعاً میلیون‌ها انسان کمابیش خطوطی را که یک جامعۀ شایسته انسان باید بر طبق آن سازمان یابد را شناخته بودند، اکنون ما در این مصیبت نبودیم. شاید «یک دنیای بهتر» از قدرت سازماندهی اجتماعی «میلیون‌ها» انسان با خبر نیست. فقط هزار نفر سوسیالیست در جامعۀ ایران، اگر خطوط اصلی سوسیالیسم را بشناسند و به ترویج آن بپردازند، پس از یکی دو سال سوسیالیسم را جداً به یک گفتمان اضطراری و اکید اجتماعی در جامعۀ ایران تبدیل خواهند کرد. «میلیونها انسان» می‌توانند تغییری بنیادین در جامعۀ بشری ایجاد کنند، گفتمان‌ها را تغییر دهند، در برابر عربده‌های مدیائی بایستند، سازماندهی قاطع اجتماعی کنند و میلیاردها انسان را به حرکت درآورند.
امروز، در انتهای قرن بیستم، در اوج جهانی شدن سرمایه و سرمایه داری، در دل عظیم ترین انقلابات تکنولوژیکی، بشریت در یکی از خطیرترین دوره های تاریخ خود سیر میکند. مساله بقاء فیزیکی معضل میلیون ها انسان از کشورهای فقر زده آفریقا و آسیا تا قلب پایتخت های اروپای غربی و آمریکاست. امید توسعه اقتصادی جوامع عقب مانده دیگر به تمامی به یاس مبدل شده است. رویای رشد جای خود را به کابوس دائمی قحطی و بی غذایی و بیماری داده است. در اروپا و آمریکای پیشرفته بدنبال سالها رکود عمیق اقتصادی، نوید نیم بند “رونق بدون اشتغال”، عینا همین کابوس را جلوی دهها میلیون خانواده کارگری گرفته است. جنگ و مردم کشی در ٥ قاره بیداد میکند. عظیم ترین عقبگردهای فکری و فرهنگی در جریان است، از بالا گرفتن مجدد جهالت مذهبی، مردسالاری، نژاد پرستی، قوم پرستی و فاشیسم تا سقوط حقوق و شان فرد در جامعه و رها شدن هستی و زندگی میلیون ها مردم از کودک و پیر و جوان به دست بیرحم بازار آزاد. جنایت سازمان یافته در اغلب کشورها به یک واقعیت پابرجا در زندگی روزمره مردم و حیات اقتصادی و سیاسی کل جامعه تبدیل شده است. اعتیاد به مواد مخدر و قدرت روز افزون شبکه های جنایی تولید و توزیع آنها یک معضل عظیم و لاینحل بین المللی است. نظام سرمایه داری و اصل اصالت سود کل محیط زیست را با خطرات جدی و لطمات جبران ناپذیری روبرو ساخته است. در این میان متفکرین و سخنگویان بورژوازی حتی مدعی ارائه پاسخی در قبال این اوضاع نیستند. این واقعیت عملی سرمایه داری امروز است که آینده بسیار هولناکی را پیشاروی کل مردم جهان گرفته است.
پس از همۀ این روضه‌خوانی‌ها و ذکر مصیبت‌ها، در هنگام صرف چلو خورشت قیمۀ بعد از روضۀ سیدالشهدا، دوباره توجه کنیم که «ذکر مصیبت» کار روزمرۀ همین مدیای سرمایه‌داری است. متفکرین و سخنگویان بورژوازی نه وظیفه‌ دارند و نه هرگز مدعی بوده‌اند که به این مصیبت‌ها پاسخی دهند. آنها بی‌هیچ خجالتی (چرا باید خجالت بکشند؟) بیان می‌دارند که نظام کنونی نظام عادلانه‌ای نیست و ما هم می‌دانیم و واقفیم. شما به بزرگی خودتان ببخشید. اگر هیچکس هیچ آلترناتیو دیگری برای این اوضاع ندارد، ما حداقل داریم سعی خودمان را می‌کنیم که اوضاع را به‌سوی تغییرات مثبت و سازنده رهبری کنیم و آنرا «فیکس» کنیم. اگر نمی‌توانیم شما بفرمائید بکنید. اما ببخشید چه گفتید؟ سوسیالیسم؟ اینکه ایده‌ای ارتجاعی و عقب مانده است که دهها بار در روسیه و روسیه و روسیه و روسیه و ده بار روسیه، ناکارا بودن خود را به‌اثبات رسانده است. باز هم می‌گوئید روسیه؟ مگر نمی‌بینید در این فیلمهای جنگ سرد هالیوودی (یعنی عین حقیقت!) این روسکی‌ها چه مردمان ابله و احمقی هستند و دائماً از قهرمان داستان (باند…، جیمز باند!) شکست می‌خورند؟ باز هم می‌خواهید این روسکی‌ها را به رخ ما بکشید؟
هالیوودی‌ها (و تبعات کمونیستی پرووسترن آن از جمله یک دنیای بهتر) حافظۀ تاریخی‌ای دارند که تقریباً معادل یکسال است، یعنی از این جایزۀ اسکار تا آن جایزۀ اسکار… و یواشکی یادشان رفته است که اگر ارتش سرخ وجود نداشت، جناب آیت‌الله آدولف هیتلر، علامت صلیب شکسته را بر روی ماتحت «فِرست لیدی» ایالات متحده «تاتو» کرده بود و فرزند دوم ریاست جمهوری آمریکا قطعاً یک «نژادآریائی» دورگه از آب درمی‌آمد که «خون پاک آریائی» چندین سرباز رایش سوم را در رگهای خود داشت!
بیائید هرچه می‌خواهیم بر سر روسکی‌ها فریاد بزنیم و استالینیست‌ها و مائوئیست‌ها را با هاون بکوبیم. البته برای آنها هم به‌موقع خود حرف بسیار است، اما حداقل تنها چیزی که در وجودشان قابل تحسین است این است که در برابر اندیشۀ وارفته و پساچنین و پساچنان و پس‌خورده‌ای که خود را «باند…جیمز باند!» معرفی می‌کند، هنوز اینقدر جرأتش را دارند که بایستند و سرود انترناسیونال را ایستاده بخوانند:
برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بندگی
شوریده خاطر ما را برده، به جنگ مرگ و زندگی

کارگران و کاراندیشان جهان متحد شوید
سوسیالیسم یک آرزوی غیرممکن نیست!
با عشق و دوستی
زندیک

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *