از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

09 February
2Comments

ماندگاریم در این بستر رود

برای سعید سلطان پورsaid soltanpor
نوشته: زندیک

باز خواهم گشت اما، ای زمین!
روزی دگر، آغوش گرمت را
و سر بر دامن زیبای سبزت، نعره خواهم زد
که پایان گیرد و بادا، همه ی این قرنها دوری
که ننگ آید مرا بر شب بپاداران صبوری
و عار آید مرا گر سرخم و رنگ گل سرخ
در این جولنگه تحقیر انسان لحظه ای پنهان بدارم!….

از محبت دست بر زمین می کشید و از درد پای بر زمین میکشید و زمینی بود. دست محبت می کشید بر چهره ی کلبه کوچکی که سی سال و برگی، دامان گرم مادرانه اش را لمس گرم پدرانه اش را به عشق وی داده بود و بر پایان قصه عشق آماده بود. و هر سلامی را درودی است و هر گردش کارزاری را سرودی.
سرودش بر لب راند و همنوای لبانش، آتش کلبه خاکی تا مرکز خاک بر خواند:

که ای برده مرا شوریده خاطر،
به جنگ زندگی یا مرگ برخیز
تو ای خورده به چهره صد هزاران بار داغ ننگ برخیز
در این دنیای فقر و بندگی، کهنه جهان جور و زنجیر
نیاید یاری ما را خدا و قهرمان، شاهان تزویر
همی آهن به پتک گرم، نرم آریم و فرمان بر،
و نو سازیم دنیائی که هر سازی زند پوینده آواز رهائی
به سبز سبزه زاران زمین آئیم و ما آن عارفانیم
به عرفان گل سرخ و بهاری بوی این خاک
و ما را آدمی آئین و آواست …
رها سازیم هر برده ز نو سازیم هر انسان!
به آزادی دهیم امید
هر قلبی به خودبیگانگی زنجیر!

و بیاد می آورد با رفیقان واپسین گفتگو را و بر ستیغ آن بلندای سنگی آخرین جستجو را. جستن راهی از بیراهه مرگ و پویش جاودانگی بر تن خاک و برگ. و بیاد می آورد همه شبهائی را که چنین بی مهتاب برگذشت و هر فراز و نشیبی را در این سرگذشت:

در شب بی مهتاب
که جنون برده ز دلهامان تاب
در ستیغ کوهی زایده از وحشت ناب
نه سرودی خرم،
نه صدای چشمه ی کاورد امید ز آرامش آب
همه یاران که در امید فروغ آتش،
در شب کوهستان،
به رهش بوسه بدادند و گرفتند و گریخت…
از دل و چشم، پریزاده ی خواب
مرد ره بود در اندیشه راه
کوله باری از وهم
چای و نان اندوده،
به دریغ تلخی،
از غم غربت و بیگانگی از خویش
به جای طعم، یک جرعه آه

به چه سان تاب آرم؟
اینچنین سم زده شب را بی ماه
چه غریبم اینجا،
چه غریب است این گاه
مانده راهی است ز بس دلهره تا بانگ پگاه

بر لب آورده کلامی از شور
خسته از راه به امید پگاهی پر نور
آن رفیق خسته،
خسته از پیچ و خم مرگ سرای گم این جاده دور
بر لب آورد آواز،
و همان شعر صمیمی و قدیمی را باز
من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند…

مرد ره بود در اندیشه راه:
همه برمی خیزند، آری باز،
لیک آیا همه در راه کهن با تن شب بستیزند؟
و اگر باز از این خیزششان،
سنگها از قدم غافلشان بگریزند؟
و اگر باز همه صخره و سنگ، بر سر و روی رفیقان ریزند؟
و بریزند همه خسته و خونین
به نیام دره
همه گویا که یکی مرده ی برگ،
بر تن زرد دم پائیزند؟

وآنگاه،
باز هم ولوله شب مستان،
باز هم مرگ رفیقان و بسی ناله و آه
به چه سان تاب آریم؟
اینچنین غم زده شب را بی ماه
اینهمه گرگ گرسنه است همه در صدد مرگ رفیقان در راه
مرگ زیبا نیست، وین حکم طبیعت بر ماست
و در این لحظه یقین بی کم و کاست
من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، مرگ بر می خیزد!
و همی سرب به حلقوم همه می ریزد
مرگ زشت است و در این رآی خردمندی هاست

لیک خیزش زیباست،
لیک آزادی ما،
ارزد اندوه فرو ریزش را
و خطر را ارزد
گر نشسته است کمین بر هر گاه

آری اما خیزش،
همه زیبائی نیست
مرد صیاد به صید هدف اندیشه کند
نه به زیبائی تیر
نیک اندیشد و در کار کند خاموشی
نیست خاموشی او را اثری
ز فراموشی و وهم و گذر و بی هوشی
لحظه را در یابد
نه دمی پیش و دمی پس
که دمی پیش بکار عجله،
و دمی پس سخن از تاخیر است
و در این خاموشی،
آرد آرامش و اندیشه به کار
هست او را هدف آزادی اندیشه و کار

اندیشید: آنچه جاودانه ام می کند مرگ نیست، که ماندگاری ام به زندگی است. و اینکه به کدامین خطا و کدامین جفا و کدامین یار بی وفا به دام این قبیله جگرخوار به زنجیر آمده ام، درد من نیست. جان برکف و آرزویم برآورده و دلم شاد، می روم و ماندگار می مانم در این بستر رود و میدانم…

آدمی حلقه گمگشته زنجیر بشر
آدمی حادثه ای است،
قطره آبی است به دریای وجود
نوع انسان چون رود
گرچه فریاد کند:
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
تا که بیگانه بماندست ز خویش
ماندنش بیهوده
رفتنش بی حاصل
جستجویش بی سود!

گرچه “من” می میرد
ور چه شمع نفسم خامشی اما گیرد …
گرچه هرگز نکنم فهم که این آمد و شد بهر چه بود
لیک آنچیز که روزی به حقیقت “من” بود
و انچه معنای حضور تن بود
ماندگار است در این بستر رود
وین همه آمد و شد
تکنوای سازی است
در بلندای سبکبار سرود

و آنگاه که به دستور آتش، فروخفت چشم سیاهش، رها کرد آخرین پایبندش را و شکست آخرین سوگندش را، چرا که گفته بود:
سرخم
اما رنگم
رنگ پرچم ها نیست
رنگ پرچم سخن از تنهائی است
رنگم از رنگ گل سرخ و تن سبز زمین
رنگم از سرخی ناب تپش صبحدم است

لیک سوگندش را،
تاب ناورد به گام آخر
وقتی آدمخواران،
چوبه بر پا داران
جیغ تکبیر و بسی هلهله شبداران
بر تنش شخم زدند
شاخه های گل سرب…

مانده بود از تن او
هاله ای از پرچم
دل سپرده به جنون
تار و پودش از خاک
اهتزازش ز تن گرم زمین
رنگ سرخش از خون

 

2 پیام ارسال شده است به "ماندگاریم در این بستر رود"


  1. محمد حسین میگوید:

    بسیار عالی بود و زیبا.

  2. رضا ریهانی میگوید:

    پاینده باشی رفیق اگر لیاقت رفاقت با تو را داشته باشم
    پاینده باشید


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *