از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

14 October
5Comments

از خشم چون مسیحا

Hafezالا یا ایها الساقی ادرکأسا و ناولها
بگو حافظ، بیفروز آتش خاموش جانم را
و دانی که مرا شوریده می‌آری به طوفانی
که می‌گیرد ز من تاب و توانم را
و دورم می‌کند از جمع بی‌مقدار و بی‌ترغیب ‌کم‌باران ساحلها
همین دلمرده محفلها
در این بیگانه‌خانه روی دلداری نمی‌بینم،
دل بیدار شیدامست هشیاری نمی‌بینم،
نوای زخمه بر تاری نمی‌بینم
دگر یاری نمی‌بینم
نمی‌بینم دگر یاری …
باری …
«گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید»
گفتم ز سوز عشقم افسانه‌ها نویسند
گفت از خیال خامت، افسانه در سر آید!
گفتم که یار تنهاست، بر حال او بگریم
گفتا ز گریۀ تو، او را ثمر نیاید
گفتم که رهبری نیست تا راه خود بدانم
گفتا به چهرۀ ماه جلاد ابتر آید
گفتم مدد کند یار ماتم ز دل بروبیم
گفتا تو خود مدد کن تا یار دلبر آید
گفتم توانگران را کی درد آدمی بود؟
گفتا نه شاه و مالک هرگز توانگر آید
گفتم توانگری چیست جز ثروتی به ارقام
گفتا که «ثروت» آن نیست کو بیش و کمتر آید
گفتم که «کار» حبس است در قتلگاه ثروت
«بت‌واره» هر ستیزی، از راه دیگر آید
«بت‌واره» را شکستن، گفتا که سرسری نیست
رو راه دیگر آموز تا «کار» برتر آید
گفتم که دوری تو جانم به لب رسانده
گفتا بخواب زندیک، تا دل به باور آید
تا لعل و کهربایش، یکپاره اخضر آید
یکپاره ابهر آید، یکپاره گوهر آید
گفتم جهان رؤیا دنیای عاقلان نیست
گفتا که عاشق آنست، بی عقل و بی سر آید
گفتم به روی عقلم در را نمی‌‌گشایند
گفتا بکوب در را تا جان ز تن درآید!
گفتم که ماهرویم ما را نمی‌پسندد
تنها تر از همیشه، بی‌یار و یاور آید
گفتا که خودپسندی رسم دلاوری نیست
خود را ز پیش بردار، او نیز بهتر آید
گفتم که رهبرم شو تا راه دل بجویم
گفتا که راه دل را، هرگز نه رهبر آید
گفتم که شب‌پرستان، دست هزار دستان
پیمانه را شکستند تا صبح بر نیاید
گفتا که ماهروئی، در دست او سبوئی
گلچهر صبح‌خوئی، در راه یاور آید
هر بیش روزی آید، تا خوار و کمتر آید
تا خار در گلستان، از لاله برتر آید
آن قصه‌ها سر آمد، این قصه آخر آید، وین غصه هم سرآید…
در انتظار یاری، در خون سرخ جاری، از خشم چون مسیحا
شب را به صبح آریم، دندان به خشم خاریم، دلواپسیم و زاریم
تا «شام آخر» آید …

 

تقدیم به همۀ دلواپسان گونۀ آدمی، که از زاری و خشم دندان به جگر میفشرند
با عشق و دوستی
زندیک

 

5 پیام ارسال شده است به "از خشم چون مسیحا"


  1. مینا میگوید:

    کدوم دله عاشق این شعرو گفت یکدفعه؟!
    سوختم. ترکیدم از گریه، احسنت به روح قشنگت!

  2. tanhaye shab میگوید:

    گفتم که رهبری نیست تا راه خود بدانم
    گفتا به چهرۀ ماه جلاد ابتر آید
    امیدوارم روزی بیابد که مردم ایران دیگر قیافه جلادشان را روی چهره ماه نبینند. دستتان دردنکندشعر زیبائی است.

  3. لیلا میگوید:

    گفتم جهان رؤیا دنیای عاقلان نیست
    گفتا که عاشق آنست، بی عقل و بی سر آید
    گفتم به روی عقلم در را نمی‌‌گشایند
    گفتا بکوب در را تا جان ز تن درآید!
    بسیار زیبا گفتی ای استاد حقیقت جو!

  4. فردا میگوید:

    گفتم که شب‌پرستان، دست هزار دستان
    پیمانه را شکستند تا صبح بر نیاید
    گفتا که ماهروئی، در دست او سبوئی
    گلچهر صبح‌خوئی، در راه یاور آید
    هر بیش روزی آید، تا خوار و کمتر آید
    تا خار در گلستان، از لاله برتر آید

    ممنون که مرا یاد آور امید کردی. شعر پر محتوا و با وزن بسیار زیبا. پایدار باشی

  5. Martin J Potter میگوید:

    Hello there, I found your blog via Google at the same time as looking for Persian poetry, your website came up, it appears great. I’ve bookmarked it in my google bookmarks.


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *