از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

30 April
1Comment

رقصندگان نیلگون بال سبکبار

MayDay( برای روز جهانی کارگر و سرود انترناسیونال)
نوشتۀ: زندیک

بوسه ای از موج، بر آرامی و گرمی پاک سینه ساحل
و آن رنگین کمان نقش بسته
بر کف زرین بومی از شن و ماسه
و جوینده، که بودش پهنه دریا
میان خویشتن با زندگی حائل…
ز مآوای رفیقان یاد می کرد
و آن کاخی که از امید می ساخت
و آن امید را بر باد می کرد….
و جوینده که باز آرام
به پهناهای خواب آلوده ساحل
همان رنگین کمان پرتو امید شورا را
به پرگار یکی تک شاخه چوبین
به شن انگار می کرد
و غوغای دلش را جای فریاد، اینچنین میگفت
به ظاهر مطمئن، ساکت
به باطن، همچو شمشیری که از آتش برون آید
به هر ضرب ملالت بار و بی رحم و کف آلود یکی موج
که تصویر امیدش را
ز روی ماسه، سوی نیستی می برد
تیزتر، برنده تر میگشت
و این برندگی جانش می آزرد
و لیکن بازهم…
بار دگر تصویری از امید و شورش را
به بوم ماسه ها می برد
و دیگر بار این اندیشه می ساخت:
که من تصویر بر ماسه نمی خواهم!
من آن رنگین کمان می خواهم از نوری جهان آرا
که از این سوی دریا آید و
بر سوی دیگر بر زمین بنشیند و
هرگز نمیرد!
***
می اندیشید با اندوه و حسرت:
تن من خالی از جان و دل من خالی از نور است
آری!
اینچنین آرامشی، آرامش گور است
من در این آرامشم، غل بسته و بی بخت
یک زندانی زنجیر بازارم
وندر این زندان تیره،
بدترین، سنگین ترین زنجیر هایم
تن فروشی نیست
بلکه در این حجره جانفرسا ترین زنجیرهایم،
سر فروشی، دل فروشی است
چرا بیم و کدامین باک؟
در این بازی نمیبازم به جز زنجیرهایم را،
مرا نی بر حذر دارد
و یا سدی جلو آرد
هزاران لحظه مرگ آور و موهوم و وحشتناک
چنین اندیشه کرد و باز
لبخندی به لب آورد
دمی آواز گرمی بخش در دل،
که وی را باز تب آورد
چنین اندیشه کرد و باز
به یادش اینچنین افتاد
که گر تکدانه ای گندم به کف آری
و خوب اش در نظر داری
همه هستیش آن بینی
که هستی را درآن بینی
چنین اندیشه کرد و باز
یک دانه به کف آورد
همان تک دانه گندم
که گرمازائی خورشید و هستی بخشی دریا
به بایر بستر خشک علفزاران تف آورد
چو خوب اش در نظر بگرفت،
از هستی نظر بگرفت
و آن تکدانه گندم
به سیر و پوی اندیشه،
همانگه بال و پر بگرفت
و آن افسانه های خفته در جانش، فروزان شد
و این قصه ز سر بگرفت …
***
در مسیر پویش جانش
بگفت آواز با خورشید آتشدار
کای خورشید !
در این ظلمتگه نابخردی نوری بیاور
برای چیره گشتن بر تبادل های آدم وار در چهره
که در بطنش نهان، دیوی است بی چهره
که همچون سایه ای سرد و شبح وار
به دنیامان فراز است
و دنیایش به ساز است
و دلهامان ز ترس سایه اش از هر چه دلداری است، خسته است
و چشم ما ز ترس سایه اش بر هر چه بیداری است، بسته است
و ذهن ما ز ترس سایه اش بر هر چه هشیاری است، بسته است
دل بیدار و پر شوری بیاور
بیا و از درون ما
قدم نه بر برون ما
بیا بر دانه گندم،
بر این هسته
بر آنچه پایگان دانشش خوانند
بده شعله،
بزن تیشه بزن تیشه بر این دردانه بسته
که دارد در دل تاریخ انسان و زمین ریشه
و او را بر سر هستی کالا گونه اش،
داد و ستد پیشه

بزن شعله به جان بیمناکش
که ضرباهنگ تو، رقص زمین است
بیا و از درون ما
هماوا کن خرد را با جنون ما
و جان گرم خود از جام سرد ما
به ضرب تیشه ات پیکر تراشی کن
قدم نه بر برون ما
چنین آغاز کرد آن دانه گندم
پیامش را بسوی آتش خورشید
و آبی قطره های صورت دریا
و گرمای دلش را در تن خورشید می جست
و سودای جنون آمیز ذهنش را
به امواج جنون آمیز دریا
به آن رقصندگان نیلگون بال کف آلود سبکبار فریب آمیز زرین فام میگفت

بدین امید تا خورشید
بر آن ظلمتگه سرد و شبح وار سیاست های بی چهره
بتابد نور
بریزد شور در دلهای نابیدار
کند دل را، دلی بیدار و پر شور
و یا آنکه بدین امید
تا دریا زند موجی،
دهد آبی،
بیآرد قطره نابی
و از تکدانه ای که هست وی را در دل تاریخ انسان و زمین ریشه
بسازد پیکری را که همه آیندگان را روشنی، پویش
همه تاریخ را آهنگ و معناست
***
لیک خورشید فروزان گفت او را پاسخی نومید:
که من میتابم اما تابشم از تاب دلها نیست
که من میتابم و دل نیز میتابد
و لیکن نور من با نور دلها هیچ یکتا نیست
من از تابش، نی از تابم
من از نورم، نی از شورم
من آن تبعیدی مثبت گرای کنج دانشگاه
من آن نورم که در تاریکی گورم
من اما در کنار روشنی های دل بیدار،
چو فانوسی شکسته، بی رمق،
بی زار و بی نورم
من اما از دیار دل،
بسی فرسنگها دورم !
مرا در آسمانها باشدم ماوا
به جائی مملو از ترفند و ابهام و فریب و ماورائیت
به جائی مملو از شب زجه های مرگ و بوی مسجد و الله
به جائی مملو از نیرنگ
به جائی مملو از سرگیجی و وهم طفولیت
همانا نور من،
تنها همین گرماده جسم سبکباران ساحل هاست
اگر اینجا،
میان آسمان،
جائی به بالای کدامین ابر سیبی و چناری
به دنبال دل بیدار و پر شوری همی گردی
برو ای دانه خسته،
خودت را بیش از این خاطر میازار
چرا که نور دل، نوری زمینی است!
و آن شعله که چشم آواست از بیداری و پر شوری دل
همه زیبائیش را،
همه رعنائیش را
و چشم آوائیش را
به سبز سبزه زاران زمین و گرمی آتشفشانهای دل وی، وامدار است
تو در اینجا پی دُری همی گردی
که از جنس خدایان برینی نیست
اگر آگه دل و جانی
به خود دانی
که کان دُر مطلوبت،
به جز خاک زمینی نیست
پس برو ای دانه گندم،
برو خود را به درگاه خدایان،
بر در مسجد،
به جولانگاه دیوان و اجانین و فرشته بال مرغان بهشتی
بیش از این خاطر میازار …
***
نیز… از سوی دگر، بار دگر هم
بگفت او را خروشان موج دریا پاسخی نومید
که من موج خروشان تحرک های بی تفکیک و تبیین ام
که من دریای جوشان سیاست های بی تدقیق و تدوین ام
که من کینه ستان خلق ام و تیشه به جان مستبدان شه و دین ام
و اما تو …
اگر در سر هوای تیشه بر آن پیکری داری
که ابراهیم را از بطن خاموشش بدر آری
اگر وضعیت موجود جانت را بفرساید
چو زنجیری که باشد بر فراز شانه ات باری
اگر یکسر
رفیقانت تو را حمال پندارند
و با بازوی تو داد و ستد دارند
و بی سامان همی گشتی از این حمال پنداری
اگر جانت پذیرای غل و زنجیر ها ناید،
اگر تابش نمی آری …
و گر آنقدر مجنونی
که گوئی پاسخ موج خروشان را
به جان خویشتن، آری
برایت گویم آن قصه …
برایت گویم افسانه،
از آن تکدانه گندم که روزی بود بیگانه
به بند مقتدر دیوی که بودش در کنار خانه ات، خانه
همان دیوانه سر، سالار دیوان، غول دیوانه
که روزی خانه اش
زین سوی هستی بود تا آنسوی سامانه
بگفتا دانه بیدار و بی سامان بدو، آری! …
… و ناگه وی به هر موجی
چنین آغاز کرد آواز
به آوازش همه مرغان دریائی به رقصی در میان جوشش و پرواز …
***
همی گویمت با نشانها فسانه
از آن دیو یکتا که بودش کرانه
از این سوی هستی بدان سوی خانه
همی قصه گویم از آن انقلابی
که طوفانی از شور بود و سرابی
سرابی ز نور و سرابی زهستی
سرابی ز رویای نقش برآبی
ز آشفته شور و ز آشفته تابی
ز آشفته ذهن و ز آشفته خوابی
چه خوابی!
چه آشفته خوابی
سیاه و مشوش
ز سودای مرگ و ز سرداب آتش
ز آتش به جانی، ز آتشفشانی
ز آتشگرانی، ز آتش جهانی
ز آتش فرازی، ز آتش فرودی
ز آتش سرشتی ز آتش وجودی
ز آتش کمانی، ز آتش زمانی
ز آتش کمینی، ز آتش زمینی
ز آتش پیام و ز آتش درودی
ز آتش قیام و ز آتش سرودی:
که بر خیز ای داغ لعنت به چهره!

چه آشفته خوابی، سیاه و نفس گیر
ز سودای «نازی» به جنگی جهانگیر
ز غوغای مرگ و ز شب ناله تیر
از آن «آریائی»، بدین «بوق تکبیر»
از آن طبل غازی، بدین تازیانه!
از آن ماردوش و از این مار مهره
و «مه» که «امام»ی گرفته به چهره
امام فریب و دغل، رمل و سحره

تو برخیز کای داغ ننگ است رویت
تو برخیز کای بردگی روی و سویت
تو برخیز ای داغ لعنت به چهره!

چنین گفت دریا ز کوران تقدیر
از آن سر به دار و ز تن پاره تیر
از آن تیرباران خوبان و زشتان
ز تقدیر سازان و ویژه سرشتان
از آنان که در مسلک سرخ خوئی
نکردند در تیرها صرفه جوئی
از آنان که نام ستاره گرفتند
و از دانه هاشان کناره گرفتند
چنین گفت دریا بسی عالمانه
چنین گفت با راز و رمز و ترانه
بگفتا بدان دانه از شور جانش
به یکسر همی جوهر داستانش،
که ای دانه خویش بیگانه برخیز
از این حجره تنگ و دیوانه برخیز
چو امید داری به والاترین اوج
بپرهیز از این داستان کف و موج
ز ماهیت خُرد خویشت گذر کن
به والائی نوع خویشت نظر کن
بشور از زمین این زمینهای آتش
به این خانه ها بوی پاک سحرکش
بر این بیشه زاران گرگان مردم
بیفشان شراب و یکی نان گندم
تو آن گندمی، از تو جانها بروید
مده دل به خورشید اگر شعله جوید
تو آن گندمی، بوی گندم بیفشان
مخور غم ز نومیدی موج جوشان
تو بوی زمینی، زمین خانه ات راست
ز بوی زمین، رویش آدمی راست
تو نی هسته ای، هسته آرمگه توست
تو نی دیوی، آن دیو اگر بر ره توست
ز هسته برون آی و گردن بیافراز
و هژمونی خویش بر هستی انداز
بخوان از تمنای جان و توان ات
بگو بر همه گوهر داستانت:
به دنیا که این داغ ننگ است رویش!
به دنیا که این بردگی روی و سویش!
که برخیز ای داغ لعنت به رویت!
که برخیز ای داغ لعنت به چهره!
***

بوسه ای از موج
بر آرامی و گرمی پاک سینه ساحل
و آن رنگین کمان نقش بسته
بر کف زرین بومی از شن و ماسه
و جوینده، که بودش پهنه دریا میان خویشتن با زندگی حائل…
ز مآوای رفیقان یاد می کرد
و آن کاخی که از امید می ساخت
و آن امید را بر باد می کرد
و جوینده که باز آرام
به پهناهای خواب آلوده ساحل …
ولی دیگر ولی اینبار…
به جای تکه چوبی …
جای آن رنگین کمان ماسه ای اما …
دانه ای گندم به دست خویش
وندر آن افسانه ها که رفت و بشنیدی
غرق حیرت،
پر ز تب، تشویش
و آن تکدانه گندم
به دست خویش بفشرد
ز دل تشویش بیرون کرد،
ساکت شد،
دل آرام و نفس بفسرد
و آن تکدانه گندم،
به جای گرمی خورشید
به دست گرم جوینده
و گرمای دلش تابیدن آورد …
و جای قطره دریا
به جام قطره اشکی ثمر آورد
ز دل افسانه بیرون کرد و از آیینه ها پر شد
بزد زرین نگاهی از سر آگاهی و
زرینه رقصی بر سر ساقه
و زرین ساقه اش از دانه ها پر شد
همه تکدانه هائی پر ز شوق زندگی، مستی
همه جوینده هستی،
همه همپویش و همسو
بسوی خویش آگاهی
همه لیکن، تک و نامی
چه نایکسان!
همه یکتا و دردانه!
***
باری …
از آن تک ساقه زرین
بسوی بوی گندمزارهای دشت تابستان،
کمی راه است!
که شاید لحظه ای، روزی
و شاید صد هزاران سال انجامد
چه فرقی دارد اما از برای جان جوینده،
میان لحظه ای، روزی
و یا صدها هزاران سال پیشامد
اگر بینی که هر تکدانه گندم،
بسان ساقه شوریده ای بوید
و با گرمای دست و قطره اشکی،
همی روید
و این رویش
بسوی بوی گندمزار تابستان عالمگیر
ره پوید
برای او که در هر دانه گندم،
دل آگه، بوی گندمزار می جوید
چه باک از ساعت و تقویم،
اگر راهش، معادل با هزاران سال میگوید

که وی می بیند اندر جان هر تکدانه ای، آری!
نسیم و بوی گندمزار بنهفته است!
و در دلهای گندمزار فرداها،
بسی امید بشکفته است
و پیشاهنگ مردان سحرخیز
که از آوازشان، هر دانه ای ره سوی بیداری بیابد:
که ای برده مرا شوریده خاطر،
به جنگ زندگی یا مرگ، برخیز!
که ای خورده به چهره،
صد هزاران بار داغ ننگ، برخیز!

برخیز ای داغ لعنت خورده، دنیای فقر و بندگی
شوریده خاطر ما را برده، به جنگ مرگ و زندگی

 

یک پیام ارسال شده است به "رقصندگان نیلگون بال سبکبار"


  1. شمع روشن میگوید:

    همانگونه كه گفتيد:
    و دلهامان ز ترس سایه اش از هر چه دلداری است، خسته است
    و چشم ما ز ترس سایه اش بر هر چه بیداری است، بسته است
    و ذهن ما ز ترس سایه اش بر هر چه هشیاری است، بسته است

    به اميد روز دلداري، بيداري و هوشياري


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *