از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

04 September
12Comments

سینه قفس نیست، گلخانه است!

برایت بگویم بدین سادگی / ندائی به امید آزادگی
که ثروت به تفسیر دوران ما / همان هاله روح ویران ما
هیولای بی چهر بت وارگی / که مفهوم ظلم است و بیگارگی
عدد نیست، اینگونه میدانی اش / رقم نیست نیروی ویرانی اش
که ثروت به مجموع اشیاء نیست / و کالا فقط شیء ایماء نیست
که کالا یکی «ربط انسانی»است / همان ربط و رازی که میدانی است
بگویم برایت از این ربط و راز / که فردا نیفتی بدین دام باز
مپندار شعرم ز خود آمده / نه پندار بی نفس و خود آمده
نه خویشم شبح گونه در این میان / چو ابری ولنگار در آسمان
اسیری بدین کار انسانی ام / و دشمن به هر جهل و نادانی ام
و ثروت که انبوه کالا بود / توانگر بدان مست و شیدا بود
وجودش جز انبوه این «ربط»نیست / شبح خواندن آن بسی خبط نیست
به چهر خبیثش ببینی نشان / ز چهره نمایان و گردنگشان
که چهره نما صاحب مال نیست / به جز برده جاه و آمال نیست
شود تا که «سرمایه» تفسیر کرد / به هر ترجمه، خبط و تعبیر کرد (1)
بگویند او را که «دانا»بود / ولی جمع «من»ها کجا «ما»بود؟!
بگویند از لیک و اما بسی / نمایند او را ز «دانش»خسی!
بسازند بس شیوۀ انفراد / کسی منفرد را نیاید به داد
مپندار اینها سخن دانی است / و آن ترجمانی که میدانی است
که آن ترجمانت به سر میبرند / و این شعر سرخم ز سر می بُرند!
که «سرمایه»یک شرح انسانی است / نه این پاره گفتار نادانی است
به تفصیل گوید که سرمایه چیست / در او ساختار و درونمایه چیست
چو «سرمایه»باشد تو را راهکار / میان رذیلان سرمایه دار
و «سرمایه»باشد تو را رهنما / میان خبیثان انسان نما
و باشد تو را پویش و سرنوشت / به جنگ حقیران کوته سرشت
من انسانم و بر زمین سلطه ام / نه روحی که در آسمان خفته ام
من انکار الله ام و کار او / که حقم بود حق انکار او
نترسم از الله و ویرانگری / بترسم از این گویش زرگری!
نترسم ز ملا و تکبیر و گشت / بترسم از این نارفیق پلشت!
نترسم از آن رهبران فقید / بترسم از این شیوه های پلید
که «دنیای بهتر»بخواهد ز من / بسازد یکی «حزب»و صد انجمن
به «دنیای بهتر»که رسوا بود / چو جرثومه لیک و اما بود
کزین گویش ات من بسی خوانده ام / از امثال تو خسته، درمانده ام!
مرا صلح ناید بدین کرکسان / ز خواب آوران، «حزب»این ناکسان
و «حکمت»دروغ است و افسانه است / تقلای یک ذهن بیگانه است
که حکمت بود شعر پویشگری / که میگسترد عشق و روشنگری
نه «حکمت»که پالایش مرگ باد / که سرمایه، سازی بدین برگ باد
که سینه قفس نیست، گلخانه است / و مهر آتشی سرخ و دیوانه است
گهی جان دیوانه آرد به جان / گهی شعر گوید بیان نهان:
«چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار»
غم محنت دیگران آتش است / چو تیری که یادآور آرش است
چو انسان به آتش همی زنده شد / نشاید که الله را بنده شد
قراری بدین سینه خسته نیست / زبانی به جز شعر سربسته نیست
بسی دل به خوبان به مهر آرمی / که آواز خوبان به شعر آرمی
مرا مهر با هر دغلساز نیست / که تنبور در هر بغل، ساز نیست!
دلم میتپد چون سرای بهشت / به آواز خوبان نیکو سرشت
تو بیدار شو، این سخن خواب نیست / و امید دریا به مرداب نیست
به خویشان بگویم که بارآورند / که با قوم تحقیر، عار آورند
نه با قوم تحقیر بیگانه وار / و یا بانگ تکبیر دیوانه وار
در این میکده شعر داری بیار / میندیش بر رنج این کارزار
وگرنه برو محو کالا بشو / و سرگشته در لیک و اما بشو
پشیمانی ات نیست این، مرگ تو است / و این ساز و آواز تو، برگ توست!
مرا در جهانم یکی برگ نیست / سخن زندگی باشد و مرگ نیست
که روحم پر از شادی و زندگی / بیارد نوائی به سازندگی
و انسان بسازم از این آدمان / از عشق و همآوائی و آرمان
«شبح»بار دیگر همی گسترد / و اوهام ذهنت به خود می برد
که «دنیای بهتر»سرود خس است / تمنای سرمایه نارس است
جهان برابر بخواهیم ما / سرود برابر بخوانیم ما
تو برخیز ای داغ لعنت به چهر / به صبحی که سرخ آورد ماه و مهر
به جنگی که ما را در آن سهم باد / و پایان چالشگر وهم باد

(1) در این شعر هر کجا که نام «سرمایه» بین گیومه آمده است، مقصود کتاب «سرمایه» (کاپیتال) نوشته کارل مارکس است. 

با عشق و دوستی
زندیک

 

12 پیام ارسال شده است به "سینه قفس نیست، گلخانه است!"


  1. صفا میگوید:

    مرا مهر با هر دغلساز نیست
    که تنبور در هر بغل، ساز نیست!!!!!!!
    زیباست…هم این شعر زیبا است و هم آن نوای تنبور که وقتی چشمم را میبندم میشنوم.

  2. فردا میگوید:

    در این میکده شعر داری بیار / میندیش بر رنج این کارزار
    وگرنه برو محو کالا بشو / و سرگشته در لیک و اما بشو

    خوش گفتی زندیک عزیز. در بند بند شعرت پیام عشق و دوستی است.

  3. ستاره میگوید:

    سلام
    من یه مطلب واسه پست قبلیتون ارسال کردم اما جواب ندادین. سوالمو اینجا مطرح میکنم شاید اینو بخونینش
    من یه مدتیه این طرف و اون طرف هی میشنوم که همه به هم میگن “تو حلقم” مثلا دوستی به یه دوست دیگه اش میگه استعدادت تو حلقم و… من نمیدونم این تو حلقم که ظاهرا خیلی خیلی جدیده یعنی چی؟ معنیش خوبه یا بده؟ به نظر من که خیلی یه جوریه! اصلا نمیتونم بفهمم فحشه یا تحسین. یکمی جستجو کردم به این آهنگ شاهین نجفی رسیدم اما هنوزم نمیدونم این چه تکیه کلامیه و کجا کاربرد داره؟

  4. Zendic میگوید:

    ستاره عزیز
    پاسخت را در همان پست قبلی دادم.

  5. ستاره میگوید:

    سلام . ممنون. پاسختون رو خوندم و نظرم رو گفتم. بازم ممنون

  6. پرستو میگوید:

    سینه قفس نیست، گلخانه است… چقد زیبا و قشنگ
    بهترین قسمتش اینجاست
    مرا مهر با هر دغلساز نیست / که تنبور در هر بغل، ساز نیست!
    دلم میتپد چون سرای بهشت / به آواز خوبان نیکو سرشت
    تو بیدار شو، این سخن خواب نیست / و امید دریا به مرداب نیست
    این ابیات را صد بار خوندم، چطور میتونی حال و روز منو که باید صد تا کتاب براش بنویسم توی سه بیت بگی؟ تنبور در هر بغل ساز نیست و این همه راز زندگی منه، یه روز فکر میکردم که تنبور توی هر بغلی سازه، اما تنبور یه تیکه چوب خشکه با چند تا تار مرده، کدوم آدم اونو بغل میگیره و تبدیل به سازش میکنه؟ اون آدم تنبوره نه اون یه تیکه چوب.

  7. سوشیانت میگوید:

    در این سروده آنچه بیش از دیگر پنداره های درمیان گذاشته شده سودمند یافتم نکوهش گسارش گرایی و مال اندوزی است. شادمانم که باج های گزاف در بسیاری از کشور ها از مال اندوزان گرفته شده و در راستای برابری مردم بکار می رود.
    میدانم پنداره تو و من همسان نیست و من به سوسیال دموکراسی خشنودم و تو به چیزی فراتر از آن می اندیشی. به هر روی بگذار تا دلشاد باشیم هر دو به خواسته رومی که فرمود:
    “هر کسی از ظن خود شد یار من”

  8. Zendic میگوید:

    آنکسی کز ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من
    جوی اسرار نهان در هر نگاه / ورنه برپا ماندَ این بیدادگاه
    داستان نی بیان راز ماست / نی بیان شورش و آواز ماست
    پویشی کن در جهان رازها / ورنه بسیارند این غمازها
    «اجتماعیت»بیان آرزوست / لیک «عامیت»جهان روبروست
    اجتماعیون عامیت گرا / بسته دل بر این جهان واگرا
    آرزوها را «زمینی»میکنند / بر زمین اینها که بینی میکنند
    آرمانشهری چو پیدا کرده اند / راز «بت واره»هویدا کرده اند
    نشنو از دل، دل اسیر عاطفه است / تخته بند سینه بی عاطفه است
    از جدائی ها حمایت میکند / واله اش گردی، جنایت میکند
    نشنو از این نیمه تاریک ذهن / ژرف شو در عالم باریک ذهن
    بشنو از نی چون حکایت میکند / وز جدائی ها شکایت میکند
    چون مرا از نوع خود ببریده اند / از نفیرم عالمی نالیده اند
    اجتماعیت پیام مثنوی است / غیر از این باشد کجایش معنوی است؟
    بشنو آواز دل استاد روح / همره جانش بخوان فریاد روح
    نور حق آوازۀ الله نیست / دیدن جلادها بر ماه نیست
    جاعلان و فاسدان حق نما / جانیان جابر مطلق نما !
    بنده سازد نیمه تاریک تو / بنده هرگز ناید این زندیک تو
    مینوازم روح تو با ساز خویش / تا که ایمان آرد از پرواز خویش
    باش اهل انکثار دیدگاه / اشتراک دل به شور یک نگاه
    کاشفان مهربان شوکران / ا زخلیج فارس تا مازندران
    نور حق در اشتراک آدم است / منفرد چون نی، نوای ماتم است
    آدمی باشد چو عضو یکدگر / عضو کی رنجی تواند بر دگر؟
    «اشتراکی»باش و این آواز خوان / در دو سد شعر و سرودش باز خوان
    تا که برخیزد جهان بندگی / کهنه دنیای حقیر بردگی
    تا که نوع آدمی بر حق شود / خصم هر خنیاگر ناحق شود

    سوشیانت عزیز،
    اجتماعیون عامیون (سوسیال ـ دموکرات‌ها) با این پیشینۀ درخشانشان در جهان و با همگامی انسان‌های سوسیالیست آرمانمندی چون آلبرت اینشتین، روزا لوکزانبورگ، چارلی چاپلین، آنجلا کارتر و هزاران دیگری… و نیز با دستاوردهای بی‌نظیر خویش در کشورهای اروپائی مانند سوئد، هلند و سوئیس که این کشورها را تا نزدیکی یک آرمانشهر بر روی زمین پیش برده است، نمی‌توانند مورد انکار و بی‌توجهی سوسیالیست‌ها باشند.
    از سوی دیگر آن سوسیالیست آرمانمندی که گام به گام و شانه به شانۀ سوسیال‌ـ‌دموکرات‌ها شمشیر نزند و در ساختارهای اجتماعی سوسیال‌ـ‌دموکراتیک مانند اتحادیه‌ها، شوراها، سندیکاها و احزاب درجهت محدود ساختن ‌عنان‌گسیختگی‌های سرمایه فعالانه شرکت نجوید، در بهترین حالت یک صوفی خیالپرداز است و در بدترین حالت یک شارلاتان دروغپرداز: چنین «آرمانمندی»خیالپردازانه و ترویج منزه‌طلبی و بی‌عملی در جامعۀ امروز ایران نابخشودنی است.
    اما گمانی ندارم که سوسیال دموکراسی حتی یک گام ما را به محو مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید (یعنی محو بنیان شیوۀ تولید سرمایه‌داری) نزدیک نخواهد کرد… بیش از این گفتن اما دیگر در این اندک نمی‌گنجد.

    با عشق و دوستی
    زندیک

  9. محمدعلی میگوید:

    لعنت خدا بر روح شما و امثال شما باد که جرأت میکنید بر مثنوی تذکره بنوسید!

  10. Zendic میگوید:

    محمد علی عزیز،
    دعایت مستجاب باد که لعنت خدا و بندگان و بردگان او همیشه شادی آفرین و روشنگر راه ما است. سر نمازت هرچه از این دعاها بکنی ما را استوارتر میکنی. زنده باشی.
    زندیک

  11. کمال میگوید:

    زندیک، حیران بودم که یک کمونیست چگونه میتواند یکچنین شعری از دل و جانش بیرون بیاید؟ مگر قرار نبود که سوسیالیست ها طرفدار خشونت و اعدام و مخالفین مردمسالاری و آزادیخواهی باشند؟ ما که اینطور یاد گرفته ایم. در این حیرانی فالی بر حافظ زدم و آمد:
    مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
    کو به تایید نظر حل معما میکرد
    دیدمش خرم و خندان، قدح باده به دست
    و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
    گفتم: این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟
    گفت: آن روز که این گنبد مینا میکرد!!!

    مراقب باش عزیز دل و یار مهربان که:
    گفت: آن یار، کز او گشت سر دار بلند
    جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد!

  12. Zendic میگوید:

    گرچه آنروز چنان گنبد مینا میکرد
    دوش دیدم که یکی بتکده برپا میکرد
    راز «بت واره» در این است که آن پیر مغان
    دیگرش نیست غم آنچه تمنا میکرد
    این سخنهای مرا خوش شنوی، سری نیست
    راز او بود که اسرار هویدا میکرد
    راز «بت واره» شکستن غم حلاجی نیست
    لیک او بود که اینکار چه زیبا میکرد
    سر من در پی یار و سر تو در بازار
    بت پرستی که چنین قائله بر پا میکرد
    ساز بازار نوازند بدین شعبده ها
    یاد یارم گره شعبده ها وا میکرد
    رو بر آن جام جهانت نظری کن امروز
    کودکی در پی نان بود که آوا میکرد
    مادری تب به جگر داشت از این قصه مرگ
    پدری مشت به در کوفته غوغا میکرد
    اگر امروز من آن پیر حکیمت یابم
    لعنتش گویم اگر قفل دهان وا میکرد!
    سر بازار یهودان بفروشد دینش
    نفسی باد که آن خشم مسیحا میکرد
    یار زندیک همان کودک تشنه است، و یار
    تا سر دار همین زمزمه معنا میکرد


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *