از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

04 August
4Comments

ماهی سیاه کوچولو

ماهی سیاه کوچولونوشته: صمد بهرنگی
ترجمه به شعر: زندیک

توی یک برکۀ آب
توی یک دنیای دور
توی یک دنیای بیزار و غریب و ناجور
که همین دنیای ماست:
یکی بود یکی نبود
یه ماهی سیاه کوچولوئی بود
که توی خونۀ کوچیک خودش، از خز و سنگ سیاه
کنار مادر مهربون خود،
کار و زندگی می‌کرد
جویباری که از اون دیوارای سنگی کوه، بیرون می‌زد
و ته درۀ کوه روان می‌شد
یه روزی گفت که من خسته شدم
«اینهمه آمد و شد برای چی؟
اینهمه کار و تلاش و خستگی برای کی؟
میشه تو آخرشو بهم بگی؟»
مادرش گفت منم خسته بودم، وقتی که جوون بودم
فکر میکردم که همه راهارو روم بسته بودن
ولی دیدم همگی بهم میگن
جوی ما اول و آخر که نداره، هیچی
اینجا هم که خودمونیم، چه میدونم که کجاست؟
نمیدونم آخرش میره کجا
میگن آخر نداره
جستجوی آخرش کلی بلا شاید سرمون بیاره
کوچولو گفت: مامان، اینکه اینها همگی با هم میگن
همه‌اش بهانه است
من میخوام آخر جوبو بدونم
من میخوام آخر جوب،
برسم به موجای خوب و قشنگ
اونجا آواز بخونم
نمیخوام ماهی باشم، من میخوام «ماهی» بشم
من میخوام با ماهیای دیگه همراهی بشم
عاشق روی گل ماهی بشم
من میخوام معنی راه، توی بیراهی بشم
من میخوام معنی ایمان دل و زمزمۀ آهی بشم
من میخوام راهی بشم…
ماهیا جمع شدند
کوچولو رو دوره کردن، همۀ پیر پاتالا
اون ملنگای خل و سر به هوا
بش میگفتن که نرو
یکیشون اومد جلو
گفت اگر عالِم و فیلسوف شدی تو
پس بدون که زندگی
هیچی نیست، جز طلب نون و پلو
مگه اینجا عیبی داره؟ که میخوای فرار کنی
چرا تو نمیتونی، یه لحظه تو برکۀ آب
بشی ساکت، یه جائی قرار کنی؟
کوچولو حرفی نداشت با جمع این پیر پاتالا
پیش خود گفت: کی گفته که میخوام فرار کنم؟
نه، نمیخوام فرار کنم!
من میخوام «ماهی» بشم،
برم و معنی ایمان دل و زمزمۀ آهی بشم…
پس برم، راهی بشم
گفت دوستان، به امید دیدار!
***
وقتی از آبشار غرنده گذشت
افتادش تو برکۀ بزرگ آب
کنار اونهمه کفچه ماهیا
اولش نمیدونست چیکار کنه
همه کفچه ماهیا، به کارای کوچولو میخندیدن
«تو کی هستی؟
از کجا اومدی تو؟
ریختشو باش! این دیگه چه موجود عجیبیه؟»
کوچولو گفت:
«سلام، شما اسمتون چیه؟»
یکیشون گفت که ما،
همه کفچه ماهیای خلفیم
همه زیبا و پر اصل و نسبیم
پر ناز و کلکیم؛ توی این دنیا تکیم!
کوچولو گفت شما
همه خودپسند و نادان هستین
دست کم فکر کنید
خارج از این برکه، بیرون از این آبا
چه چیزای دیگه‌ای شاید هست
همتون نشسته‌این دست روی دست
بیائین تا برویم
بی‌دل و عاشق و مست
تا ببینیم توی دریا چی هست
کفچه‌ ماهیا همه ترسو بودن
همشون پخش و پلا، هر سو بودن
همشون پر از بسی اصل و نسب
همشون در پی بازار و کسَب
یکیشون هم نیومد سؤال کنه، چی اونجاست
همشون گفتن که: کوچولو سر به هواست
اینکه ما نمیتونیم راهی بشیم، همه‌اش کار خداست
جستجو مال ما نیست
عاشقی از ما جداست
کوچولو گفت دوستان، به امید دیدار!
***
رفت و رفت تا به یه خرچنگی رسید
گفت خرچنگ: کوچولو بیا جلو!
کوچولو گفت می‌رم به جستجو
نمی‌خوام شکار بشم به دست تو
گفت خرچنگ: چرا شکار بشی؟ کی میخواد شکار کنه؟
اینهمه بدبین و ترسو تو نباش
اینهمه تو جستجوت ویلون هرسو تو نباش
کوچولو گفت که من ترسو و ویلون نیستم
ولی عقلم میگه که
به تو اعتماد کردن غلطه
بم میگه این خرچنگ، شکار کردن بلده!
دوباره رفت و رسید
به یه دونه مارمولک
یه دونه مارمولک زیرک و دانا و کلک
یواشی گفت سلام
ای خانومه مارمولک
بم میگن اینجاها هست، مرغ پست ماهیخوار
مرغ سقا هم هست
تو میدونی که همینجا هم هست؟
مارمولک گفت اینجا، مرغ ماهیخواری نیست
ولی اون سقائک ظالم و پست
دیدمش، اینجا هست
دیدمش اون بالادست
که با اون کیسۀ زشت خودش
دنبال ماهی‌ریزا می‌گرده هی
می‌گیره ماهیارو، می‌ره شکار پی در پی
کوچولو گفت: اگه شکار بشم
توی کیسه برم و شکار بی‌فرار بشم
راهی هم هست که زنده بمونم؟
نمیخوام بمیرم و دریا ندیده، زار بشم
مارمولک گفت آره هست
بت می‌دهم یه خنجر تیز و قشنگ و خوش‌دست…
تا بری به جنگ اون سقای پست
***
وقتی ماهیا همه با هم باشن
نشینن زار بزنن گریه کنن، یه‌دفه با هم پاشن
وقتی افتادن به تور
وقتی افتادن به تور ستم و ظالم و زور
می‌تونن باهم دیگه کاری کنن
نشینن با همدیگه زاری کنن
بشن آواز دل و قصۀ بیداری کنن
بکش تور ستم رو همگی به یک طرف
بشن آزاد و رها،
عشقو طلبکاری کنن
***
رفت و رفت تا که رسید به جمع اون ماهی ریزا
بهشون گفت که می‌رم آخر جویبارو پیدا بکنم
برم و کاری برای دل شیدا بکنم
برم و خودم رو پیدا بکنم
برم و «ماهی» بشم، ماهو تماشا بکنم
ماهی گفت: ماه قشنگ!
تو رو خیلی دوست دارم
کاش همیشه باشی و بتابی و ماه دلم بمونی تو
ماه گفت: نور من از خودم که نیست
نور من نور همون آفتاب زیبا و قشنگ
که روزا رنگ به رنگ
می‌تابه تو کوه و دریا و درخت و آب و سنگ
***
صبح که شد، ماهی سیاه کوچولو
دید که اون ماهی ریزا
چند تاشون اومدن و شدن به راهش همراه
میکشن از ته دل صدای آه
که هنوز می‌ترسیم از سقای پست
که همین دور و ورا جایش هست
کوچولو گفت: آهای ماهی ریزا
اینهمه فکر و خیال و ترس و ناله نکنین
راه بیفتیم میریزه ترس ما هم
اگه باشیم همیشه ماها با هم…
اما یکهو همه‌جا تاریک شد
دستۀ کوچیکشون اسیر اون کیسۀ تنگ و خفه و باریک شد
***
ماهی ریزا گریه کردن برای حضرت سقا همشون
که آهای حضرت سقای عزیز!
مارو آزاد بکن، تقصیر ما نیست به خدا
این سیاه کوچولو کرده ماهارو بیراه
هی میگه باید بریم رها بشیم از ستم ظلمتگاه
تقصیر اونه به جون آقا
رحم کن حضرت سقا سقا!
کوچولو گفت شما دیوونه‌ها
فکر کردین سقا، معدن رحم و بخششه؟
فکر کردین نمیدونه که شکار ماهیا و اینهمه ظلم و ستم‌ها کارشه؟
فکر کردین تو دلش رحم و مروت هم هست؟
مهربانی و شفقت تو دلش پیدا میشه؟
ماهی ریزا گفتن: ما کوچولو رو میکشیم!
تا شما از هممون راضی بشین، حضرت سقا سقا!
خندۀ بلندی کرد حضرت سقا، گفتش:
باشه من موافقم!
کوچولو گفت که این حرفشو باور نکنین
اون داره دروغ میگه
میزنم من خودمو به مردن و شما بگین
که ما کشتیم کوچولو رو، تا ببینین که چی میگه به شما
نکنه فکر کردین کلی مدال و جایزه حاضر داره
همشو یکدفه میده به شما؟
ماهی ریزا گفتن: حضرت عالی سقا
ای نماینده محبوب خدا!
کوچولو مرده دیگه
اونو کشتیم ما، گول مرگ رو خورده دیگه
ناگهان حضرت سقا خندید
گفت پاداش بزرگی دارین:
همتونو قورت میدم
تا برین تو شکمم، گردش و تفریح بکنین!
ماهی ریزا همشون خورده شدن
همشون جایزۀ کارشونو گرفتن و ماهیای مرده شدن
اما ماهی کوچولو
خنجرش رو برکشید و کیسه سقای پیرو پاره کرد
میدونست که اون کیه
میدونست که خنجر تیز و قشنگ
تنها راهیه که با سقای پیر، میشه راه و چاره کرد
اون نمایندۀ نیرنگ و ریا
اون نمایندۀ محبوب خدا!
***
رفت و رفت تا که رسید به جائی که
آب خوشرنگ و گوارائی داشت
نداشت انتهائی که
به یه دستۀ بزرگ از ماهیا رسید و گفت:
رفقا! اینجا کجاست؟
یکیشون گفت سلام
به جهان خوش اومدی!
اسم اینجا دریاست!
راز «ماهی» شدن اینجا با ماست
اگه با ما بشوی، ماهی از ما بشوی
راه تو، راه دل و عشق و حقیقت شده است
نور تو بی‌همتاست
خلاصه ماهی سیاه کوچولو
توی گردش تو همین فکرا بود
«زنده بودن زیباست…، مرگ هم آسونه
مرگ حقه ولی این مهمه که
مرگ تو کدوم اثر رو می‌گذاره
روی زنده بودن بقیۀ اون ماهیا»
تو همین فکرا بود که یکدفعه
شد اسیر نوک منقار دراز ماهیخوار
به چشش دید همون چهرۀ مرگ خوار و زار
گفت: مرغ ماهیخوار!
من از اون ماهیای خاص‌ام که
تا بمیرم تن من، پر زهر و سم میشه
خوردن من دیگه ممکن نمی‌شه
ماهیخوار حرف اونو شنید و زود قورتش داد
ماهی سیاه ما
توی این دنیای رنج و آه ما
توی ظلمتکدۀ تباه ما
خنجرش رو برکشید
جان به کف گرفت و پیمانۀ عشقو سر کشید
تو دلش گفت که ماهیای خوشخیال و خام
که پر از ترسینو و مست و منگید
حالا وقت ترس نیست
حالا باید جنگید! …
جنگشون ادامه داشت
تا که مرغ ماهیخوار
دادی از درد کشید
همه چی رو به چشش دید و ندید
ماهیا از شکمش رها شدن
راهی روشن آبها شدن
وقتی مرغ ماهیخوار
مرد و ماهیا همه رها شدن
منتظر موندن و بی‌صدا شدن:
پس کجاست ماهی سیاه کوچولو؟…
تا به امروز دیگه
هیچکسی ماهی سیاه کوچولو رو ندیده
***
بین اینهمه هزار ماهی ریز و کوچولو
همه شب بخیر گفتن، رفتن
همشونو خواب برد
قصۀ سراب برد
اما یک ماهی سرخ کوچولو
هرچی کرد خوابش نبرد
پیش خود میگفت که: پس دریا کجاست؟
من میخوام «ماهی» بشم
من میخوام معنی راه، توی بیراهی بشم
من میخوام معنی ایمان دل و زمزمۀ آهی بشم
من میخوام راهی بشم…
***
صمد بهرنگیآره، می‌خونه صمد
همۀ اینهارو می‌دونه صمد
نمیخواد تو رو از اون «لولو» بترسونه صمد
نمیخواد دل کوچیکت رو بلرزونه صمد
اون میخواد «ماهی» بشی
اون میخواد معنی ایمان دل و زمزمۀ آهی بشی
اون میخواد راهی بشی
که بشی مثل خودش عاشق و دیوونه، صمد
آره، ترس «لولو» رو از دل تو
داره می‌رونه صمد
از غم و درد توئه، که پریشونه صمد
داره آواز رهائی با تو می‌خونه صمد
یه معلم، توی این خونۀ ویروونه صمد
تا که این دنیای بیزاری بیگانه به پاست
آره، از اینجا تا دریاست که می‌مونه صمد
توی ژرفای دل ماست که می‌مونه صمد
آخر قصه رو می‌دونه صمد
عشقو می‌خونه صمد…
21 آبان 1391
با عشق و دوستی
زندیک

 

4 پیام ارسال شده است به "ماهی سیاه کوچولو"


  1. لیلا میگوید:

    محشره! من یه ماهی سیاهه کوچولو دارم و ممنونم از بودنش توی زندگیم!

  2. فردا میگوید:

    من میخوام راهی بشم…
    من میخوام ماهی بشم
    من میخوام داد بزنم؛ دریا کجاست
    من میخواهم راهی بشم…
    ماهی بعدی بشم

    ممنون صمد، ممنون زندیک، ممنون ماهی سیاه کوچولو

  3. ماهی میگوید:

    وقتی زیبائی ماهی سیاه کوچولو به شعر می پیوندد، وقتی شاعری اینگونه پر از عاطفه و عشق دوباره این داستان را زنده میکند، وقتی از خواندن این شعر اینگونه گریه میکنم، مثل فردا میگویم: ممنون صمد، ممنون زندیک، ممنون ماهی سیاه کوچولو

  4. feri151 میگوید:

    حظ وافر بردم برادر


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *