از من به‌سوی ما | چند کلمه حرف جامعه‌گرا برای دل‌خودمان

10 December
4Comments

افسانۀ محبت (سرودۀ نخست: کبوتر عاشق)

افسانه محبتبر اساس داستان «افسانه محبت» نوشتۀ: صمد بهرنگی
سرودۀ: زندیک

به نام دل انگیز انسان و عشق
که مأوای مهر است و ایمان و عشق
به نام خوش نیکی و راستی
که ناید به آدم کژ و کاستی
به انسان بخشنده و مهربان
که مهرش بود آتش جسم و جان
به دنیا یکی بود و یکتا نبود
ز نیرنگ الله ما را چه سود؟
نه وهم خدا بر دلی داشتیم
نه تزویر الله می‌کاشتیم
ز نیرنگ و تزویر و وهم خدا
نیاید به شوری دلم را ندا
به شهری که بر رنگ و تزویر بود
و دلها در آن بسته زنجیر بود
در آن شهر بر حکم الله و مرگ
بسی بود سرمایه را ساز و برگ
و آن پادشاهش به ظلم و ستم
که می‌زد رعیت به شلاق غم
یکی دختری داشت بس خودپسند
بداخلاق و بی‌مهر و غداره‌بند
به صورت بسی ناز و خوشگل بُدی
به سیرت بسی خبط و مشکل بُدی
در اوقات دلبازی و سرسری
بُدش نوکری بهر هر توسری
و این نوکرش «قوچ‌علی» نام داشت
ز عشقی دل‌انگیز پیغام داشت
زمانی که می‌زد الک دولکی
که بودش ز هر زرگری پولکی
الک را چنین و دولک را چنان
به زر ساخته، از جواهر نشان
می‌آورد نوکر همی چوب او
نمی‌دید جز روی محبوب او
به اوقات آسایش و خستگی
نمی‌دید جز داغ دلبستگی
صدا می‌زد آنگه کنیزان او
کنیزان همه تحت فرمان او
پس از هر دم گردش و بازی‌اش
بکرد آشپز از غذا راضی‌اش
و دختر چنان لوس و بی‌عار بود
که روحش ز هر مهر بیزار بود
بدیدی چو خود را فراز جهان
نمی‌دید شوری به‌دل‌ها نهان
به روز شکارش ز پروانه‌ها
که چرخند چون مست و دیوانه‌ها
یکی بود پروانه بر شاخه‌ای
سر شاخۀ سخت و بی‌راهه‌ای
بگفتا که آنرا برایم بگیر
همین رنگ رنگان بس دلپذیر
چو پروانه را نوکرش برگرفت
بدین دوستی جان آخر گرفت
بگفتا تو را دوست می‌دارمی
تو را معبد عشق پندارمی
به وقت بزرگی بیا در برم
و روزی زنم شو تو ای سرورم
همانروز لب بر لبانم گذار
که افسون شود این دل داغدار
و عشق مرا در دلت می‌پذیر
تو ای دختر واله و دلپذیر
چون این را شنید آن رخ شهنواز
بدید آن پسر، نوکر پاکباز
چنان خشم آورد بر چهره‌اش
که شیطان خجل گشت از سحره‌اش
چنان کینه و خشم و نفرت بکرد
که قلبش تباهی به فطرت بکرد
ز طینت بُدی دختر پادشاه
نبودش به جز خودپرستی گناه
بگفتا که این نوکر سگ صفت
نگاهش حریص است و هرزه صفت
چو سگ از در کاخ بیرون کنید
و رنج و زیانش صد افزون کنید
چنین کرد دربان کاخش مگو
دگر سرنوشت جوانک مجو
چو سگ از در کاخ اخراج شد
همه آرزویش به تاراج شد
بزد سر به صحرا و بی‌نام گشت
به تنهائی خویش گمنام گشت
***
بسی سالها زین معما گذشت
و دختر پر از خشم و بی‌زار گشت
چنان خودپرستی روان شد بر او
که بر کعبۀ خود دوان شد سر او
بگفتا تنم پاک و پاکیزه است
همه نوکران را بد انگیزه است
کسی حق ندارد نگاهم کند
به چشم کثیفش گناهم کند
پدر دخترک را بسی می‌ستود
بگفتی ز من باشد این تار و پود
بقدری ز تنهائیش دل زدی
که تار عنکبوتی به منزل زدی
به ناچار بسیار خوابید او
و بسیار خواب کسی دید او
بدیدا بسی خواب آن «قوچ‌علی»
گرفتی دو دستش به‌سان پری
دویدند و شادی و بازی کنند
بهاران بسی عشقبازی کنند
به‌ناگاه از خواب خود می‌پرید
ز ناراحتی پرده‌ها می‌درید
***
دو استخر بودش یکی پر گلاب
در آن یک پر از شیر و گلعطر ناب
به روزی که از جان خود سیر بود
به استخری از گل‌به و شیر بود
به استخر بودی به وقت نیاز
بدیدی کبوتر یکی بر فراز
بیامد و بر شاخه‌ای بر نشست
چو دیوانه‌ای عاشق و داغ و مست
کبوتر به ناگه سخن باز کرد
سرودی چه پر مهر آغاز کرد
که ای جان شیرین فدای تو باد
تو ای نوگل خاطراتم به یاد
من آن عاشق خسته بال توام
به امید عشق محال توام
مرا جز دو چشم توام یار نیست
نبیند دو چشمی که بیدار نیست!
ز استخر بیرون بیا از برت
که بینم بلورین تن مرمرت
بگفتا که دختر نگاهم نکن
مرا داغدار گناهم نکن
ز جلد کبوتر به بیرون بیا
که بینم که هستی تو ای بی‌وفا
ز جلدت که بیرون بیائی، به چشم
نسازم دگر با تو آوای خشم
ببینی بلورین تن مرمرم
ببینی مچ پای تا به سرم
کبوتر بگفتا نیازی بده
که دانم نباشد دروغ اینهمه
بگفتا که دختر چه خواهی زمن؟
که دانی دروغم نباشد به تن
بگفتا کبوتر که خواب تو را
همان خواب پر راز و تاب تو را
بگفتش بیا خواب من مال تو
همان کعبۀ حال و آمال تو
در این حال ناگه صدا آمدی
کنیزان به وقت شنا آمدی
کبوتر بگفتا که خوابت برم
و اکنون از این شاخه‌ها می‌پرم
تن مرمرت چون همی دیده‌ام
تو را «قیز خانم» بنامیده‌ام
بفریاد گفتا که خوابم بده
نبر خواب من را تو ای بیهُده
ولی دیگر اکنون کمی دیر شد
کبوتر چنان خواب تعبیر شد
چو پیمانۀ عشق را سر کشید
دو بالش به سوی هوا پر کشید
برفت و از او جز خیالی نماند
به‌جز آرزوی محالی نماند
و زین پس دگر خواب دختر ندید
ز بی‌خوابی و رنج رنگش پرید
***
چو رنگ رخش زرد و بیمار شد
و صدباره شبهای بیدار شد
بگفتند جانش به سر آمده
و شیطان بر او چیره‌سر آمده
طبیبان امیدی نمی‌داشتند
و گلهای مرگش همی کاشتند
چهل روز بگذشت و شب‌ها نخفت
ز رنج و غمش ناله‌ بر جان بسفت
به روز چهل آمد از آن دیار
طبیبی بسی حاذق و نامدار
بگفتا که دختر دوایش یکی است
نه پونه، نه معجون و نه سالکی است
«محبت» به «افسانه» خواهد دلش
رسد دوست اینگونه بر منزلش
بگردید و افسانه‌گوی آورید
که افسانه باشد دوا بر پلید
چو بسیار افسانه‌گوی آمدند
به درمان بیمار بر نامدند
و دیگر یکی قصه‌گوئی نماند
و دختر به جز رنج و هذیان نخواند
که «چوپان» افسانه در کوه بود
نوای نی‌اش ساز اندوه بود
***
مپندار هر کس فسانه‌سرا است
مپندار هر قصه‌ای آشنا است
هر آنکس که راز محبت سرود
هم او گوید افسانه، راز وجود
محبت نباشد، به جز مرگ نیست
و بر این درختان یکی برگ نیست
از انسان بخشنده و مهربان
که مهرش بود آتش جسم و جان…

ادامه دارد…

12 آذر 1391
زندیک

 

4 پیام ارسال شده است به "افسانۀ محبت (سرودۀ نخست: کبوتر عاشق)"


  1. کیان میگوید:

    زندیک گرامی درود بر شما، این یکی از زیباترین سروده هائی است که تا کنون گفته اید، بسیار وزین و دل انگیز است. خسته نباشید.

  2. فردا میگوید:

    محبت نباشد، به جز مرگ نیست
    و بر این درختان یکی برگ نیست

    کاملأ . محبت نباشد مرده ایم…کار قشنگی است. ممنون

  3. مهناز رافعی میگوید:

    بسیار زیباست. مشتاقانه منتظر ادامه اش هستم.

  4. حمید محوی میگوید:

    با درود، مطالبی را که خطاب به من در مورد صمد بهرنگی نوشته بودید، در مجلۀ خفته خواندم، ولی متأسفانه گویا که دیگر حجم بخش نظریات اشباع شده و امکان پاسخگوئی به شما را در آنجا نداشتم. علاوه بر این کامپیوتر من نیز اشکالاتی دارد که دسترسی به ایمیل شما نیز در این سایت مممکن نبود، در نتیجه پاسخ شما را در اینجا می نویسم.
    اشتباهی که در مورد سروده ها پیش آمده بود واقعا جای تأسف دارد، دوستی که آدرس این سروده را نوشته بود، به عنوان اثر صمد بهرنگی معرفی کرده بود، و یا من دقت کافی نداشتم. بهر حال از این بابت خیلی پوزش می خواهم. بهتر این بود که نام شاعر را در آغاز می نوشتید که برای جویندگان روشن تر باشد که نویسنده کیست؟
    متأسفانه در اینجا فرصت و امکان پاسخگوئی که به شکلی که باید و شاید ممکن نیست، ولی مطمئنا در آینده مطالب بیشتری خواهم نوشت.
    ولی مختصرا در اینجا به یکی دو مورد اشاره می کنم. ولی پیش از همه توان نوشتاری شما را تحسین می کنم و امیدوارم که کارهایتان را گسترش دهید.
    ولی با نظریۀ شما که می گویید نقد ادبی و به ویژه نقد داستان کودکان به تخصص خاصی نیازی ندارد، مخالف هستم.
    در آینده نشان خواهم داد که تا چه اندازه – به ویژه – نقد ادبیات برای کودکان به علوم انسانی نیازمند است. به عنوان مثال موضوع «کارکر پدرانه» یا «نیاز نمادیه سازی نزد کودکان» و حتی موضوع جنسیت – عقدۀ ادیپ – از جمله مواردی است که در رابطه با نقد داستان برای کودکان در رابطۀ تنگاتنگ است و ما نیازمند هستیم که با این مفاهیم حتی در اشکال مقدماتی آشنا باشیم تا بتوانیم داستانی را مورد بررسی و نقد قرار دهیم.
    من خیلی سریع می گویم، در مورد ماهی سیاه کوچولو البته در مورد پایان داستان حق با شما است، سرنوشت ماهی سیاه کوچولو چندان روشن نیست. ولی اشکال اصلی کار این داستان در این نکته نیست، بلکه در بی اعتبار سازی والدین است که به عنوان وجه مشخصۀ تمام آثار صمد بهرنگی مطرح می باشد.
    در آینده این مسائل را امیدوارم به شکل گسترده تر و دقیقتری مطرح کنم. چنان که مایل بودید با من در گاهنامۀ هنر و مبارزه تماس بگیرید که تا بتوانیم مطالعاتمان را تقسیم کنیم. مقالۀ شین.م .شین را حتما بخوانید و به همین ترتیب مقاله خود من را در گاهنامۀ هنر و مبارزه در رابطه با صمد بهرنگی و مقایسۀ تلخون با چکاوک پرنده و خواننده.

    پیروز و پایدار باشید
    ارادتمند
    حمید محوی


لطفا پیام و مشخصات خود را اینجا تایپ کنید
نام (یا نام مستعار)
ای - میل (مخفی می ماند)
وب سایت
پیام

Current day month ye@r *