از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

21 November
0Comments

نقد «یک دنیای بهتر» (قسمت پنجم)

حکمتیسماز انتشار چهار بخش نخست «نقد یک دنیای بهتر» چندین ماه گذشته است، و در این مدت از تمامی نازک‌اندیشان و نظریه‌پردازان «حکمتیست» و «کمونیسم کارگری» همان پاسخی را دریافت کرده‌ام که دقیقاً انتظارش را داشتم: یعنی سکوت مرگبار و گهگاهی متلک‌های سخیف.
علی‌رغم اینکه مجموعۀ مقالات «نقد یک دنیای بهتر» در بسیاری از سایت‌های دیگر چپ ایرانی منتشر شده است و یکی از پرخواننده‌ترین مطالب وبلاگ زندیک است؛ در حالیکه روزانه حدود صد تا صد و پنجاه خواننده، بیشتر از ایران، سپس ایالات متحده و آلمان، این مجموعۀ مقالات را می‌خوانند؛ حتی یکی از سایت‌ها، وبلاگ‌ها، انجمن‌ها و بنیادهای اینترنتی، واحدهای حزبی و خبررسانی «یک دنیای بهتر» حتی کوچکترین اشاره‌ای به‌وجود این مجموعۀ نقد از خود بروز نداده‌اند.آنهم وقتی‌که تمامی قلم‌پردازان این مجامع و وبلاگ‌ها و تارنماها، آنچنان «دست به نقد»شان عالی است که اگر دو اتومبیل در میدان فردوسی با هم تصادف کنند، چندین اطلاعیه و نقد منتشر می‌کنند و زمین و آسمان را «محکوم» می‌سازند.
اما حال که «یک دنیای بهتر»، یعنی پایه و اساس نظری و عملی تمامی جریانات وابسته به «حکمتیسم» و «کمونیسم کارگری»، اینچنین مورد بررسی طولانی، دقیق، علمی و کلمه به کلمه قرار گرفته است؛ گویا این اصلاً موضوعی نیست که هیچ عکس‌العملی، هیچ اشاره‌ای و یا هیچ اقدامی به انتشار آن را نیازمند باشد. چه توقع دیگری داشتیم؟
قسمت اول این نوشته اینگونه آغاز شد: «هرچه بیشتر به «یک دنیای بهتر» دل ببندیم و آنرا راه نجات بشریت و انقلاب سوسیالیستی طبقۀ کارگر ایران و یک پلاتفرم بی عیب و نقص برای اتحاد نیروهای سوسیالیست ایرانی بدانیم، دنیای جهنمی‌تری برای خود می‌آفرینیم: جهنم به معنای واقعی کلمه، مانند سیاهچاله‌‌ای قرون وسطائی در فضای مسموم تنهائی، سازمان‌ناپذیری، ناباوری، عدم ارتباط با طبقه و سوءتفاهم. جائی خالی از حضور اندیشه و سازمان، خالی از خرد انقلابی و خالی از حکمت.»
پس در این جهان خالی از حکمت، یعنی در همین جهان سکوت مرگبار، «یک دنیای بهتر» را با دقت بیشتر بخوانیم و آنرا با عزم جزم‌تری به‌نقد جمله به‌جمله و واژه به واژه بکشانیم. می‌دانم که این نوشته‌ها برای طبقۀ کارگر ایران به یادگار خواهد ماند، و آنهایند که خوانندگان واقعی این نوشته‌اند، و روزی نقادان عملی و حقیقی «یک دنیای بهتر» خواهند بود:
ارکان سرمایه داری
جامعه معاصر بدون شک جامعه پیچیده و مرکبی است. میلیاردها انسان در روابط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی گسترده و متنوعی در فعل و انفعال دائمی با یکدیگر قرار گرفته اند. تکنولوژی و تولید ابعاد غول آسایی یافته اند، حیات فکری و فرهنگی بشر امروز، همچنانکه مسائل و مصائب او، وسیع و متنوع است. اما این پیچیدگی ها صرفا حقایق ساده و قابل درکی را که مبنای اقتصادی و اجتماعی جهان سرمایه داری را تشکیل میدهد از نظر دور میدارند.
در جهان واقعی و به‌دور از این تخیلات پوچ و صوفیانه، آیا به‌راستی «پیچیدگی»های یک شیء یا رویداد می‌تواند «حقایق ساده» آن‌را از نظر دور بدارد؟ ابتدا یک شیء را در نظر بگیریم: یک صندلی؛ که ارزش مصرف آن، یعنی همان سودمندی آن، اینست که یکنفر کمابیش به‌راحتی می‌تواند روی آن بنشیند. ملموس بودن و قابل مشاهده و استفاده بودن صندلی، البته به این معنی نیست که صندلی خود موجودی ساده است. بدیهی است که در پس سادگی صندلی، چه پیچیدگی تولیدی ژرفی از کار هنرمندانۀ نجاری و چوب‌بری نهفته است (اگر فرض کنیم که صندلی ما یک صندلی چوبی باشد) بنابراین سادگی همیشه ناظر بر پیچیدگی است و نه بر عکس. از آن مهمتر اینکه هرچقدر از شکل مرکب اشیاء (مانند ترکیب صندلی) به شکل عنصری اشیاء (مانند عناصر تشکیل دهنده پیکر صندلی) نزدیک‌تر شویم، بررسی ما تخصصی‌تر و پیچیده‌تر خواهد شد.
در مورد بررسی علمی رویدادها نیز همینگونه است؛ عبارت نخست کاپیتال: «ثروت در جوامعی که در آن شیوۀ تولید سرمایه‌داری حکمفرما است، به شکل انبوهی از کالاها نمایانگر می‌شود؛ هر کالا شکل عنصری آن به شمار می‌رود؛ بنابراین بررسی ما از بررسی کالا آغاز می‌شود» به‌طور تمام و کمال بر بررسی شکل عنصری آنچه که انبوهش ثروت را نمایانگر است، یعنی کالا، در پیچیده‌ترین شکل بررسی ممکن، نظارت دارد.
درست برعکس؛ میلیاردها انسان بر روی کرۀ زمین در روابط بسیار سادۀ اقتصادی، اجتماعی و سیاسی با یکدیگر به مبادله و داد و ستد مشغولند. مالکیت خصوصی رابطه‌ای بسیار ساده، محسوس و ملموس است و نظارت و پاسداری اجتماعی و قانونی از آن نیز به‌همین سادگی است.
اگر مارکس توانسته است که وارونگی این ساده و ملموس بودن روابط انسانی را در بررسی‌ای به‌غایت پیچیده اما به‌زبان قابل فهم برای کارگران، بیان نماید، یعنی همان بررسی تاریخی تئوری ارزش که ساده و ملموس بودن این روابط را ماحصل «وارونگی، سحرآمیز بودن و جادوصفت‌بودن» این شیوۀ تولید معرفی می‌کند؛ این به‌هیچ‌وجه بدین معنی نیست که تئوری ارزش مفاهیمی ساده و برای همگان قابل درک هستند.
آنچه که همگان با خواندن کاپیتال در می‌یابند زبان قابل فهم و توأم با زیبائی‌های استعاره‌ای و کلامی است. اما آنچه که همگان (از جمله نویسندۀ یک دنیای بهتر) از خواندن کاپیتال در نمی‌یابند، اینست که مفاهیم تئوری ارزش به‌هیچ‌وجه به‌‌زبان قابل لمس و محسوس زندگی روزمره، یعنی همین روابط زندگی وارونه و جادوصفت، قابل ترجمان نیستند، مگر به یک شرط؛ اینکه خوانندۀ کاپیتال خود فروشندۀ نیروی کار باشد.
در هر شرایط دیگری (از جمله شرایط معیشتی و اجتماعی نویسندۀ یک دنیای بهتر در زمان نوشتن متن آن) درک و فهمی که از تئوری ارزش مارکس حاصل می‌شود، درکی انتزاعی؛ انتزاع در انتزاع، از مفاهیمی است که در هیچ گام معین حیاتی در زندگی، قابل امتحان و تجربه نیستند. و آن مفهومی که قابل تجربه نیست، یعنی انتزاعات ذهنی را در دستگاه انضمام مادی و ملموس حیات به بوتۀ آزمون و خطا نمی‌سپارد؛ منشاء پیدایش «اعتقاد» به جای تجربه و «افکار پوچ و صوفیانه» به جای بررسی علمی است.
بگذارید ببینیم که این «اعتقادات» ساده‌انگارانه و تقلیل‌گرایانه از تئوری ارزش مارکس به‌کجا می‌انجامد:
اساس نظام سرمایه داری نظیر هر نظام طبقاتی دیگر، استثمار تولید کنندگان مستقیم است، یعنی تملک و تصاحب بخشی از محصول کار و تولید آنها توسط طبقات حاکم. ویژگی هر نظام اجتماعی در ادوار مختلف در طول تاریخ در روش خاصی است که در هر یک از آنها این استثمار صورت میگیرد. در سیستم برده داری نه فقط محصول کار برده، بلکه کل وجود او به مالک وی تعلق داشت. برده برای مالک کار میکند و در مقابل توسط او زنده نگاهداشته میشود. در نظام فئودالی رعیت بخشی از محصول خود را به مالک و ارباب تحویل میدهد و یا ساعات و روزهایی را برای او بیگاری میکند. استثمار در نظام سرمایه داری بر اساس کاملا متفاوتی استوار است.
اکنون آغاز می‌کنیم که ببینیم آن برخورد ساده‌انگارانه با تئوری ارزش، به شعارهائی منجر می‌شوند که از بررسی علمی و تجربی از جهان سرمایه‌داری، یعنی همین جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، تهی هستند. اگر باور داشته باشیم که معنی واژۀ «اساس» بر قوائمی دلالت دارد که یک ساختار یا چهارچوب بر آن استوار و پایدار است، اساس نظام سرمایه‌داری نه استثمار تولید کنندگان «مستقیم»، بلکه رابطۀ مبادلۀ کالائی است؛ رابطه‌ای که به‌واسطۀ عینیت مالکیت خصوصی، به‌تمامی زوایای آشکار و پنهان این شیوۀ تولید تعمیم داده می‌شود و در این ساختار (تقریباً) هر چیزی را قابل مبادلۀ کالائی می‌سازد.
در پس این رابطه، آنچه که یک سرمایه‌دار منفرد از جهان می‌خواهد، بقای خویش به‌عنوان سرمایه‌دار، یعنی ادامۀ تمتع از امنیت شخصی، خانوادگی و اجتماعی و ادامۀ شرایط معیشتی خویش و فرزندان خویش است. آنچه که در عبارات فوق می‌خوانیم چیزی به‌جز یک دیدگاه مذهبی و اخلاق‌گرایانه از رفتار اجتماعی سرمایه‌داران نیست؛ اینکه گویا سرمایه‌داران دچار نوعی بیماری اخلاقی «استثمار انسان» هستند و تنها چیزی که این بیماری را تشفا می‌دهد، استثمار بیشتر آنها از «تولیدکنندگان مستقیم» است. در پس این تقلیل اخلاقی از تئوری ارزش، البته که می‌توانیم هرچقدر که ناسزا بلد هستیم، به «طبقات حاکم» و «سرمایه‌داران» نثار کنیم و آنها در پس این خامی و کودکی کلام ما، ککشان هم نخواهد گزید و ما را جز عده‌ای ناسزاگوی خیال‌پرداز و نشئۀ عظمت‌های تاریخی طبقۀ کارگر، تصور نخواهند کرد و این عین تحقیر تمام و کمال مارکسیسم است.
در این شیوۀ تولید، «کارمزد» حق کارگر است و او بیش از این حقی ندارد. او با آزادی تمام و بدون هیچ اجبار شخصی، مقدار معینی از «کارمزد» را به‌مثابه حق خویش در برابر فروش مدت زمان معینی از نیروی کار، پذیرفته است. البته در جهان امروز وقایع کمی برعکس هم اتفاق می‌افتند؛ یعنی اینکه کارگر این حق را نه‌تنها پذیرفته است، بلکه برای پذیرفته‌شدن در چهارچوب این حقوق، به‌سرمایه‌دار التماس و زاری هم کرده است.
مبارزۀ انفرادی و اجتماعی وی برای افزایش این حقوق (چه در شکل افزایش کارمزد، و چه در اشکال دیگر افزایش استانداردهای معیشتی) به‌هیچ‌عنوان به‌معنای نفی اساس و قوائم این حقوق اجتماعی نیست. البته بازخوانی قوانین نظام برده‌داری و فئودالی (که هیچکدامشان معادل دقیق در جامعۀ ایران ندارند) در اینجا بیهوده است. در همین جامعۀ امروز ایران، یعنی یک جامعۀ متعارف و استاندارد سرمایه‌داری، تعداد کارگرانی که به‌راستی بر این عقیده هستند که بخشی از «محصول‌کار» آنها توسط سرمایه‌داران «تصاحب» می‌شود، در خوش‌بینانه‌ترین تخمین‌های فردانگر، از چندصد نفر تجاوز نمی‌کند، و آنها نیز خودشان در چگونگی‌ها و چرائی‌های این مسئله، چندین هزار سؤال بی‌پاسخ دارند و اگر القضا توسط باندهای بگیر و ببند دولتی و غیردولتی شب را در سلول‌های دست‌جمعی کارگران معاند به‌سر نبرند، در محل کار توسط همکاران خویش با‌عناوین ناسزاواره‌ای چون «سوسیالیست» و «کمونیست» نام برده می‌شوند و از نشستن سر میز آنها در کانتین وقت نهار پرهیز می‌شود: «این یارو کمونیست است! طرفش نروید!»
در اینجا «عقایدی» را بر سر در «برنامۀ حزبی» آویزان کرده‌ایم که در بهترین تخمین‌ها، در جامعه هفتاد و چند میلیونی ایران، فقط چند صد نفر آنرا نمایندگی می‌کنند و حذف فیزیکی همین چند صد نفر از همۀ محیط کار و تولید ایران، برای دولت حداکثر یک ساعت و نیم وقت می‌برد. از سوی دیگر در هر کجای جهان که این «دروغ بزرگ تاریخ» (به‌اصطلاح بورژوائی آن) توسط کارگران حقیقتاً به ایمان و باور اجتماعی رسیده است، جنبش آنها سنگین‌ترین شکست‌های عملی و نظری را متحمل شده است. شکست‌ها و زخم‌هائی که شفا و ترمیم آنها کاری یکروزه نیست.
اینجا تولید کنندگان اصلی، یعنی کارگران، آزادند. به کسی تعلق ندارند، زائده ملک و زمین و تحت انقیاد اربابی نیستند. مالک و صاحب اختیار جسم خود و نیروی کار خود هستند. اما کارگران در این نظام از یک لحاظ دیگر نیز ” آزاد” اند. آنها مالک هیچ نوع وسائل کار و تولیدی نیستند. و لذا برای تامین زندگی خویش ناگزیرند در ازاء مزد نیروی کار خویش را برای مدت معین به طبقه سرمایه دار، یعنی اقلیت کوچکی که وسائل تولید را در تملک و انحصار خود دارد، بفروشند و سپس وسائل معیشت و زندگی خود را، که خود تولید کرده اند، در بازار از سرمایه دار بخرند. جوهر سرمایه داری و اساس استثمار در این نظام کالا بودن نیروی کار از یکسو و مالکیت خصوصی طبقه سرمایه دار بر وسائل تولید از سوی دیگر است. وجود جامعه بشری، نفس بقاء انسان و تامین نیازهای او، تحت هر نظامی، بدون آنکه نیروی کار زنده انسانها وسایل و ابزار کار را به خدمت بگیرد و محصولات جدید بیافریند قابل تصور نیست. اما نیروی کار و وسائل تولید در نظام سرمایه داری با دیوار مالکیت خصوصی از هم جدا شده اند. کالاهایی هستند که مالکان آن باید در بازار با هم روبرو شوند. ظاهر امر اینست که صاحبان این کالاها در بازار وارد یک معامله برابر و آزاد میشوند. کارگر نیروی کارش را برای ساعات معینی به سرمایه دار، یعنی صاحب وسائل تولید، میفروشد و در ازاء آن مزد میگیرد. سرمایه دار، نیروی کار را به خدمت میگیرد، مصرف میکند، و محصولات جدید تولید میکند. این کالاها در بازار فروخته میشوند و پول حاصله بعنوان سرمایه دور تولید را از نو آغاز میکند.
این فقط ظاهر امر نیست، بلکه باطن امر نیز هست. آنچه که در بالا گفته شده، تصویری است «اعتقادی» از مارکسیسم سنتی، یعنی مارکسیسمی که یکبار در روسیه ناکارا بودن تمامی اصول و بنیادهای خود را ثابت نموده و یکبار دیگر پس از گذر از این درام عملی، به‌طور نظری توسط امروزی‌ترین نظریه‌پردازان مارکسیست، رد شده است.
نیروی کار و وسائل تولید در نظام سرمایه‌داری توسط «دیوار» مالکیت‌خصوصی از یکدیگر جدا نشده‌اند. چنین تصویرپردازی‌ها حتی از بستر مارکسیسم سنتی نیز واپسگراتر هستند؛ چرا اینگونه نیست؟ اولاً اینکه در هیچ نظام تولیدی به‌غیر از سرمایه‌داری، موجودی به‌نام «نیروی‌کار» وجود ندارد. آنچه که وجود دارد توانائی‌های انسان در انجام کار مفید در تولید مایحتاج و قوائم حیات خویش است. فقط و فقط در چهارچوب کاپیتالیسم است که این توانائی‌ها در تولید سودمندی، با رویدادی انتزاعی به‌نام «کار مجرد انسانی» به‌مقایسه درمی‌آیند و در مقام این مقایسه، خود ماهیت «کار مجرد بشری» را بر خویش می‌پذیرند. یعنی مالکیت‌خصوصی «دیوار» جداکنندۀ نیروی‌کار نیست، بلکه خود به‌وجودآورنده و خالق کالائی است که نیروی‌کار نام دارد.
دوماً اینکه سرمایه نمی‌تواند توانائی‌های تولیدی انسان را به‌مثابه «کالا» معامله کند. این توانائی‌ها شخصی هستند و در مورد هر انسانی یگانه‌اند. سرمایه با معادل قرار دادن این توانائی‌ها با موجودی انتزاعی به‌نام «کار مجرد بشری»، آنرا مبدل به‌کالا (نیروی‌کار)، و بنابراین مبدل به‌چیزی قابل مبادله می‌سازد. این معادل‌سازی نه در سطح خرید و فروش نیروی‌کار، بلکه در سطح مبادلۀ کالائی انجام می‌گیرد. این مبادلۀ کالائی است که توانائی کار یگانه و منفرد بشری را، به‌مثابه ارزش، در دستگاه مقایسه با کالاهائی که در آنها جوهر ارزش‌افزا (کار مجرد بشری) منعقد گردیده است، مبدل به «نیروی‌کار» می‌سازد.
بهای این کالا، یعنی نیروی‌کار، با همان قوانین آهنینی تعیین می‌شود که بهای هر کالای دیگر تابع آن است؛ یعنی نخستین عامل تعیین‌کنندۀ آن، مقدار کار مجرد انسانی، جوهر ارزش‌افزا، برای باز تولید آن است.
حال می‌بینیم که عبارت مارکسیست‌نمای «اساس نظام سرمایه داری نظیر هر نظام طبقاتی دیگر، استثمار تولید کنندگان مستقیم است، یعنی تملک و تصاحب بخشی از محصول کار و تولید آنها توسط طبقات حاکم.» تا چه حد به «مارکسیسم» اعتقادی-مذهبی روسی نزدیک و تا چه حد از مفاهیم کاپیتال، به‌دور است: «تملک و تصاحب بخشی از محصول کار» سطحی‌ترین مفهومی است که می‌توان در توضیح شرایط استثمار انسان در نظام کاپیتالیستی، به‌زبان آورد. هر کارگر و هر سرمایه‌داری می‌داند که در پروسۀ تولید «بخشی از محصول کار و تولید» به «تملک و تصاحب» سرمایه‌داران در نمی‌آید. اما کسی که اینرا نمی‌داند یک خرده‌شهروند احساساتی مارکسیست‌نما است که زحمت نوشتن سطور «یک دنیای بهتر» را بر‌خود هموار کرده است.
در پروسۀ تولید اجتماعی کاپیتالیستی، محصول کار و وسایل تولید (نه‌بخشی از آن) بر اساس تمامی قوانین و حقوق مالکیت خصوصی، تحت تعلق و مالکیت سرمایه است. در برابر آن، نیروی‌کار تحت تعلق و مالکیت کارگر است. در این پروسه، چهار وجه مبادلۀ کالائی همسو و همراستا واقع می‌شوند که در مجموع روند تولید را میسر می‌سازند:
1- مبادلۀ کالائی که در آن سرمایه‌دار، مواد اولیه و وسایل تولید را خریداری می‌کند.
2- مبادلۀ کالائی که در آن سرمایه‌دار، نیروی کار را خریداری می‌کند و کارگر نیروی‌کار خویش را به‌بهای بازار می‌فروشد.
3- مبادلۀ کالائی که در آن سرمایه‌دار، مبانی «بارآوری تولید» را خریداری می‌کند. (به‌این شکل مبادله تاکنون کمتر توجه شده است. برای بررسی جزئیات آن به کتاب اطلاعات و ماهیت ارزش مراجعه کنید)
4- مبادلۀ کالائی که در آن سرمایه‌دار، محصول کار را در بازار می‌فروشد.
در تمامی این مبادلات، کالاها (از جمله نیروی‌کار) دقیقاً به نرخ روز و شرایط بازار به‌مبادله در می‌آیند؛ تمامی قوانین اجتماعی و حقوقی مالکیت‌خصوصی (برهمه‌چیز) از صحت این مبادلات حمایت می‌کنند و در جهان محسوسات و تجربۀ زندگی روزمره (چه از دیدگاه سرمایه‌دار و چه از دیدگاه کارگر) هیچگونه «استثمار»ای صورت نمی‌گیرد.
آنچه که در مجموع، جهان محسوسات و تجربۀ کارگران را مبدل به جهانی ناراحت و معذب می‌سازد، آشکار بودن و قابل اثبات بودن مسئلۀ «استثمار» نیست، بلکه آشکار بودن «اختلاف طبقاتی» میان کارگر و سرمایه‌دار است.
اما اینکه منشأ این اختلاف طبقاتی در کجاست، به‌هیچ‌وجه موضوعی مشهود و محسوس برای کارگران نیست و سعی در محسوس نمایاندن آن به‌کارگران از طریق دریافت‌های حسی، یعنی با بیان اینکه «سرمایه‌دار بخشی از محصول کار شما را غصب می‌کند»، از سه وجه متفاوت برای اشاعه آگاهی سوسیالیستی در میان کارگران تخریب کننده است:
1- اینکه سرمایه‌دار بی‌هیچ زحمتی می‌تواند در جهان محسوسات، قوانین، مشاهدات و تجربۀ عینی به‌کارگران ثابت کند که چنین نیست. در کجای مبادلات بالا سرمایه‌دار چیزی را غصب کرده است؟ کدام قسمت محصولات کار از آغاز به‌کارگران تعلق داشته و سرمایه‌دار آنرا به‌زور تحت تعلق و مالکیت خویش درآورده است؟
2- کارگران دقیقاً چه‌کار باید بکنند تا آن بخش «غصب شده» محصولات کار به‌آنها بازگردد؟ این «بخش» دقیقاً چه‌مقدار است؟ آیا با تصاحب فرضی و دوبارۀ این «بخش»ای از محصولات کار که سرمایه‌دار آنرا دزدیده است، استثمار انسان در جامعۀ سرمایه‌داری متوقف می‌شود؟ این دروغ به‌همان اندازه که ابتدائاً موجب اشاعه موج احساسات «ضدسرمایه‌داری» می‌شود، به‌همان سرعت و با فرونشستن این احساسات، به ‌ضدسوسیالیسم مبدل می‌گردد.
3- با حذف ذهنی موضوع «بررسی علمی» که تنها شیوۀ ممکن برای کارگران پیشرو و انقلابی است تا مبانی استثمار در نظام سرمایه‌داری را درک کنند؛ سوسیالیسم از تنها سلاح نظری خود، یعنی یک دانش و یک شیوۀ تحقیق معین، خلع شده و به‌مجموعه‌ای از خشم و نفرت و «حق‌طلبی»های احساساتی مبدل می‌شود که در مجموع می‌توان آنها را در کاتاگوری «سوسیالیسم تخیلی» طبقه‌بندی کرد.
سوسیالیسم تخیلی، که همواره با رمانتیسیسم احساساتی «ضدسرمایه‌داری» همراه است؛ در تاریخ معاصر ایران مصیب‌آمیزترین آفت چپ بوده است. یعنی چپی را که باید پیشروترین و علمی‌ترین عقاید جامعه را راهبری کند، مبدل به مجموعۀ آدمهای خسته و افسرده‌ای کرده است که منشأ همۀ بدبختی‌های فردی و اجتماعی انسان را، اعم از روحی و روانی و اجتماعی و مشکلات سلامتی، در شیوۀ تولید سرمایه‌داری می‌جویند. و در نهایت چپ را به بازیچه‌ای برای هر شعار سطحی «ضدسرمایه‌داری» و «ضدامپریالیسم» مبدل کرده است. چپ پیشروی ایران امروز، باید با همان شدت با سوسیالیسم تخیلی سر ستیز داشته باشد که با مالکیت‌خصوصی بر ابزارهای تولید می‌ستیزد.
آنچه که حقیقت استثمار در جامعۀ کاپیتالیستی را روشن می‌سازد، نه جهان محسوسات و دریافت‌های حسی و روزمرۀ، بلکه روش تحقیق و بررسی معینی است که از جمله توسط مارکس معرفی می‌گردد. صرفاً از دیدگاه بررسی علمی است که روشن می‌گردد زمانیکه کالاها (از جمله نیروی‌کار) به‌مثابه ارزش در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند، جوهر ارزش‌افزای منعقد شده در آنها، یعنی کار منفرد و یگانۀ انسانی، به کار مجرد انسانی محول می‌شود.
فقط با این بررسی است که معین می‌گردد که ارزش نیروی کار به‌مثابه کالا، که با مقدار دستمزد بیان می‌شود، معادل ارزشی نیست که با مصرف این نیروی‌کار در پروسۀ تولید عاید سرمایه‌دار می‌شود. این تفاوت، در بستر دریافت‌های حسی به‌هیچ‌وجه قابل اندازه‌گیری نیست.
آنچه که موجب خواهد شد که کارگران پیشرو و انقلابی، به محتوا و چگونگی استثمار آگاه شوند؛ آموزش خودانگیختۀ آنها از این روش تحقیق و بررسی علمی است. به‌عبارت روشن‌تر به‌هیچ‌وجه نمی‌توان کارگران را «آموزش» داد. این نگاه، نگاه آموزگاران خودبزرگ‌بین و خودشیفته‌ای است که تصور می‌کنند مانعی که میان طبقۀ کارگر و انقلاب سوسیالیستی وجود دارد، اینست که آنها به اندازۀ کافی توسط این «آموزگاران» دلسوز و همه‌چیزدان آموزش ندیده‌اند.
کارگران با دریافت و تجربۀ زندگی روزمره، خودآموخته‌اند که فاصلۀ طبقاتی‌شان با سرمایه‌داران «طبیعی» نیست بلکه خاصیتی است عجیب، سحرآمیز و غیرقابل توجیه از جامعۀ طبقاتی‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. اما در عین حال هیچ‌چیزی از مایملک خصوصی آنان غصب نشده است. پس این تفاوت از کجا ناشی می‌شود؟
کارگران پیشرو و انقلابی، در پی کنکاو و تکاپو در «توضیح» این جهان، به‌مبانی «تغییر» این جهان دست می‌یابند و نه بر عکس؛ تنها در یادگیری روش تحقیق علمی در توضیح چگونگی و چرائی این «تفاوت» است که کارگران پیشرو درمی‌یابند که وجود این تفاوت ژرف طبقاتی، الزاماً امری «طبیعی» مانند قانون جاذبه زمین نیست، بلکه موضوعی است که از شیوۀ تولید معینی ریشه می‌گیرد و بنابراین قابل «تغییر» است.
حال با بیان مارکسیست‌نمای اینکه سرمایه‌داران بخشی از محصول کار را غصب می‌کنند، علی‌رغم اینکه چنین تبیینی نام «کمونیسم کارگری» بر خود نهاده باشد یا خیر؛ اولاً شیوۀ بررسی علمی کاپیتال به دریافت‌های حسی از «مالکیت» و نقض مالکیت (یعنی غصب و دزدی) تقلیل داده می‌شود. یعنی تلاش و کوشش کارگران پیشرو و انقلابی در درک و تحلیل علمی از وقایع پیرامون به دریافت حسی «همۀ کارگران» تقلیل داده می‌شود، و از این پس تمامی این تلاش و تکاپوی بی‌وقفه پیشروترین اقشار این طبقه، امری بی‌ارزش و ثانوی قلمداد می‌گردد.
دوماً با تقلیل مبانی تئوری ارزش به دریافت‌های حسی از مالکیت و غصب، خود مسئلۀ مالکیت خصوصی تقدیس می‌شود. کارگران از این پس نباید دستگاه سرمایه بر مبنای مالکیت خصوصی را مورد انتقاد نظری و عملی قرار دهند، بلکه باید با پذیرفتن اصل مالکیت خصوصی، آن «بخش» نامتعینی از محصول کار را که ظاهراً تحت مالکیت خصوصی کارگران قرار داشته، یعنی «متعلق» به کارگران بوده و توسط سرمایه دزدیده شده است را باز پس‌گیرند.
می‌بینیم که این عبارات بدیهی‌نمای مارکسیست‌چهره در «یک دنیای بهتر»، چگونه با روش تحقیق کاپیتال از درون متناقضند، و چگونه چنین آموزگاری‌های خودشیفته برای طبقه‌کارگر، می‌تواند کارگران پیشرو و انقلابی را در مسیری که در پیش روی دارند، خلع سلاح کنند. ادامۀ این سخنان، تناقضات را آشکارتر می‌کنند:
اما، در پس معامله بظاهر برابر کار و سرمایه، یک نابرابری بنیادی نهفته است که سرنوشت کل بشر امروز را رقم میزند و رهایی و آزادی جامعه بدون خلاصی از آن امکان پذیر نیست. کارگر با مزد صرفا آنچه فروخته است، یعنی توان کار کردن و حضور مجدد در بازار کار، را از نو بدست میاورد. طبقه کارگر با کار هر روزه تنها کارگر بودن خود، و بقاء خود بعنوان فروشنده هر روزه نیروی کار را تضمین میکند. اما سرمایه در این جریان انباشت میکند و افزایش می یابد. نیروی کار یک نیروی خلاق است. برای خریدارش ارزش جدید تولید میکند. ارزش محصولات و خدماتی که در هر نوبت توسط طبقه کارگر تولید میشود بیش از مجموع سهم خود وی و بخشی از تولید است که صرف بازسازی وسائل تولید مستهلک شده و مصرف شده میگردد.
مشاهده‌ می‌کنیم که دوباره با ادامۀ بحث «سهم کارگران» چگونه اصول مالکیت خصوصی را تقدیس کرده‌ایم. عبارت «بیش از مجموع سهم خود وی و بخشی از تولید که صرف بازسازی وسائل تولید مستهلک شده و مصرف شده» عبارتی کاملاً نادقیق است؛ اولاً در اینجا سخنی از مواداولیه، هزینه‌های ترانسپورت و فروش، بهرۀ سرمایه و ذخیره (دفینه) در میان نیست. دوماً این عبارت معنای اینرا در خود نهفته دارد که کارگران باید «به‌اندازه سهم خویش» تولید کنند و تمامی سایر هزینه‌های تولید، از جمله هزینۀ نقل و انتقال و فروش و اجارۀ زمین و بهرۀ سرمایه، سهمی است که سرمایه‌دار با «استثمار» کارگران از آنها می‌دزدد. هر اقتصاددانی (از جمله اقتصاددانان مارکسیست) در یک صفحه مطلب، می‌توانند ثابت کنند که این دعویات چهره‌نما، از پایه و اساس پوچ و بی‌بنیاد هستند.
اما هدف من در اینجا اثبات پوچی این عبارات از دیدگاه اقتصاد سیاسی نیست، برای اثبات پوچی آنها از نظر علمی، به مجموعۀ «چکیدۀ مفاهیم سه جلد کاپیتال مارکس»، و یا مستقیماً به خود کاپیتال مراجعه کنید.
هدف من در اینجا، برعکس، روشن ساختن معنی واقعی این عبارات است. یعنی به‌هیچ‌وجه نمی‌خواهم ثابت کنم که نویسندۀ «یک دنیای بهتر»، یعنی کسی که او را مبالغه‌گرانه «مارکس زمانه» می‌خوانند و مجسمۀ برنزی‌اش را در برابر مجسمۀ مارکس علم می‌کنند، در واقع کاپیتال را نفهمیده است. بلکه می‌خواهم خوش‌بینانه باور کنم که وی، ضمن فهم کامل از کاپیتال، «چرا» این مفاهیم را اینچنین تقلیل داده است؟
در جهان امروز، کارگران از پروسۀ تولید «سهم» دیگری به‌جز دستمزدهایشان ندارند. اینکه این «سهم» دقیقاً چه مقدار است، همواره و تا زمانیکه شیوۀ تولید سرمایه‌داری حکمفرماست، موضوع کشمکش‌ها و مبارزات روزمرۀ کارگران است. این مبارزات برای دریافت «سهم» بیشتر، بنیاد سندیکالیسم، سوسیال‌دموکراسی و سطوح عام مدنیت‌ کارگری است. بررسی و بیان دقیق آن، و درگیری در تمامی کشمکش‌های مرتبط با آن، در تمامی حوزه‌های نظری و عملی، نه‌تنها ضد سوسیالیستی نیست، بلکه دقیقاً از معدود شیوه‌هائی است که کارگران سوسیالیست به‌واسطۀ آن عملاً می‌تواند پا به میدان دخالت‌گری اجتماعی بگذارند؛ از اینرو وظیفۀ هر کارگر سوسیالیستی است که در جهت دستیابی به «سهم بیشتر» برای طبقۀ کارگر مستمرانه فعالیت کند.
اما از آنجا که نخستین شرط برای کشمکش‌های کارگری بر سر افزایش «سهم» خویش، یا به‌بیان دقیق‌تر افزایش دستمزد، پذیرفتن مناسبات مالکیت خصوصی است؛ مجموع این کشمکش‌ها هر نامی که داشته باشد، نامش مستقیماً سوسیالیسم و یا کمونیسم نیست.
چه هدفی داریم وقتی این کشمکش‌ها را به‌جای نام حقیقی خود، یعنی مبارزات سندیکالیستی، «کمونیسم» نام می‌نهیم و از سوی دیگر با اضافه‌ کردن پسوند «کارگری» به آن، به عبارت تحقیرآمیز «کمونیسم‌کارگری» دست می‌یابیم؟
عبارتی که از این جهت تحقیرآمیز است که معنای «کارگری» نبودن هر آنچه که در «کادر» خودش نمی‌گنجد را، در خود نهفته دارد. نویسندۀ «یک دنیای بهتر» علناً و در تمامی سخنرانی‌ها و نظریاتش، سایر انواع کمونیسم، یعنی تمامی انواع کمونیسم که کادر نظریات «کمونیسم کارگری» را نمی‌پذیرند را «کمونیسم بورژوائی» نام می‌نهد.
این یک «پرچم مجازی» است! کمونیسم‌کارگری با تحقیرکردن خودبزرگ‌بینانۀ سایر دیدگاه‌های سوسیالیستی، که بعضاً به‌مراتب از دیدگاه مطرح‌شده در «یک دنیای بهتر» به مارکسیسم نزدیک‌تر هستند، تمامی این دیدگاه‌های متفاوت و ضروری برای طبقۀ کارگر را حذف ذهنی می‌کند، سپس با تقدیس مناسبات مالکیت خصوصی، مبارزه برای افزایش «سهم» از فروش محصولات، یعنی حق مبارزۀ سندیکالیستی کارگران برای افزایش دستمزد را «کمونیسم» نام نهاده و در پس این تقلیل، از هر تلاشی توسط کارگران پیشرو برای فهم علمی‌تر سوسیالیسم، پیش‌گیری می‌کند.
این ارزش اضافه، که خود را بصورت انبوهی از کالاها نشان میدهد، به اعتبار مالکیت طبقه سرمایه دار بر وسائل تولید بطور اتوماتیک به او تعلق دارد و بر حجم سرمایه اش میافزاید.
خیر، آنچه که مارکس در ابتدای کاپیتال می‌گوید اینست که «ثروت» در جوامع سرمایه‌داری به‌شکل انبوهی از کالاها «نمایانگر» می‌شود، نه اینکه «ارزش اضافه» خود را به‌صورت انبوهی از کالاها نشان می‌دهد. اینها پاره‌ای کلمات و عبارات پوچ فلسفی نیستند که بتوانیم آنها را به‌هر ترتیب شانسی در کنار هم بچینیم و از آن معنای مشابهی استخراج کنیم. کاپیتال کتاب دقیقی است و هر عبارت آن حداقل می‌بایست با همان دقتی که نوشته شده، خوانده شود.
ارزش اضافه ربطی به انبوه کالاها ندارد. فقط زمانیکه محصول کار در بازار کالا به‌مثابه مقدار ارزش، یعنی بیان مقدار کار مجرد انسانی، به‌مبادله در می‌آید؛ یعنی فقط در شیوۀ تولید سرمایه‌داری؛ تفاوت میان ارزش مجموع محصول تولید و مجموع ارزش نیروی‌کار منهای مجموع سرمایه ثابت مستهلک در کالا، تشکیل دهندۀ ارزش اضافه است، که آنهم نه‌ به‌واسطۀ «انبوه کالاها» بلکه به‌واسطۀ ابزار مستقل بیان ارزش، یعنی پول، نمایانگر می‌شود.
پولی که می‌تواند ذخیره (دفینه) شود، به‌مثابه وسیلۀ پرداخت به‌استفاده برسد و یا اینکه از طریق خرید زمین، وسایل تولید، مواداولیه و نیروی‌کار، به گردش سرمایه بازگردد و موجب انباشت سرمایه شود.
نیروی کار در مبادله با سرمایه تنها خود را بازتولید میکند. حال آنکه سرمایه در مبادله با نیروی کار رشد میکند. قدرت خلاقه نیروی کار و فعالیت آفریننده طبقه کارگر، خود را بصورت زایش سرمایه جدید برای طبقه سرمایه دار منعکس میکند.
خیر، نیروی‌کار با سرمایه اصلاً هیچ مبادله‌ای ندارد. نیروی کار یک کالا است. ایندو موجوداتی سرگردان در آسمان آبی ذهن نویسندۀ «یک دنیای بهتر» نیستند. در اینجا انتخاب انسانی از معادله حذف شده است؛ این «فروشندۀ نیروی‌کار» است که با «صاحب‌سرمایه» رابطۀ مبادله کالائی دارد و در این مبادله تنها «خود» را بازتولید نمی‌کند بلکه بقای خانواده و نسل خویش، و در نهایت بقای طبقۀ خویش را بازتولید و تضمین می‌کند.
«قدرت خلاقۀ نیروی‌کار» هم عبارتی کاملاً بی‌معنی است. نیروی‌کار یک کالای معین است و نتیجتاً دارای ارزش مصرف و ارزش است. کالا قدرت خلاقه ندارد.
این انسان کارگر (فروشندۀ نیروی کار) است که قدرت خلاقه دارد و می‌توان از «فعالیت آفرینندۀ» او سخن گفت. و تمامی این قدرت آفریننده، هرچند که باعث زایش سرمایه‌ جدید برای طبقۀ سرمایه‌دار می‌شود، اما خود را در جامعۀ بشری به‌هیچ‌وجه اینچنین «منعکس» نمی‌کند. آنچه که از وی انعکاس می‌یابد، رشد فزایندۀ تکنولوژی، بالارفتن استانداردهای معیشت جامعه و خلق طبقۀ کارگر «مرفه» (همانگونه که در پیشرفته‌ترین کشورهای سرمایه‌داری میبینیم) است.
هرچه طبقه کارگر بیشتر و بهتر کار کند، بر اقتدار سرمایه افزوده میگردد. قدرت غول آسای سرمایه در جهان امروز و سلطه روز افزون آن بر حیات اقتصادی و سیاسی و فکری میلیاردها ساکنین کره ارض، چیزی جز انعکاس وارونه قدرت خلاقه کار و بشریت کارگر نیست.
خیر، این حکم نیز به‌طور جهانشمول صحیح نیست. انعکاس وارونه‌ای در اینجا وجود ندارد (به‌جز انعکاس وارونۀ حقیقت بر شبکیۀ چشم نویسندۀ سطور بالا) طبقۀ کارگر آلمان پیش از جنگ جهانی دوم «بیشتر و بهتر» از هر زمان دیگری کار کرد و وسایل جنگی تولید نمود. حاصل آن نه‌تنها اقتدار نبود، بلکه نابودی سرمایۀ آلمانی پس از پایان جنگ بود. ده‌ها مثال دیگر از طبقۀ کارگر ویتنام، ایران، روسیه و هند نیز می‌توان آورد که «بیشتر و بهتر» کار کردن وی موجبات تضعیف یا متلاشی شدن اقتدار سرمایه شده است. در عوض کارگر آلمانی امروز به‌هیچ‌وجه «بیشتر و بهتر» از طبقۀ کارگر هند و پاکستان و اندونزی کار نمی‌کند، ولی سرمایۀ آلمانی از اقتدار زائدالوصف جهانی برخوردار است.
آنچه که در سطور بالا می‌خوانیم، پیش از آنکه تقبیح مناسبات سرمایه باشد، تقبیح ارزش کار انسانی است. کار سرچشمۀ آفرینش است و تلاش برای «بیشتر و بهتر» کار کردن طبیعت انسانی کارگر است.
با جملات بالا، به‌طور غیرمستقیم ولی کاملاً آشکار، بیان شده است که «بیشتر و بهتر» کار کردن طبقۀ کارگر موجبات بدبختی نوع انسان بر روی کرۀ زمین را فراهم آورده است. کمتر عبارتی را می‌توان چنین ضدکارگری و در خصومت با جوهر ارزش آفرین حیات انسان، یعنی کار، کشف کرد.
به این ترتیب استثمار در جامعه سرمایه داری، بدون طوق و زنجیر آهنین بر گردن و دست و پای تولید کنندگان، از مجرای بازار و مبادله آزاد و برابر کالاها صورت میگیرد. این ویژگی اساسی سرمایه داری است و ماهیتا آن را از همه نظام های پیشین متمایز میکند.
خیر، استثمار در جامعۀ سرمایه‌داری اینچنین رمانتیک، «آزادانه» و بدون طوق و زنجیر هم نیست. کار طوق و زنجیر حبس فیزیکی دست یا پای انسان است، اما پس از گذشت دوران برده‌داری (آنهم فقط در زمان استراحت شبانۀ بردگان) هیچ استثمارگری از «طوق و زنجیر» برای حبس استثمارشوندگان استفاده نکرده است و این به‌هیچ‌وجه «ویژگی اساسی» سرمایه‌داری نیست. استثمار مجموعه‌ای از روابط و مناسبات اجتماعی، تولیدی است.
نظام سرمایه‌داری به‌مراتب بیشتر و گسترده‌تر از نظام‌های برده‌داری و فئودالیسم، نظامی مبنتی بر رابطۀ «طوق و زنجیر» اجتماعی است. طوق و زنجیری که در قالب رسانه‌های خبری و اجتماعی می‌تواند هر حقیقتی را به‌دروغ و هر دروغی را به‌حقیقت مبدل کند و به‌واسطۀ کلاهک‌های اتمی می‌تواند پوستۀ کرۀ زمین را چندین بار مثل پرتقال پوست‌کن کند.
چنین تصویر «بازار مبادلۀ آزاد» را از نظام سرمایه‌داری دادن، یا نشانۀ خواب زمستانی است و یا نشانۀ انتگره شدن در «دموکراسی» اروپائی و آمریکائی، و اشتباه گرفتن سوسیال‌دموکراسی با سوسیالیسم است.
کل ارزش اضافه حاصل از استثمار طبقه کارگر اساسا از طریق بازار و نیز از مجرای سیاستهای مالی و پولی دولتها میان بخش های مختلف طبقه سرمایه دار تقسیم میشود. سود، بهره و اجاره اشکال عمده سهم بری سرمایه های مختلف از ماحصل این استثمار طبقاتی است. رقابت سرمایه ها در بازار مقدار سهم هر شاخه و هر واحد و بنگاه سرمایه داری را تعیین میکند.
به‌راستی چقدر زیبا بود اگر تمامی تصاویر بالا حقیقت می‌داشت. نمی‌دانم نویسندۀ «یک دنیای بهتر» مشغول نگاه‌کردن و لذت بردن از کدام مناظر جنوب سوئیس بوده است که چنین تصاویر شاعرانه‌ای از نظام سرمایه‌داری بر ذهن او نقش بسته است. به‌راستی چه اشکالی داشت اگر طبقۀ کارگر جهانی، همینطور به تولید ارزش اضافه ادامه می‌داد و سرمایه‌داران آنقدر وحشی نبودند و می‌توانستند این ارزش اضافۀ جهانی را در میان «بنگاه»های خود تقسیم کنند؟ من برای چنین نظام سرمایه‌داری حاضرم جان خود را هم بدهم.
مشکل اینجاست که روی کرۀ زمین (یعنی نه روی یک دنیای بهتر کرۀ مریخ) سرمایه‌داران اینقدرها هم اهل حال و رقابت و گفتگو در «بنگاه»های معاملاتی نیستند. آنها برای تقسیم ارزش اضافه، یکدیگر را با چاقو، گلوله، خمپاره، بمب شیمیائی و هسته‌ای و اگر لازم باشد با دندان‌ها و ناخن‌هایشان پاره پاره می‌کنند. و در این پروسۀ «تقسیم» خونین، مادران و کودکان فلسطینی، سوریه‌ای، مصری، ایرانی، لبنانی، عراقی و… را به‌عنوان سپر و سنگرهای گوشتی خمپاره‌ها و بمب‌های شیمیائی‌شان استفاده می‌کنند.
اما کار به اینجا ختم نمیشود. کل هزینه ماشین دولتی و ارتش و سیستم اداری بورژوازی، کل هزینه نهادهای ایدئولوژیکی و فرهنگی جامعه بورژوایی و خرج خیل عظیم کسانی که از طریق این نهادها قدرت بورژوازی را حفظ و حراست میکنند، از همین منبع تامین میشود. طبقه کارگر با کار خود خرج طبقه حاکمه، خرج انباشت روزافزون سرمایه و هزینه سلطه سیاسی و فرهنگی و فکری بورژوازی بر خود و بر کل جامعه را میپردازد.
بله از این هم بدتر است؛ آیا هرگز فکر کرده‌ایم که کل هزینۀ احزاب، سازمان‌ها، نهادها، انجمن‌ها و بنیادها، تریبونال‌ها و فعالیت‌های عریض و طویل اینترنتی «کمونیسم کارگری» و «حکمتیسم» از کجا تأمین می‌شود؟ آیا باور می‌کنیم که طبقۀ کارگر ایران بخشی از «دستمزد» اندک خود را به‌طور داوطلبانه در خدمت اشاعۀ «کمونیسم کارگری» گذاشته است؟ یعنی همان دستمزدی که برای گذران ابتدائی‌ترین نیازهای معیشتی کافی نیست؟! چرا طبقۀ کارگر ایران باید چنین کاری بکند؟
یا اینکه به‌درستی باور می‌کنیم که کل این هزینه‌ها نیز از محل همان «ارزش اضافه» تأمین می‌شود؟ سعدی می‌گوید: یکی بر سر شاخ بن می‌برید / خداوند بستان نظر کرد و دید / بگفتا که این مرد بد می‌کند / نه بر من که برنفس خود می‌کند!
با انباشت سرمایه دائما بر حجم انبوه کالاهایی که ثروت جامعه بورژوایی را میسازند افزوده میشود. رشد دائمی و پرشتاب تکنیک و افزایش حجم و قدرت ابزارها و وسائل تولیدی که طبقه کارگر در هر حلقه جدید تولید به حرکت در میاورد، نتیجه اجتناب ناپذیر روند انباشت سرمایه است. اما در قیاس با ابعاد گسترش ثروت و قدرت تولیدی جامعه، طبقه کارگر مداوما بطور نسبی محروم تر میگردد. علیرغم افزایش تدریجی و محدود قدر مطلق سطح زندگی کارگران لااقل در کشورهای صنعتی پیشرفته، حقیقت اینست که در جریان انباشت سرمایه نسبت سهم طبقه کارگر از کل ثروت جامعه، به سرعت سقوط میکند و شکاف میان سطح زندگی طبقه کارگر با استانداردهای مقدور آسایش و رفاه، که به تلاش خود او ممکن شده اند، عمیق تر میشود. هرقدر جامعه ثروتمندتر میشود، کارگر بخش محرومتری را در آن تشکیل میدهد.
بد نیست که باورمندان به «یک‌دنیای بهتر»، لحظه‌ای نگاهشان را از مناظر طبیعی زیبای شمال ایتالیا بردارند و از پنجرۀ یک خانۀ کارگری در پاریس، برلین، فرانکفورت، و یا هر شهر شلوغ دلخواهشان، کله‌هایشان را بیرون بیاورند تا به‌روشنی ببینند که اینطور نیست.
«افزایش تدریجی و محدود قدر مطلق سطح زندگی کارگران لااقل در کشورهای صنعتی پیشرفته» محصول «انباشت سرمایه» نیست، بلکه محصول «مبارزه»ای دائمی، هرروزه، بی‌امان و بی‌وقفه توسط طبقۀ کارگر اروپائی و آمریکائی است. مبارزه‌ای که ضمن پذیرفتن مناسبات مالکیت خصوصی، به‌طور دائمی به‌سوی افزایش «سهم» کارگران از روند تولید گرایش دارد، و بنابراین مبارزه‌ای اتحادیه‌ای و سوسیال‌دموکراتیک است.
«یک دنیای بهتر» که درست دو پاراگراف پیش، با تقدیس مالکیت خصوصی و «سهم» کارگران، مبارزات سوسیال‌دموکراتیک را به‌جای «کمونیسم» جا زده بود، دو پاراگراف پائین‌تر، با حذف و انکار ذهنی همین مبارزات، بهبود استانداردهای معیشتی کارگران را حاصل انباشت سرمایه می‌بیند. از آن بدتر اینکه انباشت سرمایه با «ثروت جامعه» یکسان فرض می‌شود و ثروتمند شدن یک جامعه، دلیل عذاب و محرومیت طبقۀ کارگر تلقی می‌گردد.
این تناقضات مصیب‌بار را بیشتر بخوانیم:
بهبود تکنیک و افزایش بارآوری و قدرت مولده کار، به معنی جایگزینی هرچه بیشتر نیروی کار زنده با دستگاهها و ماشین آلات و سیستم های اتوماتیک است.
اگر واقعاً چنین بود، نظام سرمایه‌داری به‌واسطۀ گسترش فن‌آوری می‌بایست به‌سوی حذف کامل طبقۀ کارگر از روی کرۀ زمین گرایش می‌داشت. آنچه که «حکمت» سرشار در «یک دنیای بهتر» از کاپیتال نفهمیده است، یا خود را به‌نفهمیدن زده است، پاسخ به یک سؤال بسیار سادۀ اقتصاد سیاسی است: اگر طبقۀ کارگر از یک جامعه حذف شود، یعنی با روبوت‌ها و ماشین‌آلات خودکار و «باهوش» جایگزین شود، پس چه‌کسی باید کالاهای تولید شده را مصرف کند؟ پرداخت دستمزد، یعنی ایجاد مبانی و امکان خرید کالاها در هر جامعه‌ای، بخش غیر قابل حذف از روند گردش سرمایه است.
بدون خرید نیروی‌کار، یعنی بدون پرداخت دستمزد، کل کالاهای تولید شده (به‌استثنای کالاهای اندک و بسیار لوکس که فقط به‌مصرف طبقۀ سرمایه‌دار در می‌آید) در انبارها خاک خواهند خورد و مصرف کننده پیدا نخواهند کرد، و در نتیجه گردش سرمایه نه‌تنها دچار بحران، بلکه دچار ایست کامل خواهد شد.
بدیهی است که در یک جامعۀ سوسیالیستی، با حذف مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید، امکان این وجود دارد که کار مولد انسانی، بدون هیچ حد و حصر و محدودیت، با ماشین‌آلات مدرن جایگزین شود و توانائی‌های خلاقه آدمی فقط در جهتی به‌کار رود که ماشین‌آلات «باهوش» هنوز قادر به‌انجام آن نیستند؛ یعنی تولید بارآوری تولید، طرح و برنامۀ تولید، سازماندهی اجتماعی، ورزش، هنر و غیره…
این امکان در جامعۀ سرمایه‌داری وجود ندارد و حرکت به‌سوی آنچه که «دنیای بهتر» یک «واقعیت» فرض کرده است، برای سرمایه فاجعه آمیز است.
در یک جامعه انسانی و آزاد این قاعدتا به معنای فراهم شدن فرصت بیشتر برای فراغت و لذت بردن از زندگی برای همه است.
حال که بر این غیر ممکن پافشاری می‌کنیم؛ نتایج آنرا هم در همین جهان بیگانۀ انسان‌ستیز می‌جوئیم: «فراغت و لذت بردن از زندگی» یعنی آنچه که طبقۀ متوسط اروپا از «یک جامعۀ انسانی و آزاد» می‌فهمد؛ در اینجا عمیقاً تقدیس می‌شود. در این «جامعۀ انسانی و آزاد» یک دنیای بهتر، سخنی از کار نیست. کار قبیح است…
اما می‌توان تصور کرد که دغدغه آدمی در یک جامعۀ سوسیالیستی نه «فراغت» بیشتر، بلکه «کار» بیشتر است؛ زیرا که کار دیگر نماد بیگانگی انسان نیست، بلکه سرچشمۀ آفرینش اوست و تنها تأثیری است که او بر جامعۀ بشری می‌گذارد.
در یک جامعۀ سوسیالیستی، کار لذت‌بخش‌ترین عملی خواهد بود که یک انسان می‌تواند تصورش را داشته باشد؛ کار خلق چیزی است که تاکنون وجود نداشته است و انسان پیش از هر چیز، خالق است. با از میان رفتن بیگانگی کار، او هر تصویر زیبائی که از خدا و فرشتگان خالق در ذهن خویش ساخته، بر روی زمین و در آئینۀ وجود خویش خواهد دید. در آن جامعه، یک‌ثانیه «فراغت» برای او، بیهوده‌ترین و عذاب‌آورترین تجربه ممکن است.
اما در جامعه سرمایه داری، که نیروی کار و وسائل کار صرفا کالاهایی هستند که سرمایه با هدف کسب سود در اختیار گرفته است، جایگزینی ماشین بجای انسان بصورت بیکاری و بیکارسازی دائمی بخشی از طبقه کارگر، و محروم شدنش از امکان تامین معاش، نمودار میشود.
اینگونه نیست؛ همانطور که در پیشرفته‌ترین کشورهای صنعتی می‌بینیم، رشد فن‌آوری به‌منزلۀ بی‌کار و بی‌خانمان شدن طبقۀ کارگر نبوده و برعکس باعث بالارفتن استاندارهای معیشتی وی شده است. اینها برداشت‌های یک خرده‌شهروند بیکار از پاره فصل‌های کاپیتال است که در برابر فن‌آوری و تخصص احساس بیگانگی می‌کند و فن‌آوری، ماشین‌آلات خودکار، تخصص و بارآوری تولید را متناقض با منافع طبقۀ کارگر می‌بیند.
پیدایش یک ارتش ذخیره از کارگران بیکار، که حتی امکان فروش نیروی کار خویش را ندارند، یک نتیجه جبری روند انباشت سرمایه است که در عین حال خود یک شرط وجودی تولید سرمایه داری را تامین میکند.
اینگونه نیست؛ درصد ارتش ذخیرۀ کارگران نسبت به جمعیت طبقۀ کارگر، حاصل جبری «انباشت سرمایه» و بیکاری او بر اثر فن‌آوری‌ها نیست. عوامل بسیار متعددی نظیر مبارزات سندیکالیستی، مبارزات سوسیال‌دموکراتیک، وضعیت رشد اقتصادی، بحران و رکود، عوامل سیاسی و پارلمانی در کنترل دستمزدها، حجم تولید کالاها و ظرفیت بازار مصرف، تقسیم بازارها و گسترش تولید به کشورهائی با سطح دستمزد پائین‌تر و دهها فاکتور دیگر، درصد ارتش ذخیرۀ بیکاران را تعیین می‌کنند و این درصد در جوامع پیشرفتۀ سرمایه‌داری دائماً در وضعیت تعادل نسبی نگاه داشته می‌شود.
***
در پایان این قسمت، باید سؤالی را پاسخ داد که احتمالاً در ذهن خواننده نقش بسته است: آیا در «یک دنیای بهتر» حتی یک پاراگراف مطلب نمی‌شود پیدا کرد که با آن توافق کنیم؟ پاسخ تا به‌اینجای کار «خیر» است. «یک دنیای بهتر» علی‌رغم تناقضات و پریشان‌گوئی‌هایش، نماینده یک نظام فکری است و هر پارگراف آن برپایۀ همین نظام بنا شده است. این نظام فکری که خود را «کمونیسم کارگری» و «حکمتیسم» می‌نامد را نمی‌تواند به‌سادگی نقد کرد، مگر اینکه هر پاراگراف «یک دنیای بهتر» به‌همین دقت به زیر ذره‌بین دیدگاه سوسیالیستی قرار داده شود.
تنها به‌واسطۀ این حوصله و دقت است که آشکار می‌شود «یک دنیای بهتر» علی‌رغم ظاهر مارکسیست‌نما و سوسیالیست‌چهرۀ آن، در بطن و معنای خویش تا چه حد با آموزش‌ها و روش‌تحقیق مارکسی بیگانه است و چگونه این عبارات به‌ظاهر «مارکسیستی» در کنار هم گذاشته شده‌اند تا مفاهیمی را به‌ طبقۀ کارگر ایران ارائه کنند، که در حقیقت خویش، با سوسیالیسم فرسنگها فاصله دارند.
مجموعۀ مقالات «نقد یک دنیای بهتر»، اگر مورد بازبینی و تیزبینی پیشروترین کارگران ایرانی قرار گیرند؛ شاید گامی باشند در مسیر طی‌کردن این فرسنگها فاصله، وگرنه خود هیچ نیستند.

 

کارگران و کاراندیشان جهان متحد شوید
سوسیالیسم یک آرزوی غیرممکن نیست!
با عشق و دوستی
زندیک

 
هنوز پیامی ارسال نشده است.
لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *